نظم نور الدين عبد الرحمن الجامى – من شعراء القرن التاسع الهجرى – سبع مثنويات فى فترات مختلفه من حياته، ثم جمعها وأطلق عليها اسم: هفت أرونك يعنى الكواكب السبعه؛ لأنها كانت تعد – فى نظره – بمنزله الكواكب الرفيعه. وهى عباره عن سلسله الذهب، وسلامان وأبسال، وتحفه الأحرار، وسبحه الأبرار، ويوسف وزليخا. وليلى والمجنون، وخردنامه سكندرى.
Nur ad-Din Abd ar-Rahman Jami (Persian: نورالدین عبدالرحمن جامی), one of the greatest Persian poets in the 15th century and one of the last great Sufi poets.
ای سلامان! مَثل تو و برادرت آبسال مثل انسان است که وجودش نیمی جسم و نیمی جان است!پس اندوه به خود راه مَده! که اَبسال با تو و درون توست! اَبسال آن قِسم از تو خواهد بود که غَرق در جذبه ی الهی ست و پروردگار چُنین مَرتبتی را بر هیچ انسانی ارزانی نخواهد کرد مَـــگر به عــــدالت!عدالت!عدالت!
🔼همیشه فکر میکردم سلامان و اَبسال(آبسال) مانند خسرو و شیرین،بیژن و منیژه و... عاشق و معشوق هستند ولی سخت در اشتباه بودم! این دو برادرن! یکی پادشاه و دیگری برادر پادشاه! زن پادشاه سلما،عاشق برادر شوهر خودش میشه! اَبسال هم برای دوری از این دسیسه،با «ذوالقرنین» پادشاه سرزمین دیگری به جنگ ها می رود و رشادت ها به دست می آورد،برادر سلامان،او را دانا،شجاع و بی باک می داند. از طرفی سلما زن پادشاه،اَبسال را برای خواهر خود به همسری میگیرد تا نزدیک او باشد. خواهر هم با کمک دایه کم کم اَبسال را می شناسد و عاشقش میشود و اَبسال نیز... اما داد از این جنون و شیطان! زن پادشاه بعد از دوبار تلاشِ کشتن اَبسال،بلاخره موفق می شود با سم او را بکشد. دایهٔ لعیا(زن اَبسال) میفهمد و به پادشاه میگوید که آن کسی که از مژگان چَشمان شما نزدیک تر است،دشمن شماست! و در آخر سلامان با همان زهر،سلما (همسر) خود را میکشد!
✔گفت و گوهای بی نظیری بین اَبسال و سلامان و دیگران صورت میگیرد که پر از پَند است. ✔چند روایت داره که این روایت از «ابو علی سینا» است.
شاه یونان(نماد عقل ظاهری) به کمک حکمت یک حکیم دانا(نماد عقل کلی و باطنی) به جاه و جلال می رسد ولی بعد از آن به دلیل نبود ورثه ملک خویش را در خطر می بیند پس علاقمند به داشتن فرزندی می شود تا بعد از وی حافظ و وارث ملک و حکومت وی باشد.اما چون از زنان(نماد شهوت) بیزار است به کمک حکیم تخم از پشت خود را بر روی مهر گیاه میپروراند و سالامان(به معنی پاکدامنِ پاکزاد) متولد می شود اما چون مادری ندارد،ابسال(به معنی هلاکتو حرام کردن) نیک صورت که کمتر از بیست سال دارد،دایه اش می شود و او را بزرگ میکند تا اینکه به سن پانزده سالگی میرسد و ابسال دل در گرو عشق وی می دهد و به جلوه گری می پردازد تا اینکه کفر از زلف ابسال بر ایمان سالامان می ریزد و سالمان نیز عاشق وی می شود. پدر و حکیم سالامان را از این کار منع می کنند و او را ملامت می کنند و انسان تاب یک تیغ شمشیر را دارد اما اگر تیغ ها پی در پی باشند ،به اجبار باید گریخت پس سالامان نیز به همراه ابسال به دریا(نماد بحر شهوات و لذایذ نفسامی) میزند و به جزیره ای فرار می کند که میوه هایِ(نماد لذات زودگذر و فانی بعد از تن دادن به شهوات) بسیار دارد و از آنجا از همدیگر کام می گیرند. شاه یونان که از دوری فرزند قراراز کفش داده بود از طریق آینه ی جهان نما(نماد پاکی دلهای عارفان)مکان آن دو را پیدا می کند و نزد خود می آورد.آنها تاب از دست می دهند و باهم قرار می گذارند که در آتش(نماد ریاضت و نفس سوزی) خود را بسوزانند و این کار را هم می کنند و اول ابسال(نماد شهوت و عشق ظاهری)در آتش(ریاضت)می سوزد و همینکه که ابسال می خواهد که خود را بسوزاند،حکیم دانا چاره ای می اندیشد. به وی می گوید اگر چهل روز در این غار ریاضت بکشی،من قول میدهم که ابسال را بعد آن مدت برایت بیاورم(زنده کنم) ولی در این چهل روز نباید به ابسال فکر کنی.!پس از مدتی سالامان گاه گاهی یاد معشوقش،ابسال میکند(نماد گذر گه گاه خیال شیطانی بر خاطر ربانی) اما بعد از چهل روز به زهره(نماد عشق حقیقی و الهی) دل میبندد..
این داستان مظمونی بسیار شبیه به داستان کنیز و پادشاه مثنوی معنوی و شیخ صنعان و دختر ترسای عطار دارد و در آن قهرمان معلوم ولی ضد قهرمان مشخص نیست.. از داستان نتیجه میگیریم که برای رسیدن به ملک جاوید و عشق حقیقی باید به کمک عقل کلی، شهوات را در آتش ریاضت سوزاندو لذت حقیقی در چیزی است غیر از لذات دنیوی و همه لذت ها و عشق های دنیوی تنها نمودی از عشق حقیقی و لذت واقعی اند...