Jump to ratings and reviews
Rate this book

شوماخر هميشه اين‌جاست

Rate this book
فرهاد بُردبار نویسندهٔ جوان اصفهانی با اولین رمانش، رنگِ کلاغ، به شهرت رسید؛ رمانی که سالِ ۱۳۸۲ منتشر شد و سالِ بعدش جایزهٔ بهترین رمانِ اول بنیاد گلشیری را از آنِ خود کرد. بردبار بعد از سیزده سال رمان شوماخر همیشه این‌جاست را منتشر کرده است، رمانی که باز هم در اصفهان می‌گذرد و به‌شدت قصه‌گوست. رمان روایت نویسندهٔ جوانی است که عملاً درس و دانشگاهش را رها کرده و مشغول نوشتن است. او زندگی آشفته‌ای دارد و در آغاز رمان ناچار می‌شود خواب‌آلود از خانه‌اش بیرون بزند… او خوابش می‌آید و دنبالِ خانهٔ دوستی یا آشنایی برای چند ساعت خوابیدن می‌گردد. اما در این مسیر اتفاق‌های بسیاری در انتظارِ اوست… قهرمانِ بردبار در حرکتِ مداومش در اصفهان شهر و آدم‌هایی را کشف می‌کند که هر کدام ماجراهای خاصِ خودشان را دارند. رمان طنزی گزنده دارد و با زبانی پُرضرب‌آهنگ نوشته شده است. بازگشتِ این نویسندهٔ اصفهانی به فضای ادبیات ایران بعد از سیزده سال با رمانی همراه شده که درش هر لحظه می‌توان منتظرِ یک اتفاق بود…

140 pages, Paperback

First published January 1, 2016

8 people want to read

About the author

فرهاد بردبار

2 books2 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (4%)
4 stars
12 (27%)
3 stars
23 (52%)
2 stars
2 (4%)
1 star
5 (11%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
72 reviews2 followers
February 2, 2021
همه ی خواب های من با پا گذاشتن توی هوا شروع می شد اما این بار پا توی آب گذاشته بودم. دریا آرام به نظر می رسید. آسمان ابری بود و آب دریا اصلا آبی نبود و حتا گل آلود می زد. پاچه های شلوارم را بالا زده بودم و از کنار دیواره ای که تا خود آب امتداد داشت جلو می رفتم. به انتهای دیواره که رسیدم سرک کشیدم. دریای آن طرف دیواره پر از موج بود، موج های بزرگ و سهمگینی که اصلا به دریای این طرف دیواره نمی آمد. ترس برم داشت. موج های کوچک جمع می شدند و موج های بزرگ تری می ساختند و نعره کشان به این طرف می آمدند. برگشتم به این طرف دیواره، رو به دریای آرام. می خواستم به ساحل برگردم ولی ساحل خیلی دور شده بود. من که این قدر راه نیامده بودم! چند قدم که برداشتم چشمم به چیزی افتاد که روی آب شناور بود...(بخشی از کتاب، ص 7). تقریبا یک ماهی بود که پا توی دانشگاه نگذاشته بودم و به این زودی ها هم خیال نداشتم به آن جا برگردم. شاید هیچ وقت هم برنمی گشتم. این دومین باری بود که دانشگاه را ول کرده بودم...(بخشی از کتاب، ص 11). رفتم سر کوچه و یک راست رفتم توی بقالی سر کوچه. بدون اینکه حرفی بزنم، مغازه دار که پیرمرد قدکوتاهی بود از روی صندلی اش بلند شد و به طرف قفسه ی سیگار رفت. یک پاکت سیگار بهمن برداشت و به همراه یک بسته کبریت گذاشت روی پیشخان. بدون این که حرفی بزند. بعضی وقت ها فکر می کردم که بین هیچ آدمی به اندازه ی من و این پیرمرد توی این دنیا رابطه ی انسانی برقرار نیست.(بخشی از کتاب، ص 13-14). داستان با یک خواب شروع می شود و با خوابی دیگر به پایان می رسد و خواننده مدام در تردید است که شاید کل داستان روایت یک خواب باشد. به عنوان رمانی شهری به من معرفی شده بود که در آن می توان بازنمودهای اصفهان را دید. اگرچه اصفهان مکان وقوع روایت است اما نقش شهر آنقدر بارز نیست که بتوان رمان را شهری دانست. اما به طور کلی داستان ساده و خوش خوانیست و ایده ی جالبی دارد.
Profile Image for Parvaneh.
153 reviews
September 22, 2023
شاید اسم بد رمان موجب شده قدر نبیند. بسیار استادانه نوشته شده است.
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.