ناگاه دو کبوتر سفید در آسمان مهتابی شب بال کوبان و چرخ زنان بر بالای جمعیت شدند و بر شانه ی کودکی بنشستند. جمعیت آشفته از این پرواز پراکنده شدند. کودک لبخندی زد و دست بر پر سفید کبوتران کشید. سوار بلند به صدا در آمد "ببینید، آرزوی او برآورده شد،آرزوی داشتن دو کبوتر سفید." زنی آه کشان گفت "راست می گوید، بچه ام آرزوی دو کبوتر سفید داشت." جمعیت در ازدحام شد،به دور کودک گرد آمدند. -از پشت جلد کتاب-
چقدر خوب بود!! تابهحال از یک مجموعهداستان كوتاه این اندازه لذت نبرده بودم، همه ايرج طهماسب رو با مجموعه كلاه قرمزى و شخصيت آقاى مجرى میشناسيم، ولى توی اين كتاب با شخصيت ديگهاى مواجه میشی...هر کدوم از داستانهای کتاب با لحنی متفاوت نوشته شده؛ اولى كودكانه، دومى عجيبوغریب و ماليخوليايى، سومى شبيه داستانهای ادبى قديمی، و آخرى، كه بهترين داستانشه، پر از ايهامه و اشاره به واقعيتهاى روز جامعه. خيلى دوستش داشتم، البته ممکنه هر کسی باهاش ارتباط برقرار نکنه...
همه می پندارند که تقدیر درها را به رویشان بسته است، اما خواهیم دانست که درها را خود به روی خود بسته ایم
اکنون سال هاست در این عمارت خاکی هزار در و هزار پنجرهی عجیب! ما در قفس زندگی می کنیم دانه می خوریم و آب، و شُکر می کنیم گاهی دو پرنده که از راه می رسند یادمان می افتد که پرواز نمی توانیم از یاد برده ایم که چه می خواستیم امید را در خود کُشته ایم یکی از ما دوتا چند روز دیگر می میرد هم خودش می داند هم من آه...
جالب بود و همانطور که خود ایرج طهماسب گفته بود با جنبه های دیگری جز آنچه از شخصیت وی میشناسیم آشنا میشویم.
در واقع طهماسب علاقه خاصی به نمادپردازی همراه با روایت ساده دارد که ظاهر داستانها را شبیه به داستان کودکان میکند. اما همچو نقشهای تلویزیونی اش، داستانها مخاطب بزرگسالی دارند همچنان علاقه مند به نمادپردازی.
پررنگ ترین نمادها، نمادهای معطوف به زن هستند که به نوعی به درونیات مردانه میپردازند و در همه داستانها از جمله داستانهای ابتدایی بیشتر هویدا میشوند و طهماسب گرچه شاید قلم پخته ای نداشته باشد اما به شیوه آشنای خودش پیامها را منتقل میکند. البته جدیدترین داستان مربوط به بیش از دو دهه پیش است
ایرج طهماسب دست به هرکاری بزنه نتیجه اش خوب میشه چون اصولا ادم دغدغه مندیه و کیفیت کار براش مهمه. داستان اخر که درباره دو فنچ هست بسیار جذاب بود البته که شبیه به داستانهای صمد بهرنگی و هوشنگ گلشیری بود. قصد داشتم سه ستاره بدم ولی پنج ستاره میدم به این عزیز برای تمام خاطرات خوبی که از بچگی تا به امروز برام ساخته. ممنون آقای طهماسب کتابتون هم حتی خواندنش جذاب بود.
کتاب هیچ کاری با ادبیات امروزی نداشت.داستانها هر کدام ساز خود را می زدند.هیچ سبک نگارشی یگانه و امضا گونه برای نویسنده وجود نداشت.طوری که جایی یک خط از آن را ببینیم بگوییم این کار طهماسب است. به طور مثال داستان اول کودکانه بود و تلخ داستان دوم فولکلور بود با تم وحشت. داستان سوم چیزی در حد نگارش بیضایی.این پراکندگی نوشتار هم می تواند نتیجه قدرت نویسندگی طهماسب باشد هم ضعف و تقلیدش از نویسندگان دیگر هرچه که بود از نظر من برای کتابی که نامش "سه قصه " است و باید یگانگی خاصی در کل داستانها باشد یک ارکستر نا هماهنگ با سازهای ناکوک بود. در کل کتابی نیست که بخواهم دوباره دست بگیرم یا به کسی پیشنهاد کنم.
