کارن شفیق که هم استاد دانشگاهه هم پزشک مغزو اعصاب بخاطر مشکلات خانوادگی و پرونده دادگاهش از کار تعلیق میشه،و به نسیم محسنی که مشاوره معرفی میشه و نسیم باید صلاحیتشو واسه ادامه کار تأیید کنه، و ناخود آگاه درگیر زندگی کارن میشه…
ترکیبی از ناامیدی و لذتِ نوسانی توی بعضی از قسمتهای پلات داستان🤐 چرا اینطوری شد واقعا؟ راستش مدتیه نمیتونم خوب ریویو بنویسم. از این بابت یکم ناراحتم، ولی فکر میکنم نوشتن حتی یک خط از نظر و حسم درمورد کتابها، انگیزهی خوبیه که نشون بدم میتونم مغز پر از حرفمو جدی بگیرم و آرومش کنم. مهسا زهیری یکی از نویسندههای مورد علاقهی منه. سبک کاراش و نوع پرداخت به سوژه و استایل نوشتنش برای من خیلی خاصه... وقتی از «سایه به سایه»اش که تازگی تموم شده دل کندم، چندهفته به خودم مرخصی دادم تا بتونم برم سراغ یکی از دیگه از کاراش که اتفاقاً توی کامنتهای رمان قبلیاش، خیلی بهش اشاره کرده بودن "به من بگو لیلی" و طبق معمول با کله رفتم سراغش. کتاب دست دومشو اگه گیر آوردین که خوبه، نیاوردین، فکر نکنم دیگه بتونین بخونین چون چاپش دوساله تمومه! البته میتونین فایلشو از نویسنده بخرین. خب راستش داستان رو در شروع خیلی دوست داشتم. من واقعا سبک جلو رفتن و اون عجلهنکردنها و نرمنرم پیشبردن قصهها رو میپسندم. نه در حدی که حوصلهمو سر ببره، در حد نرمال و استاندارد😚 داستان واقعا سوژهی توپی داشت. من از استایل روانشناسیطورش بهشدت خوشم اومد و به بار معنایی کتاب بیشتر اضافه کرد. اما شخصیتها(بجز شخصیت نسیم که بعداً درموردش حرف میزنم)، خوب نبودن. یعنی نه که خوب نباشنا، چطور بگم؟ اصولی نبودن. پرداختشون با تردید و یهجور عدم ثبات بود که من واقعا تا آخرش هم نمیتونستم تغییرات رفتاری و تکنیکی شخصیتیشون رو هضم کنم. شخصیت کارن، بهنظرم نابسامانترین و شلمشوربا ترین کرکتر قصه بود. نه بهخاطر اون عدم کنترل روی اعصاب و رفتارش... نه! بخاطر اینکه به عنوان اون اتیکت دکتر تحصیلکردهی اجتماعی با اونهمه دبدبه و کبکبه، رفتارش اصلا مناسب موقعیتی که براش ترسیم کردن نبود. ببینین من قبول دارم وقتی یکی توی یه بحران سخت و پیچیده داره زندگی میکنه، کنشهای خارج چهارچوب ازش سر میزنه که طبیعیه و دست خودش نیست، اما کارن یه بیمار مطلق با سوءسابقههای مکرر و عدم کنترل اعصاب نبود که این، رفتار زشت و زنندهاش رو توجیه کنه. یکم بهش فکر کردم. دیدم کارن با همه داره نرمال و طبیعی تا میکنه، حتی دشمناش، ولی تا به نسیم میرسه، اون خوی تند و جوشیاش بیدار میشه و... نميدونم چطور بگم. انگار نویسنده فقط رفتارشو به حضور نسیم گره زده بود و بسط نداده بود به کل زندگی سخت و گذشتهی وحشتناکش... یه جاهایی، یه سری تفکرات نژادپرستانهای از سمت کارن میخوندم که نمیدونستم چطور نویسنده اینو توی پلات داستان قرار داده. و بعد چطور ما کارن رو به عنوان یه فردِ لایق تحصیلکردهی پزشکِ کاندیدای ریاست بیمارستان، قبول کنیم و بپذیریم چنین آدمی از پشت کوه نیومده؟ درحالی که با حرفاش، که کم از توهین نداره، یهجا بدجور به نسیم میتوپه و من اصلا و ابداً نمیتونم اینو به عدم کنترل رفتارش ربط بدم... یه چیز دیگه هم هست که درمورد شخصیت کارن برام خیلی اذیتکننده بود، این بود که نسبت به توهینها و بدرفتاری ها و... اصلا و ابداً پشیمونیای بروز نمیداد و حتی یه عذرخواهی خشک و خالی هم نمیکرد. و این برام خیلی عجیب بود که بعد از تمام این رفتارها، نالان میشد از اينکه بقیه در حقت اجحاف کردن!!! یهسری جاها هم مدام از دشمنی و زیرآب زنی و حسودی بقیهی همکاراش حرف میزد که وقتی دوتا سکانس میرفتم جلو، همون رفتار رو توی خودش میدیدم. و خب... خودکرده را تدبیر نیست. با بقیه بد تا کنی، فرش زیر پات نمیشن که. همه دنبال پیشرفتن. قرار نیست همه عقب بشینن تا تو به عرش برسی دکتر شفیق... هرکسی زور خودشو میزنه.
