خواندن نامههای تو برای من بزرگترین شادمانی است. شاید باور نکنی اگر بگویم که یک نامهای را که از تو دارم روزی چند بار میخوانم و همین نامه کوچک ساعتی موجب شادمانی خاطر من میشود. من حالا به این امید دلخوشم که اگر نمیتوانم تو را ببینم، میتوانم نامههای تو را دریافت دارم. تو برای من نامه بنویس. شاید این نامهها اندکی از بار رنج و غم من بکاهد. این بهترین وسیلهای است که ما میتوانیم به واسطه آن مکنونات قلبیمان را آشکار سازیم. تو نمیتوانی بفهمی که چه قدر به تو احتیاج دارم . تو را به مرگ کامی برایم نامه بنویس.
«پرویز جانم، استقامت کردن کار آسانی نیست. ناامیدی مثل موریانه روح مرا گرد میکند. ولی در ظاهر روی پاهایم ایستادهام؛ گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم، اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم، گم بشوم... از گفتن بسیاری از ناراحتیهایم خودداری میکنم تا اطرافیان خیال نکنند که من ادا درمیآورم. اما تو این را بدان که من دیگر نمیتوانم تحمل کنم. دلم میخواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینهاش میگذاشتم و زار زار گریه میکردم. یک نفر بود که مرا با محبت میبوسید. پرویز، بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمیکند. گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم، بلکه از این راه به آرامش برسم؛ اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم. روح من در جهنم سرگردانی میسوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره میشوم...»
1. واست میمردم. همیشه فکر میکردم کسی بیلیاقتتر از منوچهر خانلَری، همونی که بانو هایده رو با «دریا دریا اشک چشمهاش نمیخواسته» هم پیدا میشه؟ که پرویز شاپور گفت زکی! (شاملو جان، جایگاه شما هم محفوظه) تقریباً در تمام طول خوندن این نامهها واست میمردم گوش میدادم که عجیب به حالوهوای فروغ شباهت داشت. «من تو رو از تو میخواستم که به عشقت در دنیا روبهروی خود ببندم. تو منو مثل یه بازیچه میخواستی که واست گریه کنم واست بخندم. اما من واست میمردم» هر بار که به این آهنگ میرسم، طوری خانلری رو به فحش میکشم که خود بانو هایده بیاد به خوابم بگه من ازش راضیم، باز دلم برنمیداره بیخیالش بشم. این بار هم وسط فحشدادنها به شاپور دیدم ای بابا، خود فروغ هنوز عاشقشه... ترکش کرده، بیچارهش کرده، ولی عاشقشه! فروغ حتی بعد از جدایی هم ذرهای به خودش فکر نمیکنه و تمام نگرانی و ناراحتیش رو صرف شاپور میکنه. «دلم میخواهد بمیرم، پرویز. همیشه فکر میکنم دیگر زندگی من چه ارزشی دارد وقتی نتوانستم آن را در راه خوشبختی تو صرف کنم.» ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2. ز همه دست کشیدم که تو باشی همهام. تو هم که... «پرویز، من برای خوشبخت بودن به وجود تو احتیاج دارم. من تو را با هیجان یک عشق مقدس دوست دارم؛ عشقی که تصور نمیکنم در دنیا نظیری داشته باشد. پرویز، چه فایده دارد اگر یک بار دیگر به تو بگویم که تو را میپرستم؟ تو را به راستی میپرستم. مگر تو خود این را نمیدانی؟»
فروغ خوشبختیش رو، زندگیش رو، تمام دنیاش رو با شاپور معنا میکنه و از همون زمان آشنایی تا بعد از جدایی، هیچوقت خودش رو در حد شاپور نمیبینه!
«من هیچوقت این بزرگمنشی و جوانمردی تو را از یاد نمیبرم. من خودم میدانم که موجود ناقصی بودم، خودم میدانم که آنچه را که دختران دیگر داشتند، من نداشتم و تو همیشه این چیزها را نادیده گرفتی.» یا «پرویز، با من قهر نکن، چون اگر هم خطایی کرده باشم، تقصیر خودم نیست. من نمیتوانم برای تو بگویم که چهقدر آدم بیچارهای هستم. من میدانم که شعر و هنر برایم خوشبختی نمیآورد، همچنان که برای هیچکس نیاورده. ولی من باز هم با تمام قوا آن را طلب میکنم و وقتی میبینم که از آنچه که میطلبم دور هستم و مرا محدود کردهای، دنیا در نظرم تاریک میشود و از زندگی بیزار میشوم. من تو را دوست دارم؛ حالا تو میخواهی مرا طلاق بدهی، میخواهی هم ندهی، این را بدان که تو تنها مرد زندگی من هستی و همیشه در هر حال خواهی بود.» ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
3. ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد، در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد... فروغ تا این حد عاشق بود که بیتوجهیکردنها و رویبرگردانهای شاپور رو نمیدید؟ چرا، اتفاقاً میدید! بخشی از نامههای قبل از ازدواجش رو ببینید.
