مخاطب این حرفها دیوار بود یا سینی چایی یا تلویزیون یا… پدر عادت داشت حرفش را خیره به جایی غیر از چشم مخاطبش بزند. اصولاً اشیاء را انتخاب میکرد چون زبان پاسخگویی نداشتند. از پاسخ شنیدن بیزار بود. از پرگویی بیزار بود. مادر اما مثل ظرفی که زیر چکچک سماور میگذارند، به ظهر نرسیده پر میشد از حرف. پدر که برمیگشت از سرکار ناهار و چاییاش را میداد و در همین حین زبانش هم کار میکرد. همه میدانستیم مادر فقط گوشهای پدر را لایق شنیدن حرفهاش میداند. همه میدانستیم وقتی پدر زل میزند به تلویزیون و میگوید: صداشه ببرین، یعنی مادر خفه شود. یعنی پدر ظرفیتش پر است…
مجموعه ای از خُرده روایت ها از آدمهای داستان لا به لای یک روایت از زندگی شخصیتِ اصلی، زنی که در کرمانشاه راننده ی تاکسی ست. خرده روایت هایی از کودکی خانمِ راننده و آدم هایی که زیستِ او با آنها گره خورده است در یک نگاه کلی داستانِ مریم جهانی روایتِ یک وضعیت بیشتر نیست؛ "سرکوب شدن زن" و "زنِ سرکوب شده" در جامعه ای مردسالار و عقب مانده که از قضا بخش زیادی از آن درست هم است(بماند که مرها هم چنان وضعیتِ آرمانی و دل به خواهی ندارند که کلن بشوند مسوول بدبختی ی زنهای داستان و خارج از داستان). مردها در داستانِ او همگی زورگو، بی منطق، چشم چران و بی احساس و زنها همگی توسری خورده، وابسته، محدود و هرزه تعریف شده اند. کاری ندارم که چرا باید اینگونه باشد ولی خب اگر دقیق نگاه کنیم بیراه هم نگفته است(هرچند تلاش دارد که نیم نگاهی هم بکند به خود زنها و مسوول بودنشان که در حدِ یک بیانیه می شود در دلِ داستان) و داستانِ او دقیقن در همین شکل است که به گمانم می شود شرحِ یک وضعیت که در نهایت چیزِ دندان گیری از آن در نمی آید. یا به گونه ی دیگر جهانِ داستان گویی در پی چیزی نیست جز نشان دادنِ این وضعیتِ هزاران ساله که خب برای من خیلی این داستان نیست. بیشتر دلپسندم این است که سوای شرحِ وضعیت، در پی چیز(ایده، فکر) هم باشم از نگاهِ روش اما، مریمِ جهانی تلاش کرده است تا با فرمی تقطیعی و چند خطی(کودکی، جوانی، میانسالی، پیرسالی) که فرمی معخمول هم شده است در داستان نویسی این روزهای ما، آن جهانِ داستانی را بهتر تعریف کند. در این بخش به گمانم موفق است هرچند شکلِ جمله ها و استفاده از برخی واژه ها با یک ویرایشِ خوب می شد که بسیار بهتر و تا اندازه ای از شتاب زدگی و سرسری نوشتنِ داستان کم بشود. او همین طور توانسته است کردیِ کرمانشاهی را بسیار چفت در گفتگوهای داستانش بیاورد که من بسیار پسندیدم و حقیقتن کیف کردم(باریکلا روله جان) و البته که استفاده ی از زبان در خدمت روایت و شکلِ آن است که این دلپسندترش هم می کند درباره ی پایان بندی هم طبعن می شد چنان انتظاری داشت. حتا اگر حدسش بزنی. چون آن پرسوناژها کاری بیشتر از این از دستشان برنمی آمد و با قراردادی که داستان برای خواننده تعریف می کند، پذیرفتنی هم هست # داستان را نه برای جایزه ی آلِ احمدی که گرفته! نه! بلکه برای خودِ داستان بخوانید. این جایزه ها توفیری به حالِ خواننده ها ندارد. بیشتر شاید کمکی باشد به ناشر برای فروشِ بهترِ کتاب # 1397 خور شیدی - شانزدهم دی ماه
داستان یک زنی که از شوهرش جدا میشه که راننده تاکسی بشه اگرچه با بعضی مضمون های کتاب مشکل داشتم اما کتابی بود درباره زنی که کنترل زندگی خودشو به دست میگیره اونم در یک جامعه مرد سالار! موضوعی که این روزها هم پر طرفداره هم جای کار داره.