بخش عاشقانهی قصه رو من چندان دنبال نکردم. یعنی خب، دوست داشتم، منتها چون شخصیت کارن بدجور توی ذوقم زده بود، چندان لذت کافی رو هم از این قسمت نبردم. یهجا نسیم یه حرفی میزنه که از شدت تعجب داشتم میخندیدم: «نسیم با آرامش بیشتری گفت: خرس ها هم بچه هاشون رو دوست دارند. ولی این دلیل نمیشه که با زاییدن شون کار خارق العادهای انجام داده با شن! ما بر اساس یه سری قراردادها خودمون رو مجبور میکنیم که به اعمال خجالت آورمون وجههی محترمانه ببخشیم. مثلاً به زنی که از روی میل جنسی با مردی خوابیده و نتیجهاش رو به دنیا آورده میگیم «مادر» و روزش رو جشن میگیریم. چون اینطوری جامعه جای راحت تری برای زندگی میشه از نظر انسانی امیال جنسی جزو پست ترین دسته اند.»
من با تقدسگرایی توی هر حیطهای مخالفم. به شدت هم مخالفم. ولی با ارج نهادن نه! و این دوتا با هم خیلی فرق دارن.طوری که گاهی اشتباه گرفته میشن. میل جنسی بده؟ نه. خوبه اتفاقا... پسته؟ کی میتونه معیاری برای میزان خوبی و بدی امیال و احساسات انسان بذاره؟ اونم درحالی که مدام درحال تغییر و رشدن. زنی با مردی میخوابه. نتیجه بهدنیا میاد. اسمش میشه مادر... و این عمل خجالتآوریه؟ این باعث میشه ما از اینکه چنین اتفاقاتی روزانه داره مدام رخ میده احساس خجالت کنیم و اقرار کنیم چندشآوره؟ نه. زاییدن کار خارقالعادهایه؟ از لحاظ علمی آره. روند رشد و نمو و هر اتفاق بیولوژیکی که برای بدن زن میوفته خارقالعادهاست. از لحاظ احساسی چی؟ برای خیلیها بله. زنهایی که سالهاست دارن برای فرزندآوری تلاش میکنن، درنهایت وقتی موفق میشن، براشون خارقالعادهست. و این اصلا نمیشه تعمیم داده بشه. چون خیلیها فرزندآوری رو حداقل توی کشور ما بیهوده میدونن. میبینین؟ هرکسی دیدگاه خودشو در این مورد داره. دیدگاه نسیم، با وجود شخصی بودنش،غیرمنصفانه، داره سوگیری میکنه که خب... نمیشه همه قبولش کنن. خصوصا اینکه من انتظار داشتم به عنوان روانشناسی که داره اینو مطرح میکنه، کمی بیطرفانهتر حرف بزنه.