«تو خیلی کمتر از من در این باره فکر میکنی و یقین دارم آنقدر که من تو را دوست دارم، تو مرا دوست نداری. میدانم که الآن میپرسی «چرا؟» به علت اینکه انسان وقتی کسی را حقیقتاً دوست داشت، در راه رسیدن به او از هیچ چیز دریغ نمیکند و با همهی نیرو و توانایی خود در راه مقصود پیش میرود.» یا «پرویز محبوبم، این افکار است که مرا دیوانه میکند، این چیزهاست که مرا رنج میدهد. وقتی فکر میکنم و میخواهم علت مخالفت تو را پیدا کنم و هیچ دلیلی برای آن نمییابم، آن وقت مجبور میشوم به این دلیل متکی شوم که شاید من آنقدرها ارزش ندارم که تو به خاطرم به این چیزها راضی شوی. شاید نمیتوانم... نه، این طور نیست. اگر من و وجود من در نزد تو ارزشی نداشت، تو هرگز مرا برای همسری انتخاب نمیکردی. و باز هم فکر میکنم حتماً این عشق زیاد در تو نفوذ نکرده...»
پس فروغ میدونست که پرویز به اندازهی خودش عاشق نیست، اما باز هم پرویز رو از جونش بیشتر دوست داشت و اسیر صیادی شده بود که موندنی نبود...
«سوگند یاد میکنم که دیوانهوار دوستت دارم و پیش از این که تو بخواهی مرا ترک کنی، من هم خود را از قید این زندگی سراسر رنج و ناکامی آزاد خواهم کرد، زیرا زندگی بدون تو برای من ارزشی ندارد.»
خیلی از ما فروغ رو به شهامت، تابوشکنی و عصیانش میشناسیم و شاید دیدن این روی فروغ غیرقابلباور باشه، اما عصیانگری فروغ برای جامعه هست، نه در برابر پرویز!
«من همانطور که دیوانهی عشق وحشیانه، عشق عجیب و غیرعادی، خالی از نوازش و پر از خشونت هستم، همانطور هم دیوانهی زندگی آزاد و بدون دغدغه هستم. من دلم میخواهد با تو چنین زندگی داشته باشم و فقط حاضرم اوامر تو را اطاعت کنم، نه قوانین اجتماع را!» ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4. فروغ، فروغ نبود. فروغ شد. «من تو را دوست میدارم و به زندگی آتیهام کاملاً خوشبین و علاقهمندم و معتقدم زن باید شوهرش را حفظ کند و او را برای خود نگه دارد. زن اگر مدبر، نجیب، باوفا، مهربان و خانهدار باشد، هرگز شوهرش او را ترک نخواهد کرد؛ ولی برعکس، اگر لیاقت نداشته باشد و نتواند آرزوها و تمایلات شوهرش را برآورده کند، ناچار مرد هم از زن و خانه فراری میشود و در اینجا تمام تقصیرها به گردن زن است.»
این بخشی از نامههای پیش از ازدواج فروغ هست. همون باورهای سنتی جامعه رو تکرار میکنه و حتی برای خودش حق استقلال فکری در نظر نمیگیره.
«گاهی اوقات خودم خودم را مسخره میکنم و وقتی میبینم این قدرت را ندارم تا افکارم را اجرا کنم، احساس میکنم که پست و کوچک شدهام. برای من بنویس ببینم آیا من حق دارم اینطور فکر کنم؟ آیا افکار من صحیح است؟ بد نیست؟ گناهکارانه نیست؟»
بریم چند سال بعد و بعد از جدایی.
