سفر نجف کاظم رضا، حیرت بار است. سفر در خانه ی چشم پدر است و نثری بی همتا و زیبا دارد که چون چفته ی ستاره ها راه به ناکجا می گدازد. زبانی که زبان مسافر جان به سر بر زمین خوش لمیده راه می سپرد. تا واپسین دم این زبان جان جانانه از زبان نمی افتد. همراه با تو که همراه قافله ای تازیانه ای است بر خاموشی و شیب و نشیب های این رفتن.
به هزار و یک بدبختی کتاب را پیدا کردم. کتابی که تنها یک چاپ داشته توسط نشر پیکان در سال هزار و سیصد و هشتاد و سه. کتابی که با طرحهایی از توپولسکی همراه شده است.
...
این اُبهتِ بهتانگیز، چگونه میشد، در برهوت، بیسود و ساده بر پا باشد؟ قطعاً جز در تاریکی، پی و پایش شروع به کار نمیکرد_و جز با بهسر رسیدن روز، رازهایش را آشکار نمیکرد. همچنان شگفتزدهی شکوه قلعه بودم ... . میدان دید در دوردست بسته بود. کوهها با آسمان مماس بودند. لبهای سِحر و لبههای سپهر، هم آمده بود_و سلسلهی خاکستر با کاکلِ سفید در وهم محو میشد. .