کتاب های سه جلدی حکایت های کمال این جایزه ها را کسب کرده اند: یک : برنده ی لوح تقدیر از سوی سومین جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دو :برنده ی دیپلم افتخار تصویرگری از پنجمین جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سه : برنده لوح تقدیر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سال 1376
سال چهارم دبستان این کتاب رو از معلم هدیه گرفتم ، معلمی که اون سال ها ازش متنفر بودم ولی الان می بینم بنده خدا خوبی من رو می خواسته هرچند موفق نبود اون تغییراتی که میخواست رو در من اعمال کنه ولی سعی خودش رو کرد که قابل تقدیره حوض کاشی مجموعه داستان هایی از پسری به اسم کمال است که تا سال ها بهترین کتابی بود که خوانده بودم
یکی از داستان های مورد علاقه من با نام موهای آلمانی :
مادر گفت: حالا که تابستان دارد تمام می شود، موهایت را کوتاه نمی کنی؟ می خواهم بروم مثل عباس موهای دور سرم را کوتاه کنم- می خواهی فکل بگذاری- می خواهم بروم موهایم را آلمانی کوتاه کنم. آقا صفر سلمانی هر روز می آید نزدیک سقاخانه. همه از کارش تعریف می کنند- مادر که داشت سبزی پاک می کرد، چشم غره ای رفت و گفت: بارک الله...! این حرف ها را دیگر نزنی ها! بابات اگر بفهمد، می کشدت. چشمم روشن! می خواهی موهات را آلمانی بزنی! مادر این را گفت: اما من قبول نکردم. گوشه حیاط ایستادم و شروع به التماس کردم و پا بر زمین کوبیدم مادر که از دستم خسته شده بود، رفت توی اتاق و از زیر پیش بخاری، پنج ریال آورد و به من داد و گفت: به من چه! جواب بابات را هم خودت بده پنج ریالی را گرفته و مثل تیر دویدم به طرف سقاخانه. وقتی آنجا رسیدم، آقا صفر داشت موهای مرد چاقی را اصلاح می کرد که روی صندلی خوابش برده بود. کمی دورتر، پیرزنی داشت توی سقاخانه، شمع روشن می کرد پیش آقا صفر رفتم و گفتم: آقا صفر، موهای مرا آلمانی کوتاه کن انگشت جلوی دهانش را گرفت و گفت: هیس! باشد، باشد روی سکوی کنار سقاخانه نشستم و چشم دوختم به انگشت های لاغر آقا صفر، که پشت سر هم، روی کله ی مرد چاق تکان می خورد بالأخره اصلاح موهای مرد تمام شد و او چشمانش را باز کرد. آقا صفر، زود از کنار دیوار، آینه ی رنگ و رورفته ای را جلوی او گرفت و پرسید: خوب شد؟ این، این طرف؛ این هم این طرف؛ این هم پشت سر... چطور است؟ مرد چاق که به زور چشمایش را باز می کرد، گفت: حرف ندارد! انگار توی خیابان استانبول موهایم را کوتاه کرده ام بعد، از جا بلند شد و چند تا سکه گذاشت توی مشت آقا صفر و رفت آقا صفر، پیشبندی را که برای مرد چاق بسته بود، توی جوی آب تکاند. بعد به من گفت: بنشین روی صندلی تا برگردم روی صندلی نشستم. آقا صفر گفت: من می روم قهوه خانه ی سر چهارراه، یک چای بخورم و برگردم. جایی نروی ها کوچه خلوت بود. نزدیکی های غروب پنجشنبه بود. گاه و بیگاه کسی می آمد و یکی دو تا شمع توی سقاخانه روشن می کرد و می رفت. هرکس هم از آنجا می گذشت، زیر چشمی مرا نگاه می کرد، که