«به من نوشتهای که امیدواری سرم به سنگ بخورد و بدنامی مرا سنگهای زندگی لقب دادهای... و باز هم نوشتهای که قسم میخورم خودت دوست داری پشت سرت حرف بزنند... شاید اینطور باشد. چه کسی میتواند در مقابل افکار و عقاید تغییرناپذیر تو مقاومت کند؟ حتماً همینطور است. اما افسوس میخورم که مثل تو آدم خوشفکر و فهمیدهای نیستم. آه... بگذار سنگهای زندگی به سر من بخورد و مرا از دست این زندگی که هیچ دوست ندارم راحت کند.» ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
5. کلید اسرار! وقتی نوجوون بودم ــ تقریباً همسنوسال زمانی که فروغ عاشق شد ــ رفته بودیم باغ. خرمالوها رنگ انداخته، اما کال بودند. اصرار کردم خرمالو میخواهم و پدرم یکی چید داد دستم. گاز اول رو که زدم، حالم از گس بودنش بهم خورد؛ توی رودرواسی قورت دادم. گاز دوم رو نتونستم تحمل کنم و تف کردم تو باغچه. پدرم گفت: «شیرینترین خرمالوی باغ هم که باشی، وقتی هنوز کال و نرسیدهای، تفت میکنن تو باغچه!» توضیح بیشتری لازم نبود... پدرم متوجه چت چندروزهی من شده بود! اگرچه من تقریباً جوابی نمیدادم، اما پشت سر هم ابراز علاقه میدیدم. همون شب بلاکش کردم؛ همون آدمِ بهدور از آدم، همون ابراز علاقهها رو به دوست صمیمیم کرد و فقط چند ماه بعد دوستم رو تف کرد کف باغچه... مردهای زندگی فروغ خیلی نامرد بودند، ولی «شاید» فروغ هم خرمالوی رنگانداختهی نرسیدهای بود که اگر کمی بیشتر صبر میکرد، این همه گسی به جون نمیخرید و شیرینِ خسرویی میشد. شاید تمام عاشقانههاش اینچنین حروم مردی نمیشد که به چشم یک دختربچهی احمق نگاهش میکرد... کاش سرهنگ فرخزاد به جای کتک زدن و اعمال قدرت، دو کلام حرف منطقی میزد که فروغ عاقبتاندیشی پدرش رو پای کینهورزی نذاره! دلم میسوزه برای فروغ و همهی دخترهای نوبلوغی که وقتی کال بودند، شوق و ذوق و عاشقیشون حروم شد و قلب و احساساتشون رو گاز زده کردند. البته گاهی رسیدهترین خرمالوی جهان هم باشی، به دهن بزِ مدنظر شیرین نمیای... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
6. و پایان فروغ از اوایل ازدواج پیوسته از پرویز گلایه میکرد که چرا نامه نمینویسه و این پاسخندادنها بعد از طلاق شدت گرفت. فروغ در چند نامهی آخر التماس میکنه که پرویز نامه بنویسه؛ خودش رفته، بچهش رو برده، حداقل یک نامه بنویسه و بگه حالش خوبه، اما پرویز همچنان جوابی نمیده... و این آخرین بند از آخرین نامهی فروغ به پرویز هست.
«گاهی اوقات برای من از حال کامی بنویس و مثل گذشته با من دوست باش. پرویز، من نمیخواهم به دیگری تکیه کنم؛ من میخواهم همیشه تو را داشته باشم. اگر میخواهی زن هم بگیری، باز هم بگیر، اما دوست من باش. به خدا همین قدر راضی هستم. فقط یک نامه برایم بنویس، بنویس که چرا با من قهر کردهای. پرویز، تو را قسم میدهم، فقط یکی؛ بعد دیگر از تو هیچ چیز نمیخواهم. من نمیتوانم رابطهام را با گذشتهام قطع کنم. من همیشه خودم را مال تو و کامی میدانم. بگذار من لااقل با این امید دلخوش باشم، بگذار من هم یک لحظه زندگی کنم. پرویز، به خدا مریض و بدبخت هستم و تو نمیتوانی بفهمی که چهقدر به تو احتیاج دارم. تو را به مرگ کامی، برایم نامه بنویس.»
التماس نکن فروغ، التماس نکن.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
من از دیوانگی ابایی ندارم. از شما چه پنهان، به مقادیر کنترلشدهای هم دیوانه هستم و به درِ دیوانگی میزنم که سرخوش باشم. بخندم و فراموش کنم چقدر زندگی عذابآوره؛ اما این جنونِ خوندن نامههای فروغ و دوباره و چندباره خوندنش، دریچهی جدیدی از دیوانگی رو به روم باز کرد. عصبی شدم و عمیقاً درد کشیدم؛ جسمی، روانی، و باز هم ادامه دادم. چرا؟ از آدم دیوانه نپرسید چرا! نامهها بسیار زیبا هستند اما خوندنش رو به هیچ آدم عاقلی توصیه نمیکنم. و امیدوارم هیچکس، هیچکس، هیچوقت، هیچوقت از عشق چنین خوار و ذلیل نشه...
آبان 405 - ماه خرمالوها
پن: میخواستم شماره نامه و تاریخ تکتک نقلقولها رو بنویسم، ولی اعصاب دوباره خوندنش رو ندارم. شما این ریشسفید من رو ببینید و اعتماد کنید؛ همهی بریدهها از همین کتابه.
زان پیش که بر سرت شبیخون آرند فرمای بتا تا می گلگون آرند تو زر نئی ای غافل و نادان که ترا در خاک نهند و باز بیرون آرند
مارسل پروست عشق را به "گرایشی بی تابانه" تشبیه میکند،عادت به لطف هایی که در حضور دیگری از ان بهره برده ایم و محرومیت از ان زمانی که ان دیگری در دسترس نیست,نوعی بی تابی به همراه می اورد...این بی تابی تبدیل به میلی شدید می شود برای تصاحب کامل ان شخص..
