دوستانِ گرانقدر، این داستان، از آن دسته از داستانهایست که خط به خطِ آن از واقعیت های اجتماعِ کثیف ما و فقرِ مالی و فقرِ در شعور و فرهنگِ این جامعه سخن گفته است و آفرین و درود بر <منصور یاقوتی> که اینچنین عالی، مشکلات و خطرات و کثیفی های زندگی را در قالبِ یک داستان بیان کرده است داستان در موردِ پسر بچه ای به نامِ <عبدل> است که در خانواده ای فقیر و در کرمانشاه زندگی میکند و تا کلاسِ پنجم بیشتر درس نخوانده و تا جایی که میتوانسته از پدر و مادرش کتک خورده است و تنها امیدش خواهر کوچکی است که دارد.... <عبدل> تصمیم میگیرد تا کاری پیداکرده و خرج خودش را درآورده و کمک خرجِ خانواده اش باشد یکبار در یک کبابی و بار دیگر در یک جگر فروشی مشغول به کار میشود، امّا هر دو بار صاحب کارهایِ او با نهایتِ حیوان صفت بودن، قصد تجاوز به این کودکِ سخت کوش را داشته و سبب شدند تا دیدِ او نسبت به زندگی و مردمانی که در کنارِ او زندگی میکنند، تغییر کند دوست داشتم بیشتر در موردِ این داستانِ بسیار زیبا مینوشتم، امّا بهتر است تا خودتان این داستان را بخوانید و از سرنوشتِ این پسربچهٔ بیچاره آگاه شوید و ببینید کثافتی ها و حیوان صفتی ها، چگونه میتواند زندگی کودکانِ این سرزمین را به نابودی بکشاند و چه بسیار <عبدل> هایی که در این سرزمین داشته ایم و داریم و خواهیم داشت هرچه بیشتر در موردِ داستان بنویسم، از جذابیتِ آن کاسته میشود ------------------------------------------------ امیدوارم این ریویو جهتِ معرفیِ این کتاب، کافی و مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
این داستان 95 صفحهای منو یاد مرحوم علی اشرف درویشیان انداخت.از نظر شباهت نثر و به تصویر کشیدن یک فقر و بدبختی به وحشتناکترین شکل ممکنمش. هم مرحوم درویشیان در کتاب معروف خودش سالهای ابری و هم مرحوم یاقوتی (که هر دو متولد کرمانشاه بودند)، در این داستان کاملا تحت تاثیر پابرهنه های استانکو هستند.اواخر همین داستان به بحث کوچکی در مورد پابرهنه ها بین شخصیت ها شکل میگیره و خود نویسنده اشارهای میکنه.فقری که در این داستان وجود داره و اساسا تیرگی فضای داستان بسیار زیاده. انگار عبدل شخصیت اصلی داستان هر کاری میکنه نمیشه و در یک دور باطل محصور شده.داستان بسیار تلخ و سیاهی بود.
همین جمله ابتدایی کتاب کافیست که قلابی شود و مخاطب را جذب کند که بخواند:
عبدل در گوشه ای و سگ در گوشه دیگر زباله ها را میکاویدند.
فقر چگونه جایگاه انسانی را می کاهد؟ آنچنان که در فصل آخر میخوانیم، انسان فقیر دعوایش سر عقاید و افکار و نظرات نیست، فقیر فقط به خاطر نان بر سر و کله دیگری میزند.