سیار بی تاب خواندن این کتا بودم و تعریفش را شدیدا شنیده بودم با ت وجه به اینکه کتاب برنده ی جایزه ی جلال هم شده بود وجوایز فراوان دیگر . در یکی از شب های مه آلود نیویورک درجالیکه هنوز ژانویه بود و تریینات کریسمس را نکنده بودند شروع کردم به خواندش و در یک ساعت تمام شد. . نقاط مثبت فضای شهری و داستانی پویا که همراه با رانندگی زن در خیابان و شهر کرمانشاه سفری کوتاه می کنیم. نسبت به فضاهای آپارتمانی و خانه های بدون پنجره این نکته ی مثبت را داشت. از دیگر نقاط مثبت شخصیت زن که دیپلم دارد و آنچنان تحصیل کرده و روشنفکر نیست. یعنی قشر جدید و طبقه ی اجتماعی تازه در فضای ادبیات . جزییات جالبی مصل اسم پرایدش که الیزابت است. جزییاتی مثل " چرا من عوض راننده تاکسی شدن، استعدادم هرز رفت در پختن قرمه سبزی های پرملات و پاک کردن لکه ی روی اجاق گاز . نکات ضعف سعی کلی کتاب در راستای فمنیست و علیه فرهنگ مردسالاری است اما انقدر در این کتاب همه طلاق گرفته اند که این رسالت در سطحی ترین حالتش اجرا می شود. در همین راستا پایان بندی کتاب که محبوبه دخترخاله ی نقاش طلاق گرفته خودکشی می کند یکی از ضعیف ترین پایان بندی های عجولانه است. اشاره هایی هم به اجازه ی خروج نداشن و اجازه ی همسر و... آنقدر گل درشت در دیالوگ ها ظاهر می شود که اصلا نمی تواند تاثیرگذار باشد. . حضور شخصیت های اضافی در داستان که در پیشبرد داستانی هیچ کمکی نمی کند و تقابل شدیدی نیز برای روشن تر شدن شخصیت راوی-شهره- ایجاد نمی کند. مثلا فرهاد و شراره و محبوبه . توزیع اظلاعاتی داستان بسیار نامتوازن اتس. مثلا در دو صفحه ی اول با انباشتگی شدید اطلاعات رو به رو هستیم. دیالوگ های طولانی و به یبکاره که همه ی ماجرا و اطلاعات را می دهند یکی دیگر از ضعف های توزیع ناموزون داستان است. . . ضعف دیگر شخصیت مستقل و ادبیات شهره است که می توانست به نوعی آشنایی زدایی بشود. یعنی شیوه ی خلاقانه تر این بود که شخصیت متضاد کلیشه ی راننده تاکسی زن را در کتاب داشته باشیم. . زپایان بندی بسیار عجولانه و بسیار دم دستی صرفا برای بستن داستان.
داستان ماجراهای زندگی زن مطلقهای هست به نام شهره در شهر کرمانشاه که از دوران کودکی به رانندگی و بعدتر به داشتن تاکسی علاقهمند بوده و حالا به شغل تاکسیرانی مشغوله. با دخترخالهش به اسم محبوبه که اون هم مطلقه است و نقاش زندگی میکنه. محبوبه یه دختر داره که شوهر سابقش اجازهی ملاقات اون رو با مادرش نمیده. شخصی به اسم فرهاد که قبلا ساکن خارج از کشور بوده وارد داستان میشه و ادعای عاشق بودن میکنه و شهره رو دچار کشمکشهایی میکنه. داستان بهواسطهی شغل شهره و بعضی خاطراتش به زندگی تیپهای مختلف اجتماع در کرمانشاه سرک میکشه و...
جهان و تجربهی زیستهی شخصیتها (البته نه همه) خوب بازنمایی شده، بهخصوص: شهره (رانندهتاکسی زن داستان) وحامد (شوهر سابق شهره که فروشندهی لوازم آرایشه). تکنیکهای داستاننویسی: تداعی، استفاده از نمادها و نشانهها و... خوب به کار گرفته شده. ولی شاید میشد از المانهای شهری بیشتر کار کشید نه اینکه صرفاً به آوردن اسامیشون اکتفا بشه. رمان پتانسیل خوبی برای نقدهای فمنیستی داره. دو مورد که خیلی توی چشمم بود و به نظرم اشکال میومد: یکی اینکه به کار بردن بعضی کلمات توسط راوی با اون شخصیتی که در روایت ساخته میشه جور در نمیاد. کلمات و عباراتی مثل: مستعمل، مزورانه، ارجح، جنون ادواری و... کلاً انگار دیالوگها متعلق به یک شخصیته و راوی شخص دیگهایه. دیگه اینکه اشکالات ویرایشی هم کم نبود.