داس دروگر زمان ترکیب جالبیست..زمان مثل تیغه ای تاریک و سرد است..نابود کننده ای که مرده وار به پیش میتازدو هر انچه بر سر راهش است,از سنگ و خاک و تن و عشق را با خود میبرد.. اینگونه ست که وقتی به گذشته می نگریم..کلماتی که خود نوشته ایم هم گاه برایمان جز رخ نمایی اشنایی اندک..جز جرقه یک خاطره کوچک..جز تاویل یک حس که ماوا در گذشته دارد نیست..خود را بیاد می اوریم هنگام نوشتن ان کلمات اما می دانیم که دیگر ان خود نیستیم... ,چرا که این عشق ارتباطی به خود آن فرد و شخصیت او ندارد,عشق تنها همان گرایش بی تابانه است در لحظه حس ان کمبود ازار دهنده..و در گذر زمان "من" های جدیدی که خلق میکنیم با "من"ی که ان گرایش را داشته متفاوت است,در "من" جدید دیگر ان عشق متوقف شده
((به اکنون بیاویز,به حالا,بدین گونه تمام اینده در گذشته غوطه ور است, جیمز جویس))
ترسناک ترین زمان ها برای زندگی "اکنون"است..اکنون اما ضامن oblivion و فراموشی ای همراه با گشاده خاطری ست..آزادی ای که فروغ بدان بی نهایت نیاز داشت..و شاید هرگز به ان نرسید.. این فراموشی الزاما لذت بخش نیست اما لازمه ی زندگی است که انسان در ان بتواند حرکت کند..
فروغ و پرویز شاپور اما متفاوت بودند,دو انسان با روحیات,شخصیت ها و ویژگی های متفاوت..هر دو هم در قفس محدودیت های زمان و عقاید جامعه بوده اند,پرویز با مایند ستی سنتی و فروغ با روحی عصیان گر و آزادی خواه,در تلاشی مذبوحانه برای فرار از زندان خانواده به سمت افق ازادی بخش نما ی زندگی با پرویز,که در نهایت جز زندان دیگری برای او نبود,زندانی با دیوار هایی شاید کوتاه تر از جنس عشق به جای نفرت... ازدواج دو هنرمند نوید اتحاد دو ذهن را می دهد اما ارتباط فروغ و پرویز از بدیهی ترین مشکلات هم بری نبود و برای من وجود این مشکلات قابل باور نیست.. ارتباط شگفت انگیزی وجود نداشت,تنها یک ارتباط عامیانه نا همگون..به طوری که بی اعتمادی پرویز به فروغ حتی در نامه ها هم دیده می شود..
در نهایت از نامه ها لذتی نبردم,تنها برای اشنایی با فضای زندگی سخت و پر از مشکل فروغ و تکامل او به عنوان یک فرد در زندگی اش مناسب بود.50صفحه پایانی که مربوط به دوران جدایی بود بسیار قابل تامل تر بود..و تاسف برانگیز..زندگی فروغ پر از سال هایی تلخ بود.در دنیایی تاریک..
غنچه شوق تو هم پژمرد شعر,ای شیطان افسونکار! عاقبت زین خواب دردالود جان من بیدار شد,بیدار
بعد از او هرچه کردم دیدم افسون سرابی بود انچه می گشتم به دنبالش وای بر من,نقش خوابی بود
بعد از او دیگر چه می جویم؟ بعد از او دیگر چه می پایم؟ اشک سردی تا بیفشانم گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام,دستی دانه اندوه می کارد.." بهمن 1334
بعد از جدایی زمانی که فروغ رفته ایتالیا، برای پرویز شاپور می نویسه: "من وضعم اصلا خوب نیست، باید کار کنم. صبح تا شب کار می کنم. مغزم دیگر درد گرفته. اگر بر میگشتم و دو مرتبه زندگی گذشته ام را از سر می گرفتم شاید بهتر بود اما افسوس که در تهران هم راحت نیستم، هیچ جا راحت نیستم." اینجا واقعا فروغ رو درک میکنم میفهممش.
چندصدتا از اولین تپشهای عاشقانهی قلبمو لای صفحات این کتاب جا میذارم تا همیشه مثل مال فروغ بتپه. فروغ،تو خیلی قشنگی،کاش پیچیدگیها و قشنگیهای خودتو بیشتر دوست داشتی و میدونستی این اطرافیانتن که لیاقت تو رو نداشتن، نه برعکس.ولی زندگیت ارزش داشت،چون با عشق واقعی گذشت.و فکر کنم همین برات کافی بود.
دو بخش اول رو خیلی بیشتر دوست داشتم،خوندن بخش آخر سنگینی بزرگی رو قلبم میذاشت.اما درست مثل دفتر خاطرات سیلویا پلات،فروغ روحشم خبر نداشت که هممون قراره نامههای شخصیشو به معشوقش بخونیم و همین این باعث میشه که بیشتر درک و شناخته و پرستیده بشه.به شخصه تجربهی خیلی لذت بخشی بود برام،زمان درستی خوندمش و نزدیکیای که با فروغ و افکارش حس میکردم،تلخ و شیرین بود.
