نه اینکه علیرضا دلِ خوشی از مدرسه داشته باشد، نه. آنجا هم همینطور بود. بچهها برای خنده کلهی علیرضای کوچولو را توی تراش میکردند یا او را به آدامس میچسباندند و از زیر میز آویزانش میکردند. خانم معلم هم که اصلاً علیرضا را نمیدید. یک عینک تهاستکانی گنده هم میزد، ولی باز علیرضا را نمیدید، اما علیرضا اصرار داشت که آدم است. درست مثل یک هویج بود که از رنگش، از درازیاش و از کلهی سبزش پیداست که هویج است و خودش هم همهجا میگوید: «من هویجم!» توی شیرینپلو باشد یا عدسپلو، توی آبمیوهگیری باشد یا خوراک مرغ، همهجا میگوید: «من هویجم! من هویجم!» علیرضا مثل یک هویج اصرار داشت بگوید که من آدمم!
قصهی علیرضا قصهی کودکان تنها و غمگین است. قصهی بچههایی که پدر و مادرشان جدا از همدیگر زندگی میکنند. قصهی بچههایی که خودشان باید یکه و تنها با زندگی بجنگند و با مشکلاتشان دستوپنجه نرم کنند.
شخصیتپروازی اصلا دوست نداشتم و خوب نبود. داستان اصلا نظم و انسجام نداشت و هیچکدوم از فصلها اصلا به همدیگه نمیخوردن و درکل خوب نبود. واقعا انتظار یه داستان بهتر و جالبتری داشتم.
خیلی کتاب عجیبیه وقتی داری میخونیش میگی چقدر عجیبه وقتی تموم میشه غصهداری ولی حس عجیبی داری به کتاب وقتی یکم میگذره هی میبینی کتاب رهات نمیکنه بعد به فصلهاش فکر میکنه که هر کدوم یه شگفتی داشت برات .. بعد میبینی داستان قلبت رو لمس کرده دقیقا کاری که میخواسته بکنه!
کتاب درباره یه پسر تنها به اسم علیرضاست که مادر و پدرش از هم جدا میشن؛ خیلی استعاری و عجیبغریبه کتاب مطمئن نیستم ولی طبق تجربهم میگم که بزرگترا باش ارتباط بهتری میگیرن تا کوچیکترا.
«علیرضا هیچجایی را نمیدید. خانهی آنها تاریکِ تاریک بود.» این روزها خانهی ما هم تاریک است. شدهایم علیرضاهایی با خانهای خاموش. «کبریت برداشت و یک شمع روشن کرد. نورِ نازک زردی رقصید. علیرضا شمع را بالا آورد تا همهجا را ببیند.» ما نیز پی آن شعلهی روشن رقصانیم. پی روشنایی میجنگیم. «هنوز تاریک بود. چرا تاریکی نمیرفت؟» اما گویا این نقشه را، شبانه، با یکبار نتوان کشید و دید «علیرضا خندید، اما تاریک بود و خندهاش در تاریکی گم میشد. چرا امروز تاریکی این همه بزرگ شده بود؟» ما هم میخندیم اما خندهمان خنده نیست. طنینش شنیده نمیشود. پژواکیست نامفهوم. «علیرضا به تاریکی فکر میکرد. این تاریکی از کجا آمده بود؟» میاندیشیم، به این مصیبتها، دردها و فجایع. از کجا آمدند اینها؟ به کدامین گناه بر سر ما نازل شدند؟ نمیدانیم. میدانیم اما راه خلاصیش در دست ماست، در صدامان، تنمان، کلمات، آهنگمان. دوای دردمان خودمانیم، تنها خودمان. پس میجنگیم، میجنگیم، میجنگیم و در نهایت پرتوهای روشن را میبینیم، بالهای در حال پرواز را، میبینیم دستهای در باغچه سبز شده را، میبینیم. به راستی که هنوز از شب دمی باقیست.
پینوشت: گیومهی اول تقدیمنامهی کتاب و بقیه گیومهها بخشهایی از داستان "پسری نشسته بود توی تاریکی و سنگ توی آب مینداخت" از همین کتابه. پینوشت۲: به امید آزادی نوید سیدعلیاکبر. به امید آزادی همه.
کوچکتر که بودم، یعنی واقعاً کوچک مثلاً ۷ یا ۸ ساله، همیشه میخواستم بدانم آیا کس دیگری هم فرشتههای خیلی خیلی ریز و زیاد را وقتی به آسمان پرنور، حتی از پنجره هم که نگاه میکند میبیند؟ هنوز هم میخواهم بدانم ولی میترسم که بپرسم و تنها کسی باشم که آنها را میبیند! آن وقت تنهاتر میشوم چون کسی از آدمی که چیزهای عجیب میبینند و راجع به چیزها فکرهای عجیب میکنند خوشش نمیآید. علیرضا هم میبیند، او خیلی چیزها را میبیند، میشنود و به چیزهایی فکر میکند که شاید خیلیها باورشان نشود! گاهی چیزی نمیگوید و فقط از دیدنشان لذت میبرد. گاهی هم میگوید و کسی باورش نمیشود! شاید تنهاتر هم بشود، از اینی که هست هم تنهاتر. علیرضا یکی مثل خودش را میبیند که سوار اتوبوس مدرسهاش شده و اسمش هم مثل خودش علیرضا شیری است، قطرههای بارانِ روی شیشهی ماشین پدرش را میبیند که شکل خرگوشِ گوش دراز است، شکل میمون است، شکل...
چرا انقدر تلخ و دارک بود؟ ناسلامتی صفحهی اول کتاب نوشته، کتاب برای گروه سنی ب هست. یا نویسنده نمیدونه گروه سنی ب یعنی چی یا اون کسی که اجازهی چاپ همچین کتاب بی سروتهی رو داده نمیدونه.