ظلمی که در حق زنان این سرزمین شدهاست بی حد و حساب است و متهم شماره یک هم قطعا خودِ ما زنان خواهیم بود چرا که برای تحقق خواستههایمان نجنگیدهایم و مدام ترسیدهایم از قضاوتهای بیپایه و اساسِ اطرافیانمان.. چرا که نسلی را تربیت کردهایم که روز به روز خودِ ما را به پستویِ خانه فشردهاند و داشتنِ شخصیت مستقل از زنِ مردی بودن یا مادرِ فرزندانی بودن را برایمان زشت و قبیح دانستهاند... و ما همواره سکوت کردهایم چرا که مادران و مادربزرگهایمان مدام در گوش ما خواندهاند که دادخواهی برای دختر زشت است و متانت و نجابت دختر در فرمانبرداری و مطیع بودن اوست..! گرچه دیر است اما دختران و زنانِ سرزمینمان، وقت آن رسیده که برای تحقق حقوق پایمال شدهمان بایستیم و دست از تلاش کردن نکشیم شاید که بتوانیم از حداقل حقوق انسانی و شهروندی بهرهمند شویم. به امید برابری تمام انسانها از هر جنسیت و نژاد و دین در هر کجایِ دنیا..
البته استحقاق کمتر از یک داشت این انبوههی کلمات. اما امیدوارم همین یک ستاره هم مرحمی بر هیجان نوجوانانه و زخمی خانم جهانی باشد. یک هیچ صدوپنجاه صفحهای.
کتاب روان و خوش خوان بود و شخصیت ها باور پذیر نقل قولهای کردی اش را هم دوست داشتم خوشحالم از این که در یک کتاب دغدغه های زن چیزی بیش از مردش بود اما همچنان رد پای پر رنگ مردان در زندگی زنان دیده میشد زنانی که ماجراهایشان جز در تقابل با مردان شکل نمیگیرد واقعا زندگی ما بدون مردان موضوعی برای مطرح شدن ندارد؟؟
زنی سی و چندساله که عاشق راننده تاکسی بودن است، سرگذشتش در خلال داستان بازگو میشه۰ زنی مستقل و سرکش با تمام احساسات زنانه که گاه و بیگاه مجبور به دفن آنهاست۰ زنی که آزادیش فروشی نیست۰ برای من قصه پر کششی بود و شخصیت زن قصه به نظر من خیلی خوب پرداخته شده است۰
داستان ماجرای زنی سی و چند ساله است که از کودکی شغل محبوبش راننده تاکسی شدن هست. داستان در شهر کرمانشاه در زمانی شروع میشه که این زن راننده ی تاکسی شده و به نوعی تابوی بزرگی رو شکسته.در طول داستان سرگذشت شخصیت به صورت رفت و برگشت به گذشته بیان میشه . زنی مستقل و حتی سرکش که بار احساسات زنانه هنوز رهاش نکرده و گاهی حتی مجبوره اونها رو دفن بکنه. در خلال داستان خرده روایت هایی بصورت موازی از کاراکتر های جانبی هم هست که سعی کرده به داستان کشش بده.
داستان خوبی هست. اگر چه شبیه بیشتر داستان بلندهای این روزها داستان هایی بی پلات یا با پلات های ضعیف هستند و شخصیت پردازی قوی هم ندارند شبیه به اینکه وبلاگ کسی رو داری دنبال میکنی هر بخش یا هر فصل در همین حد میتونه جاذبه داشته باشه. داستان نه گره ی بخصوصی داره نه گره افکنی خاصی. نه سربالایی و نه سراشیبی. خطی ممتد که حتی اتفاق پایانی داستان نتونسته خیلی براش نجات دهنده باشه. در ابتدا داستان شدیدا چالشی به نظر میاد اما به مرور حتی ریتم تند هم کمکی نمیکنه. داستان به پردازشی قوی تر و عمیق تر نیاز داره.