صفحه ۱۹۴: 《من از کوچکی با مالیخولیای خودم بزرگ شدهام و خو گرفتهام.حالا مشکل است که بتوانم حقایق زندگی را مثل تو استقبال کنم.برای من همه چیز جنبهی رویایی و وهمآلودی دارد و من وقتی در زندگی حقیقی جلوهی افکارم را نمیجویم باز هم به دامن افکار خودم پناه میبرم و در آن دنیایی که میسازم و دوست دارم زندگی میکنم این هم یک طرز فکر است و گمان نمیکنم برای تو ضرری داشته باشد》
پرویز محبوبم می دانی چرا مجبور شدم دو مرتبه این نامه را برای تو بنویسم چون قهر ظهر یك ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت كرده ام و می خواهم بگویم كه نتیجه كاملا رضایت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و این را عصر می نویسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست می اندازم ولی بین نامه ی صبح و عصر من تا اندازه ای اختلاف است زیرا صبح امیدوار نبودم ولی حالا كه عصر است كاملا امیدوارم كه می توانم تو را داشته باشم .
پرویزم من با مامانم راجع به تو خیلی صحبت كردم و حالا می خواهم بگویم كه مامان با من و تو تا اندازه ای هم عقیده شده است دلایل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را كاملا متقاعد كرده ام فقط چیزی كه مانده همین موضوع برگزاری مجلس عقد است بگذار برای تو حساب كنم تا ببیمی چه قدر باید خرج كنی و به چه قدر پول احتیاج داری پرویز من لباس عروسیم را می خواهم خودم بدوزم به این دلیل كه خیاط ها اولا نمی توانند آن طور كه من میل دارم لباسم را از آب دربیاورند و دیگر این كه پولی را كه می خواهیم به خیاط بدهیم و مسلما 100 تا 200 تومان می شود توی صندوق پس انداز می گذاریم و یا بع مصرف چیزهای ضروری تر می رسانیم پس قیمت لباس فكر نمی كنم از 100 تومان بیشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد یعنی میوه و شیرینی و از این حرف ها ( البته اگر زیاد باش تو باید به من تذكر بدهی و من در اینجا میل تو را رعایت می كنم ) و دیگر 100 تا 150 تومان هم خرج های متفرقه كه اتفاقی پیش می آید پس روی هم می شود حداكثر 500 تومان ه من برایت همان روز اول معین كردم و حداقل 400 تومان و حالا پرویزم تو باید این مقدار را تهیه كنی اگر هم نمی توانی بگو تا یك قدری تجدید نظر بكنم و چیزهای تقریبا غیر ضروری را كنار بگذارم تا مطابث میل تو بشود عقیده ان را در این باره برایم بنویس راستی می خواهم بگویم كه پدرم امروز یا فردا حتما می آید من این موضوع را صبح نمی دانستم ولی مامانم به من گفت تو نامه ای را كه می خواهی برای او بنویسی بنویس و بده به خود من و من به موقع به پدرم می رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است كه به محض آمدن او صحبت تو را پیش بكشد و هر طور شده رضایتش را جلب كند مطمئنم كه راضی است اما پروزی مضمون نامه ی تو باید طوری باشد تقریبا صورت اجازه برای عقد كردن باشد مثلا بنویسی چون من از لحاظ مادی آمادگی دارم و به علاوه وضع اخیر برایم غیر قابل تحمل است خواهش می كنم اجازه دهید زودتر این كار خاتمه پیدا كند و این را هم بنویس كه اگر فعلا من از لحاظ سنی هنوز آماده نیستم تو حاضری این مانع را رفع كنی و بعد وقت هم بخواه ، می خواهم یك طوری باشد كه او دیگر فرصت ایراد گرفتن نداشته باشد فكر می كنم وضع ما حالا دیگر كاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا موفقیت تو را در این امر خواستار می شوم كه خدا دلش به حال من بسوزد و بیشتر از این در انتظارم باقی نگذارد تو هم دعا كن به خدا خیلی خوب است من كه همیشه از خدا كمك می خواهم تو هم همین طور باش می دانم كه موفق خواهی شد .
" ...اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتذال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند.."ازکتاب
"اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام، چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست، و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم سید. من اگر تلاش کنم از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر جالب است. نه. من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامی وجود ندارد. من می خواهم زندگیم بگذرد. من زندگی می کنم برای اینکه زودتر این بار را به مقصد برسانم، نه برای آنکه زندگی را دوست دارم. امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم. نمی دانم چرا فقط یادم هست گریه کردم، و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم. تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند."
"وقتی تنها هستم و کسی نیست افکار سالم به من تلقین کند، آن وقت دست و پا بسته اسیر افکار عجیب خودم می شوم که یک وقت می بینم دیگر هیچ قدرت مقاومت ندارم. می بینم از زندگی سیرم. حس می کنم که همه با چشم تحقیر به من نگاه می کنند. و به نظرم می رسد که وجودم عاطل و باطل و باعث ننگ و ناراحتی است. آن وقت رنج می برم و پیش خودم نقشه می کشم که همه را از دست خودم راحت کنم."
