بعضی شبا هست که انقدر خسته و له و لوردهای که فقط میخوابی به امید اینکه صبحی در کار نباشه و میخوای غرق شی در خواب و فرو بری به رویاها حتی کابوسها چون احساس میکنی که ترسناکترین کابوس هم بهتر از بیداریه
"آرام بگیر امشب، ما هر دو پر از دردیم در آتش و یخبندان، داغیم ولی سردیم
داغیم، نمیفهمیم تا فاجعه راهی نیست! سردیم، نمیخواهیم از فاجعه برگردیم..."
تو یه نفس کل کتابو خوندم. شعرهاش خیلی دلنشنینند. من مثنویهای آخر کتابو بیشتر دوست داشتم. بعضی غزلهاش شاهکارن و بعضیهاش معمولی. در کل مجموعه شعریه که واقعا ارزش خوندن داره. یه چند تا مصرع و بیتی که خوشم اومد:
_آزاد کن از بند خودت دیگریت را یاد زن بیخاطرهی خسته بیاور اسطورهی افسونگر ویرانگریت را
_نرفتی ولی ماندنت رفتن است تو پیمانشکن هستی و نیستی من امروز اگر میروم سالهاست که تو پیش من هستی و نیستی
_میبخشمت اما تو، هستی که بمانی با این کینهی شرم آور، ای دوست خداحافظ بفروش رفاقت را، من از تو نمیرنجم بس نیست همین کیفر؟ ای دوست خداحافظ
_بر سر مردنم چرا یکسره چانه میزنی؟ مردن من برای تو با که جوانه میزنی؟
بنبست و جاده یکی میشود اگر / رفتن بدونِ تو هم میشود سفر / از ریشهای که دواندم فراریام / ای لمسِ دستِ تو بر پیکرم، تبر / از عاشقانِ قسم خوردهام نپرس / از من به جز تو ندارد کسی خبر —————————————— من پاسخِ خدای تو را میدهم، نترس / شب را برای وسوسهام رو به راه کن / بینقص اگر گناه کنی، جز صواب نیست / پس وقتِ اشتباه، درست اشتباه کن —————————————— داغِ همیشگی شدهی عمرِ من، تویی / تاوانِ دیر عاشقِ یک زن شدن، تویی / با هیچ چیز فاجعه جبران نمیشود / آغازِ تلخِ جادهی پایانِ من، تویی —————————————— در خویش سفر کردم، ویرانه به ویرانه / از خواب به بیداری، افسانه به افسانه / با مختصری از عقل، خوش بودم و حالم را / با خنده نشان میداد، دیوانه به دیوانه / در خوابِ یقین بودم، سرمستِ شعورِ خود / هشیارترم اکنون، میخانه به میخانه —————————————— از میانِ کوچههای پر هیاهوی سکوت / با نگاهش نقب زد تا جادهی فریاد و رفت / ... / ناگهان جایی میانِ حرفهایی که نگفت / گفت حرفش را به گوشِ کاغذی در باد و رفت —————————————— دیوارِ یقین، وسعتِ زندانِ خودم بود / پای سفرم بستهی دستانِ خودم بود / ... / دل کم نشکستم، که نبازم، ولی انگار / بازنده، دلِ تنگ و پشیمانِ خودم بود —————————————— من زیرِ بارِ هیچ کس جز تو نرفتم / تو زیرِ بارِ هیچ کس جز من نماندی / از هم جدا بودیم و بیش از پیش با هم / دستِ تو را خواندم، تو حرفم را نخواندی / با طعنه میگفتم جهان بی عشق خوب است / بیطعنه میگفتی، جهان با عشق بد نیست / ... / روزی که تو دست مرا با عشق خواندی / من دستِ چشمت را نخواندم، مات بودم / یک بارِ دیگر آسمان وارونه چرخید / من با تمامِ نفیها، اثبات بودم
بی نظیره اشعاره این کتاب. واقعا حیف که از دنیا رفتن. گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست میرود اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاه یکی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود
به نظرم افشین یداللهی امضای مخصوص به خودش را در شعر و شاعری دارد و این نکته در اشعارش پررنگ است. همچنین، به نظرم شروع اکثر شعرهای آمده در این دفتر، درجه یک است. چنان که باید.
خدا تو را که تراشید، چشمِ خود را بست نگو کنار تو دست از گناه بردارم
یا
از من بعید بود ولی عاشقت شدم از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
من بسیاری از غزلهای این کتاب رو خیلی دوست داشتم. که البته بسیاری رو هم خیلی از خوانندههای خوب کشورمون خوندن. خیلی ناراحت کننده است که زمانی این کتاب رو خوندم که متاسفانه افشین یداللهی عزیز دیگه بین ما نیست. اما اساساً هنرمند هرگز نمیمیره و همیشه با هنرش زنده است. مثل این شعر که بیش از یک هفته است بر زبان من جاریه:
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم.
از قشنگی این کتاب هرچی بگم کمه... خب البته اینم بی دلیل نیست افشین جان مرحوم یکی از شاعران و ترانه سرایان محبوب من بود.خدا رحمتش کنه واقعا.شش ماه طول کشید بخونمش چون میخواستم با هر شعر زندگی کنم.مطمئنا بار آخر نیست که میخونم
۲.۵ بعضی از غزلها واقعا زیبا و به قولی حرف دل بود، اما بعضیها رو اصلا نمیفهمیدم داستان چیه، مخاطب کیه. انگار هر بیت یه ساز جداگونه میزد. من خیلی تخصصی از ادبیات سر در نمیارم ولی انگار بعضی از بیتها هم (تعداد خیلی کمی) از وزن افتاده بودن. از یه سری واژهها و ترکیبها هم بینهایت کار کشیده بود، خیلی زیاد تکرار شده بودن که حقیقتا نمیدونم این ایراده یا نه.
این مجموعه شعر که توسط یک پزشک سراییده شده جز چند غزل که توسط خوانندگانی نیز خوانده شده چیز تحسین برانگیزی ندارد اما کسی که بعنوان پزشک شاعری می کند به خودی خودی بسیار قابل تقدیر است