بگذریم. آخرین چیزو بگم و ببندم بحثو☺️ و... خدایا... فاجعهی داستان، یک سوم پایانی بود. اون چه شوکی بود که نویسنده وارد کرد آخه؟ وقتی ماهان اون حقیقتو به روی نسیم آورد، قشنگ میخواستم بزنم تو سر خودم. پلات قصه دستی دستی حروم شد. من نمیدونم چرا اینطوری شد؟ قصه با اون سوژهی ابتداییاش به اندازهی کافی خوب بود که نویسنده نیازی نداشته باشه شیرازهی قصه رو بهم بریزه و این نتیجه رو تحویل ما بده. راستش اصلا از اونجا به بعدش، دیگه رضایتم افت کرد و حال خوشم زایل شد. چون حس کردم این یک اتفاق واقعا غیرضروری بود و کمکم از حرفهای بودنِ پرداخت، کم میکرد. من تصمیمات نسیم رو در آخر قصه درک نکردم. خصوصا با اون حقایقی که برملا شد، خیلی ریسکی و خارج از درک بود یکم... بگذریم از اینکه اواخر قصه، حالت سرهم بندی گرفت و من از نبودنِ منطق داخل داستان نمیدونستم چی بگم. آخه اینقدر یهویی و سرسری؟ اوف... خدایا حیف بود. همین. نمیدونم چی بگم. کاش روی همون روند قبلش میموند. اگه اونطور ادامه میداشت، بهش ۴ میدادم💔
به من بگو لیلی اولین کتاب چاپی مهسا زهیری بعد از چند سال آنلاین نویسی در سال ۱۳۹۶ از نشر برکه خورشید به چاپ رسید. . کارن شفیق که هم استاد دانشگاهه هم پزشک مغزو اعصاب بخاطر مشکلات خانوادگی و پرونده دادگاهش از کار تعلیق میشه و به نسیم محسنی روانشناس نه چندان سر شناسی که در گذشته نامزدش اون رو رها کرده و اون برای فرار از نگاه اطرافیان به تهران پناه آورده و مشغول به کار شده برای مشاوره معرفی میشه و نسیم باید صلاحیتشو واسه ادامه کار تایید کنه و این شروع گره خوردن زندگی این دو نفر به هم دیگهاس. . داستان اجتماعی-روانشناسی-عاشقانهاس. و در بخش انتهایی رمان، نویسنده گرهای ایجاد میکنه و داستان کمی تم معمایی هم به خودش میگیره. . پیرنگ رمان قوی و بی نقصه. و نویسنده با پرداخت خوب و دوری از کلیشههای تکراری داستان جذابی رو خلق کرده. . از نکات قوت کتاب شخصیت پردازی کامل نویسندهاس. رفتار و کردار شخصیتها همگی بر پایه منطق پیش میره. خصوصا شخصیت کارن که روند بهبود شخصیتش خیلی خوب پیش میره و مخاطب به وضوح متوجه تغییرات مثبت میشه. شخصیت های فرعی مثل همسایههای نسیم و همکارانش در خیریه هم باورپذیر و واقعی از آب دراومدهن. . با وجود اینکه کتاب حجیمه اما اصلا حوصلهسر بر نیست و تعلیق خوبی داره. ریتم داستان نه تند و پرهیجانه و نه کند و خسته کننده. . قلم نویسنده پخته و روانه و به دور از هرنوع اضافه گویی و اطنابه. . در انتها اگر مخاطب رمان با هر سبکی هستید این کتاب رو از دست ندین چون همه زمینههای روانشناختی/عاشقانه/اجتماعی و حتی معمایی رو در بر میگیره و قطعا ارزش خوندن داره.
تا لحظه ی آخر حقیقت ماجرا معلوم نبود با هر شک به وجود اومده در شخصیت اصلی همون حس به خواننده منتقل می شد همه چی غیرقابل پیش بینی و هیجان انگیز بود کلاً خانم زهیری مغزشون پیچیده فکر می کنه جالب بود
به عنوان کسی که تمام کارای خانم ظهری رو خونده و با تمام علاقه قلمشو دنبال میکنه این رمان سوگلی من به شمار میره و البته tam ترین کار خانم ظهیریه. چه قدر ساده و روون تونسته کشمکش ها وشخصیت ها رو به تصویر بکشه. با وجود اینکه صحنه جنسی خاصی نداره اما کشش و کمیستری بین دو شخصت قابل درکه. رابطه اشون منطقیه و خود شخصیت ها در عین نقص دوست داشتنی اند. نحوه اداپت و برخوردشون زیباست و این تاچ به نسبت فرعی از جنایی که تو تقریبا همه کاراهای خانم ظهیری دیده میشه عالیه. دیالوگا دوست داشتنی اند و رفرنس خاصی هم تو متن نیست که برای هرگروهی خوندشو راحت میکنه. فقط در عجبم که چراسایت کار هیچ وقت دیر نیست ایشون رو نذاشته. اون کتاب با پایان کوبنده اش بینظیره.
This entire review has been hidden because of spoilers.