"اینجا (اروپا) زندگی روح ندارد و آدمها خیلی ماشینی هستند. اینجا عشق یعنی یک قله فتح شده یا یک کتاب خوانده شده."
۱. نامه ها خیلی جاها نامرتب و پس و پیشه و البته کلی نامه هم اون وسطها هست که جاشون خالیه.حالا نمیدونم به چه دلیلی آورده نشده. ۲. اصلا نمیدونستم اینقدر زیاد پرویز رو دوست داشته، همیشه فکر میکردم یه عشق اولیه گذرا با پرویز داشته ولی عشق اصلیش ابراهیم گلستانه ولی ظاهرا که نه. ۳. قانون مزخرف اجازه همسر برای خروج از کشور و گرفتن گذرنامه از زمان پهلوی بوده؟ واقعا ناامید شدم. ۴. اصلا نمیدونستم که به شوهرش خیانت کرده ولی خب آدمی با اون همه احساسات چطوری میتونست توی ازدواج اسیر بمونه. بنظرم ازدواج برای همچین آدمی مثل زندانه. ۵. چقدر زود بچه دار شده بود دلم براش سوخت. ۶. وقتی نوشته بود شونزده سالگی پرویز رو بوسیده بود به شونزده سالگی خودم فکر کردم که جز کتاب تست چیزی توش نبود. و البته هفده سالگی و هجده سالگی. ۷. پول ایران چقدر ارزشش زیاد بوده همش میگفت تو ایتالیا همه چی خیلی ارزونه. ۸. ویکی پدیاشم خوندم خیلی توش غلط غلوط زیاد بود.
خوندن جمله های فروغ به اندازه کافی شایسته ی 5 ستاره هست ولی کتاب هم اشکال ویراستاری داشت، هم ترتیب بعضی نامه ها به طور واضحی درست نبود، با اینکه عمران صلاحی تو مقدمه نوشته بود در مورد این موضوع، اما باز می شد یه کاریش کرد طوری که من خواننده متوجه این ناهماهنگی نشم برای کسایی که مثل من عاشق فروغ فرخزادن این کتاب مثل یه منبع ذوق و شوقه و پر از جملات عاشقانه و خالصانه ی قشنگ و خیلی خوب شما رو با شخصیت فروغ و طرز فکرش آشنا می کنه می بینید که تو اوج جوانی چقدر پخته و فرهیخته بوده آشنایی با سبک زندگی اون زمان هم (از سال 1329 تا 1331) و جزییاتش از خلال نامه ها هم خیلی لذت بخشه ته کتاب هم یه گزیده شعر و عکس هست
بهترین کتابی بود که میشد برای شناخت شخصیت فروغ عزیز خوندش. اینکه چه روح سخت کوشی داشته و برای شناخت چیزی که باعث آرامشش میشده تلاش میکرده. با توجه به وجهه ی فروغ من فکر میکردم فروغ تو یک خانواده ی روشنفکر و باز به دور از تعصبات بزرگ شده بوده ولی اینطور نبوده و همین محدودیت ها و اذیت شدنش هاش باعث شده بشه فروغ با یه عالمه شعر زیبا و دلنوشته.
فروغه دیگه. تو شعراش فروغه، تو سینماش فروغه، تو نقاشیاش فروغه و تو نامه هاش هم حتمن فروغه. و در عین حال فروغ تعریف ثابتی نداره، دائمن در حال دگردیسی و تغییره، و برا هر خواننده تعریف مجزایی داره. اگه دوستش دارین بخونینش اگر نه که این کتاب میتونه حکم آت آشغال داشته باشه براتون. فروغ تو این نامه ها، شاید به اندازه ی شعرش، خودی رو نشون میده که دنبال یه مجهوله، دنبال یه نامعلومی که انگار با تمام تلاش برا نزدیک شدن بهش، خیلی هم تمایل نداره به شناختش، واقعیت رو میبینه ولی اصراری نداره اسم واقعیت روش بذاره. واسه همین انتقاد میکنه، اشتباه میکنه، ترسی نداره از معذرت خواهی، خودشو کوچیک میکنه، طرف مقابل رو بزرگ میکنه، همه ی این کارو رو میکنه که شاید بشه... حالا چی بشه خودشم نمیدونه. تو یه پروسه ی چند ساله ی آزمون و خطاست. و تو نامه های آخرش به قدری سنجیده تر و در عین حال صمیمانه تر با معشوقش صحبت میکنه که خواننده یادتش میره این حرفا حرف یه آدم بیست و یک ساله ست. پنج سال و این همه تغییر؟!