اما نقل قول های کوردی داستان ، عبارت های کوتاه، توصیف های کوتاه خاص ،همینطور فضاسازی های داستان و البته هدفی که داستان دنبال میکنه ( تلاش زنها برای مستقل شدن در جامعه ی مرد سالار )جای تامل و سپاس داره. به کسانی که این دست داستان ها رو دوست دارند حتما پیشنهاد میشه. "دلممیخواهد این خیابان به هیچ جا نمی رسید، آنقدر ادامه داشت که بتوانم در این حس خوب موقتی بمانم. دلممیخواهد کسی بیاید و بنشیند پشت فرمان تا من هم مثل محبوبه تکیه سرم را به سرمای شیشه بدهم. فقط شیشه ها هستند که وقتی سرت را میچسبانی به شان جا خالی نمیدهند..." _از متن کتاب_
یک رمان جذاب زنانه با شخصیتهایی که به خوبی ترسیم شده بود و تیپهای داستان هم، به اندازه واقعی نمایش داده شده بود. داستان بدون لکنت روایت شده و رفت و بازگشت زمانی، باعث نمیشد داستان از دست برود. من طرفدار استفاده از گویش و لهجه در ادبیاتم و در این اثر به خوبی از گویش کرمانشاهی استفاده شده بود. تبریک به خانم جهانی
رماني با مضمون "همه مردها بدن به جز پدر". داستان از همون اول شروع مي كنه به شعار دادن و خلق موقعيت هاي غيرمنطقي. شخصيت ها صرفا تيپ هايي هستن كه فقط و فقط توي اين نقش ها خلاصه مي شن: زن قرباني، زن مرددوست و قرباني، مرد غيرتي قرباني كننده و مرد فريبكار جنتلمن قرباني كننده! راوي هم كه تركيبي از سوپرمن، زن سنتي، داش مشدي، فمينيست و البته راننده تاكسيه كه البته شعاردادن رو هم فراموش نمي كنه. تنها چيزي كه خوندن كتاب رو تحمل پذير مي كنه سادگي روايت و مقداري هم فضاي جديد داستان (كرمانشاه) و البته تازگي روايت از زبان راننده تاكسي زنه.
فصلهای اول کتاب را به شدت دوست داشتم ولی هر چه پیش رفت زورش کمتر شد. شخصیتها و دیالوگ ها ضعیف تر شدند. برای فصلهای اولش سه ستاره و برای آخرهایش دو ستاره میدهم
غیر از ایده خوب و شروع نسبتا خوب ، داستان ضعیفی ست. اگر واقعا این کار خوبی ست پس وای به حال کل ادبیات داستانی ما. نویسنده های ما هنوز باید بخوانند خصوصا کتاب های آموزشی غربی ها را.
اول سه ستاره داده بودم. بعد کمش کردم. یادم آمد جایی میان کتاب گفتم شهره چرا به پزشک مراجعه نمیکند؟ شاید نیاز به عمل تغییر جنسیت دارد! نمیدانم نویسنده چنین چیزی مطمح نظرش بوده یا نه، احتمالا نه، اما همین نشان میدهد افراط کرده. به هر حال بنظر من ایده جالبی نبود. بعد هم یادم آمد در کلاسهای داستاننویسی نصف داستانها راجع به خودکشیست. جوان نویسنده ایرانی را چه میشود؟ اینجا هم یاد این کلیشه افتادم.
با اینکه از جنس کتابهای «وای از این فرهنگ نرپرور مادهکُش» بود، ولی خوشم آمد. کتاب عصیانگر و فحاشی بود. اما خوب فحش داده بود. قشنگ فحش داده بود. من بندهی کسی هستم که کارش را قشنگ انجام میدهد. کاری کرد که دیگر هروقت اسم کرمانشاه بیاید یاد شهره بیفتم. زن سی سالهی مطلقهای که عاشق رانندگی تاکسی بود و برای شغل دوست داشتنیاش با تمام مردان زندگیاش حسابی جنگید. زنی که خیابانهای شهر کرمانشاه جلولانگاه خودش و ماشینش (الیزابت) بودند. به نظرم کتاب «این خیابان سرعتگیر ندارد» یک کتاب شاخص است. شاخص به معنای اثری که تحولات اجتماعی جامعهی ایران را نمایندگی کند. اگر کتاب «چراغها را من خاموش میکنم» اثری شاخص است که به نقش زنان در پستوی خانه میپردازد، «این خیابان سرعتگیر ندارد» توصیف وضعیت همان زنان در سالیان بعد است... به خصوص که مکان و فضای وقوع اتفاقات شهر تهران نبود و کرمانشاه کتاب جزئی جدایی ناپذیر از کتاب شده بود. شک داشتم که ۵ ستاره را بدهم یا ۴ ستاره را... مضمون کتاب تکراری بود. حتی خردهروایتها هم تکراری بودند. کتاب تلخ و سیاه و به شدت مردستیزی بود. ولی این قدر چفت و بستش خوب بود و همهی چیزهای تکراری نفرتانگیز را خوب کنار هم چیده بود و هارمونی ایجاد کرده بود که دلم خواست ۵ ستاره بهش بدهم. یه نقد خوب که ضعفهای کتاب رو هم خوب بیان کرده بود اینه: http://ensani.ir/file/download/articl...