تک و تنها، روی صندلی چکار دارم. مدتی نشستم؛ از آقا صفر خبری نشد. هوا هم داشت تاریک می شد. نمی دانستم چکار کنم. خواستم از جا بلند شوم بروم سراغ آقا صفر. ترسیدم کسی بیاید و کیف و وسایل و صندلی اش را ببرد. از جا بلند شدم و خواستم با فریاد زدن، آقا صفر را خبر کنم، که خودش از قهوه خانه بیرون آمد. تند تند می آمد. مثل اینکه خودش هم خیلی ناراحت بود. وقتی به من رسید گفت:زودباش بنشین روی صندلی نشستم. زود پیشبند را بست. از توی کیفش، کاسه ی رویی کهنه ای را درآورد و روی سر من گذاشت. بعد با قیچی مشغول کوتاه کردن موهای دور سرم شد. در حال کوتاه کردن موهایم گفت: دیر شد پسر چون خیلی مهربان گفت که دیر شد، من دیگر حرفی نزدم. خودش گفت: از شانس تو چای قهوه خانه دم نکشیده بود؛ معطل شدم... عوضش موهایت را خوب کوتاه می کنم این حرف را زد و تندتر مشغول کوتاه کردن موهایم شد. هر بار که تیغه های قیجی را به هم می زد، قیچی به کاسه می خورد و توی سرم دنگ دنگ می کرد. صدای اذان گوی محله از دور، خبر آمدن غروب داد. آقا صفر لحظه ای دست از کار کشید و نگاهی به آسمان انداخت و گفت ای داد بیداد! هوا هم که تاریک شد بعد نگاهی به دور و برش انداخت. یک دفعه دیدم بین و زمین و آسمان در حال پروازم. آقا صفر، من را با صندلی بلند کرده بود، و گذاشت روبروی سقاخانه در پناه نور شمع هایی که داشتند سوسو می زدند، بقیه موهایم را کوتاه کرد. بعد کاسه را از روی سرم برداشت و پیشبند را باز کرد و با آن موهای دور گردنم را تکاند و گفت: به سلامت پنج ریالی را از توی جیبم درآوردم و گذاشتم کف دست آقا صفر. آقا صفر پول را گرفت و گفت: خدا پدر و مادر آنهایی را بیامرزد که امشب شمع توی سقاخانه روشن کردند! من هم موهای تو را آلمانی کوتاه کردم در حالی که مواظب بودم توی تاریکی زمین نخورم، دویدم به طرف خانه. وقتی به خانه رسیدم، بابا از سر کار برگشته بود. مادر، تا من را دید، گفت: مبارک باشد بابا هم بلند بلند شروع کرد به خندیدن. مادر، چراغ گردسوز را جلوی صورتم گرفت و با تعجب سرم را نگاه کرد. دویدم جلوی آینه. سرم پر از دست انداز بود آقا صفر، توی تاریکی ندیده بود که چکار می کند. بابا جلوی خنده اش را گرفت و گفت: این هم از موهای آلمانی! باز هم هوس می کنی که موهایت را آلمانی کوتاه کنی؟ حالا فردا باید یک پول دیگر بدهی و موهایت را از ته بزنی سرم را پائین انداختم و چیزی نگفتم.
پ.ن :اگه تا اینجا خوندید دم شما گرم :) حالا بزار بهتون بگم چرا این داستان رو بیشتر از بقیه دوست داشتم :) چون همین بلا سر منم اومده بود :))) ی آقا رضا بود سر کوچه مادر بزرگم سلمونی داشت دبستانی که بودم ی تابستون رفتم پیشش گفتم آقا رضا موهامو مدل دار بزن ، ساده نمیخوام آقا رضا گفت مسعود آقا من فقط ساده بلدم و آلمانی ، آلمانی میخوای ؟ منم که اصلا نمیدونستم آلمانی یعنی چی ، یکم من من کردم و گفتم بزن رفتن من به خانه همانا و خندیدن بقیه همان ی ربع نکشید برگشتم سلمونی و موهامو از ته زدم :)))