این کتاب را بیوقفه خواندم. دو روز تمام مرا میخکوب کرد روی زمین. فروغ را شاید از هیچجای دیگری نتوان اینگونه که از این نامهها میشود، شناخت و از ریزهکاریهای زندگیاش سر درآورد. پرویز شاپور را هم از لابهلای همین صفحات توانستم خوب بشناسم: مرد شوخطبعی که در رابطههای خصوصیاش شدیداً خشک و بیعاطفه بوده و مدام فروغِ پرشروشور را سرکوفتهتر میکرده است. البته احساسهای فروغ هم درطول این رابطه، فرازونشیبهایی نامعقول و گاه بیتوجیه مییابد: از احساسهای لطیفِ دخترانه، تا پختگیِ خوددارانهی زنانهای که با نوعی سرخوردگی و یأس مرموز همراه است. خواندن این نامهها، همانطور که عمران صلاحی هم اشاره کرده است، دریچههای تازهای برای فهم شعرهای فروغ و پیوند آن با زندگانی شخصیاش فراروی خواننده میگشاید.
‼️اگر از زندگی فروغ فرخزاد آنچنان اطلاع ندارین و میخواین با خوندن این کتاب باهاش آشنا بشین، این ریویو ممکنه حادثهی دردناک اسپویل رو براتون رقم بزنه!‼️ دو سه روزی میشه که تمومش کردم ولی پر از احساسات ضد و نقیضم. از یه طرف میفهمم که شرایط رشد فروغ طوری نبود که بتونه خوب و بدِ رفتار و زندگی رو از هم تشخیص بده، از یه طرف هم خب خیانت؟!؟! هر چقدر هم بیشتر اسمهای موجود در زندگی فروغ رو سرچ میکنم بیشتر شگفت زده میشم از اینکه فروغ چه زندگیای داشته و بیشتر نمیفهمم که برای خودکشیهای ناموفقش بهش حق بدم یا نه! خیلی موضوعات بود که در اونها با فروغ همزاد پنداری میکردم، مثل اینکه جوری رشد کرده باشی که نه متوجه مرزهای خودت باشی و نه مرزهای دیگران؛ اینکه در لحظه نفهمی داری با عزیزترین آدم زندگیت چجوری برخورد میکنی و حتی این رو هم نفهمی که آدم روبروت هر چقدر هم که عزیز باشه باز هم حق نداره هر تهمتی بهت بزنه و برای پذیرفته شدنت تو زندگیش، خودت رو به هر دری بزنی. ولی در آخر این کتاب نمیتونه باعث تغییر نظرت درمورد فروغ نشه، چه خوب چه بد!
خب همونطور که قبلا هم گفتم، تصویر فروغ خیلی در نظرم عوض شد. دیگه فروغ برام اون زنِ راسخ و یه جورهایی قوی و با اعتماد به نفس که دنبال برابریِ حقوق زن و مرد بوده نیست. تصویر این شکلی شد که یه زنی که هیچکس حسابش نمیکرده التماس میکرده که تو رو خدا، به اعتقاداتتون قسم، من و امثال من رو ببینید. و این ندیدنها آزرده اش کرده و بیش از حد تصور شکننده. تضادهای درونی و بیرونی، سردرگم بودن، نشناختن سره از ناسره، همه ی اینها توی تک به تکِ نامه هاش به چشم میخوره. تحقیرهایی که تا بود و بود توی خونه ی پدریش میشد و بعدتر توسط پرویز شاپور اما عجیبه که با همه ی این تفاصیل و تفاسیر منبع عشقش به شاپور چه به عنوان همسر، چه به عنوانِ شوهر سابق، خشک نشده و کماکان لااقل تا قبل از آشناییش با ابراهیم گلستان میجوشیده.
بهترین کتابی که برای شناخت شخصیت فروغ میشه خوند این نامههاست که برای پرویز مینوشت. توی این نامهها فروغ بدون هیچ سانسوری از حالش نوشته.
اوایل خوندش و مواجه شدن با این حال عجیب فروغ برام عجیب بود اواسطش دلم نمیخواست ادامه بدم اما با کمی فکر کردن دیدم من نامههای دختر ۲۰ ساله رو در سال ۱۳۳۰ میخونم که توی زیرزمین خونشون با هزار و یک ترس مینوشته. دختری که شعر گفتن از نگاه پدرش فساد بود ...