داستان در مورد زنی به نام شهره است که در شهری سنتی (کرمانشاه) تقریبا اولین راننده ی تاکسی زن به شمار می آید. شخصیت پردازی ها چندان عمیق نیست و با هیچ یک از کاراکترها حس همذاتپنداری خاصی به ما دست نمی دهد. زن های قصه یا مثل محبوبه و خانم ریحانی، قربانی و مقهور نظام مردسالار شده اند یا مثل مادر، طرفدار سلطهی مردان هستند و یا اگر مثل شهره سر به طغیان برداشته اند؛ جز قلدرمآبی و در قالب مردانه درآمدن، عملا کار مفیدی از پیش نبرده اند. مردهای قصه هم تعریفی نیستند و در چند دسته ی محدود گنجانده می شوند و هیچ شخصیت اصیل و سالمی میان آن ها پیدا نمی شود. اصلا نتوانستم کاراکتر ها را دوست داشته باشم. نه محبوبه ی توسری خور و مظلوم و بدبخت را ؛ نه شهره ی یاغی و سرکش و حق به جانب را... شخصیت فرهاد هم حتی قبل از چرخش شخصیتی، برخلاف تاکید نویسنده اصلا متمدن از آب درنیامده بود و با آن اصطلاحات ِ انگلیسی پیش پا افتاده، آینه ی تمام نمای آدم های تازه به دوران رسیده ی کم سواد بود. از نکات مثبت قصه، توصیف های به جا و در خور زنی با تحصیلات و تفکر شهره بود مثل بازسازی دم مارمولکی اش یا صفر کیلومتر شدن. لهجه ی کرمانشاهی شخصیت ها آن ها را باورپذیر کرده بود و کمی چاشنی دلنشین شدن، به تلخی وجودشان افزوده بود. اما انگار خالق آن ها هنگام آفرینش چندان حوصله و خلاقیت صرفشان نکرده و قبل از پخته شدن زود از کارخانه بیرونشان رانده بود و کاراکترهایی شده بودند سطحی و نچسب که تنها صدایشان بلند بود و چیزی را فریاد می زدند که درونشان عمق پیدا نکرده بود. روی هم رفته، کتاب ساده و خوشخوانی بود و زبان ِ درستی برای روایت قصه انتخاب شده بود ۱۹ تیر ۱۴۰۰
من این کتاب رو برای خریده بودم که برندهی جایزهی "جلال آل احمد" شده بود و میخواستم بدونم چه داستانی میتونه این جایزه رو بگیره!:)) بعد از این کتاب دنبال کتابهای دیگهای از نویسندهاش گشتم ولی چیز خاصی پیدا نکردم. یه جورایی انگار بار روایت شخصیتهای این کتاب رو باید جایی زمین میذاشته و به حق هم تمیز پیاده کرده!؛) زنهایی در گیر و دار تنهایی، روزمرگی و هیاهوی روزگار!
مشخصا بعد دیدن طرح جلدش وسوسه شدم بخرم و بعدش هم ب خاطر همین طرح حلدش خوندم . قلمش خوانا بود و کمتر باعث کج فهمی میشد ، پایانی هم در حد کمی پایین تر از معمول بود ، در کل میشه ب عنوان ی کتاب میانوعده ای ازش یاد کرد🤷♂️
توصیف و فضا سازی خیلی خوب بود، افراد ساکن کرمانشاه کاملا مسیر ها و فضا را درک میکنند. اشارات خوبی به فمنیسم داشت اما اینکه همه ی کاراکتر ها طلاق گرفته بودند مقداری دور از واقعیت بود.
موضوع کتاب جالب بود این که از جملات کردی و لهجه ی مردم کرمانشاه استفاده شده بود واقعا تحسین برانگیز بود ولی رفته رفته هرچقدر که داستان جلو میرفت از جذابیتش کم شد واقعا ب نظرم پایان بندی خوبی نداشت میتونست خیلی بهتر از اینا این کتاب نوشته بشه امیدوارم خانم جهانی توی کتاب های بعدیشون موفق تر عمل کنن...