«یک مرد معمولی» ایو سیمون رو میشه رمانی دربارهی آدمهایی دونست که همیشه توی سایه میمونن، نه چون چیزی برای گفتن ندارن، بلکه چون جامعه فقط صدای بلندها رو میشنوه. سیمون با زبانی ساده اما دقیق، زندگی مردی رو روایت میکنه که نه قهرمانه، نه شکستخورده؛ فقط کسیه که حضورش همیشه بدیهی فرض شده.
قدرت رمان توی همین بینمایشیـه: نویسنده از دراماهای اغراقشده فرار میکنه و اتفاقاً همین مینیمالیسم باعث میشه مخاطب لایههای شخصیت رو کمکم کشف کنه.
توی این نوشته وزن سالهایی نشون داده شد که آدم صرفاً “زندگی کرده” ؛ بدون اینکه کسی متوجهش بشه.
و در آخر طوری مرگ رو از طرف شخصی دیگه توصیف میکنه که واقعا مو به تن آدم سیخ میشه!
این کتاب از اون چیزاست که اول فکر میکنی سادهست، ولی یهو میبینی خورده به یه جایی که سالها قفل بوده. بدون زور زدن، بدون حرفهای گنده، دقیقا همون واقعیتی رو گفت که معمولاً ازش فرار میکنیم: اینکه همیشه زود دیر میشه!!!
کاملاً ۵ از ۵. نه بهخاطر هیجان، نه بهخاطر پیچیدگی—بهخاطر اینکه خیلی واقعی بود و مجبورم کرد به شدت به خودم نگاه کنم.