نمی دانم به چه چیزی پناه بیاورم تا بتوانم گذشته ام را در خودم بکشم
vaghean hamishe vaghti nameei khonde mishe sedaghate rohe on adam ro mishe dar be vojod avordanesh fahmid,cheghadar zibast afaridane on lahzeha ke be name dadan mires
هرچه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبكسر برد خود ندانم كه چگونه رامش كرد او كه ميگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش كرد
فقط ناراحت اين هستم كه چقدر شاپور آدم غدي بود و چقدر فروغ اعتماد بنفسش پايين بود، حيييييف 💔
همه مسخره ام میکنند ولی برای من همه چیز حل شده و بدبختی و خوشبختی مفهومی ندارد.من برای این نمی رومکه خوشبخت شوم؛می روم تا خودم را فراموش کنم،تو را فراموش کنم،گذشته را فراموش کنم...اما میدانم که هیچوقت نمی شود💜 . از خودم خجالت میکشم که تا قبل خوندن این کتاب از "فروغ"،این فرشته،چیزی جز یه بیوگرافی ساده نمیدونستم😔
اولین حسم به کتاب،حس گناه بود...چون نمیدونستم این نامه ها رو که خودِ فروغ اجازشونو نداده،خوندنش کار درستیه یا نه ولی بعدش تو دلم به خودم اعتراف کردم که خوب شدم خوندم تا یکی از قشنگترین انسان های این جهان رو شناختم😭💜
فروغ پاک بود...فرشته بود...و حیف از پرویز شاپور که آنطور که باید شایسته عشق بزرگِ فروغ نبود💔به قول پوران،خواهر فروغ،پرویز دوست خوبی بود ولی شوهر خوبی هرگز... . فروغ خودِ تعریف "عشق" بود...فروغ هنرش شعر نبود،"وجودش" بود...فروغ حتی "رفتنش" هم شاعرانه بود....همونطوری که تو یکی از شعرهاش گفته:
مو سپید آخر شدی،ای برف! تا سرانجام چنین دیدی در دلم باریدی،ای افسوس، بر سر گورم نباریدی!...
و حیرت آور اینجاست که روزی که فروغ به جایگاهی که باید،"آسمان" رفت ،بر گورش برف میبارید.... . فروغ تو تک تک نامه ها لایق پرستیدنه💜 . این کتابو بخونین حتماااا👌
با شروع کتاب احساس بدی داشتم از فکر اینکه دارم نامه های خصوصی کسی رو می خونم بدون رضایت نویسنده ش، ولی پس از خوندن چند نامه چنان مجذوب شخصیت فروغ و روزهایی که بر او گذشت شدم که به نامه ها به عنوان زندگینامه ی فروغ نگاه میکردم ... چند نامه ی اول دقیقا بیانگر روحیات تمامی دختران 16 ساله بود از عشق و بی پروایی، و نه تنها فروغ. اما رفته رفته نامه ها پخته تر شدند و هر چه پیش تر می رفتم بلوغ احساسی، فکری و شخصیتی فروغ رو کشف میکردم و با آشنا شدن دغدغه ها و آشفتگی های ذهنی و روحی فروغ با بعد دیگری از او آشنا شدم طوری که تصمیم گرفتم دوباره شعرخوانی فروغ رو از سر بگیرم
«هجدهم تیر [ ۱۳۳۴ ه.ش، رُم، ایتالیا ] ... من از اینجا اصلاً خوشم نمیآید. اینجا زندگی روح ندارد و مردم خیلی ماشینی هستند. وقتی توی پارکهای عمومی دخترها و پسرها را میبینم که زیباترین و تاریکترین لحظاتِ عشقی را در نهایتِ عادی بودن میگذرانند دلم میخواهد فریاد بزنم. اینجا عشق یعنی قلعهی فتحشده و یا یک کتابِ خوانده شده. هیجان معنی ندارد و عشق در نهایتِ ابتذال است و من از این وضع خیلی ناراحت هستم»...
بنظرم اینکه نامه های خصوصی کسی رو انتشار کنند حتا بعد از مرگش کار درستی نیست نقض حریم خصوصی محسوب میشه ولی به هر حال کتاب خوبی بود برای آشنایی با فروغ و پرویز شاپور شخصا بیشتر از قسمت افزوده ها در بخش آخر کتاب خوشم اومد
صداقت در کلام به زیبایی در نامه های فروغ و کتاب دیده میشد .کاش نامه های پرویز و عکس العمل های پرویز به نامه ها و موقعیت های مختلف نیز ذکر میشد .آن طور احساس فروغ در نامه ها نیز بهتر درک میشد
یکی از بهترینهایی که در سبک اپیستولاری(نامه نگاری) خوندم. قلبم به درد میاد میبینم زنها چه رنجی رو تحمل میکردن و همینطور وقتی که تحت کنترل تک تک افراد دور و نزدیک زندگیشون قرار میگرفتن و با اینحال که کاری نمیکردن کلی مورد سرزنش دیگران قرار میگرفتن... نمیدونم فروغِ عزیز... شاید اگه تو یه زمان متفاوت میبودی، مجبور نبودی جلوی امیالی که توی وجودت فریاد میزدن رو بگیری و خودت رو اینقدر سرشکسته کنی... اون وقت شاید شریک زندگیت از یه دخترِ ۱۶ تا ۲۰ سال انتظار رفتارهای زنای ۴۰ ساله رو نداشت و خودت هم حس نمیکردی که باید "برهی مطیع" یه نفر دیگه باشی. اون وقت شاید از بزرگ و کوچیک حرفهای بی مورد نمیشنیدی. نمیدونم کی و چی رو بخاطر ناراحتیت سرزنش کنم. امیدوارم فقط الان در آرامش خوابیده باشی...