این کتاب یادآوریای حیاتی در خود داشت؛ اینکه هیچکس بهرام علفی نمیشود.
امشب/ به نشان دل میبوسمت/ ای برهنهی تبدار نشستهام/ رو به تاریکیهام/ نه نسیمی میوزد/ تا نفسی تازه کنم/ و نه دیگر/ هیچ/ از من رها میشود/ تا یادگارش باشم غزل از اندوه میگیرم/ و/ دانش از شرم و به هر چیز/ که چرخشم دهد/ لبخند میزنم/ دیگر رمقی نمانده که کمینگاه عشقی باشم امشب/ بر پیشانی تو/ که هزار آهوی نایافتهست/ بوسه میزنم/ و چون از نای خروس برخیزم/ نفرین میکنم/ به تو ای ماه/ که چه زود رفتی