ابعاد دیگر ایرج طهماسب؟ کاش هرگز این ابعاد رو نمیشناختم. نمونهای قوی از کتابهایی که فقط چون نویسنده آدم معروفیه چاپ میشن. چهار قصهی بیربط به هم، بدون سبک مشخص، بدون هدف. بیمحتوا و بیسروته، منتهیالیه ادایی بودن.
ایرج طهماسب، ینی همون آقای مجری خودمون! بله، منم که دیدم خیلی کنجکاو شدم. سه قصه از آقای مجری! خریدم. خوندم. بد نبود. خوب هم نبود. خیلی خیلی خیلی خیلی فرق داشت با اون چیزی که از آقای مجری میشناسیم. و به قول خودش تو اول کتاب "این نوشته ها برای دوستانی که تنها یک چهره ی این جانب را شناخته اند جالب تر است". قصه ها (که سه تا نیستن، بلکه چهار تان و نمیدونم چرا اسم کتاب هست سه قصه) عناصر مشترک دارن؛ مثل اینکه رنگ و بویی از ادبیات کودکانه تو هر چهارتاشون هست. البته فقط رنگ و بویی. چون این داستان ها اصلن داستان کودک نیستن. مرگ و توصیفات بسیار اروتیک (موقع خوندن داستان دوم داشتم فک میکردم با یه داستان ماجرایی مواجه شده م و میتونم برای بچه ها بخونمش، تا اینکه رسید به توصیفات اروتیک!) و عشق اول و حرص و آزمندی انسان چیزهایی نیستن که بشه برای بچه ها ازش گفت. دست کم نه اونطوری که این چهار داستان گفتن. خلاصه که کتاب عجیبیه. داستان اول خیلی کودکانه و آقای مجری طور و قشنگ شروع میشه، ولی ... بقیه ش رو نگم که لو نره. داستان دوم هم باز ماجرا محور و قصه گو شروع میشه و بعد میره بالای هجده سال یه کم. داستان سوم که احتمالن تلاش طهماسب بوده برای نوشتن به زبان کهن،که بد نیست و داستانی هم میگه و فلسفه ای که تلاش میکنه ارائه بده اوکیه. داستان چهارم با یه حالت رمانتیک خیلی لوس شروع میشه و البته قشنگ تموم میشه. یه مقدمه از پوریا عالمی هم داره که اگه نبود هم طوری نمیشد،هرچند بد هم نیست. قطع کتاب پالتویی بوده و جنس کاغذها نیمه کاهی هست. که نتیجه میشه یه کتاب کوچیک خیلی قشنگ که دم نشر چشمه گرم که جدیدن کتابهاش رو اینطوری در میاره. تموم.
۴۹۰ ما در قفس زندگی می کنیم به جنگل روبرو نگاه می کنیم دانه می خوریم و آب، و شکر می کنیم گاهی دو پرنده که از راه می رسند یادمان می افتد که پرواز نمی توانیم از یاد برده ایم که چه می خواستیم امید را در خود کشته ایم یمی از ما دو تا چند روز دیگر می میرد هم خودش میداند هم من آه
هم قصههایش زیبا بود و هم نثرش. آدم که بلد باشد قصه بگوید سمت ادا و اطوار نمیرود، همینطوری قصهاش را قشنگ و روان تعریف میکند و معلقبازی در نمیآورد. رسمالخطش را عجیب نمیکند، واژگانش را از قرون وسطی در نمیآورد. گفتم شاید مثل خیلی از آدمهای مشهور دلش خواسته بگوید «دستی هم به قلم دارم» و هزارپیشهام. اما فکر نمیکردم واقعا اینقدر خوب و تمیز نوشته باشد. بعد از مدتها داستانهایی فارسی خواندم و راضی بودم.
چرا انقدر ایرج طهماست قشنگه؟ با کلمات ساده و داستان ساده منظورش رو رسوند. داستان اول رو خیلی دوست داشتم. داستان ماه پیشونی و فنچها هم حرف قشنگی میزد: زیاده خواهی، خودخواهی و اسارت خودخواسته:)
سیاه بود. آنقدر سیاه که نسبت به نام ایرج طهماسب، اقای مجری سالهای دور و نزدیک بهت زدهمان کند. هرچند که شاید این سیاهی اقتضای سالهای نوشته شدن داستان هایش بوده باشد. سه قصه مجموع سه قصه است و یک تمثیل(که با وجود فابل بودنش پرعمق تر از آن است که قصه نامیده شود) که هرکدام ویژگی مشترک محوریت پرندهها در تمام قصهها را دارند. هر کدام از قصهها شبیه یک داستان کودکانه شروع میشوند.
قصهی اول، بالشی پر از پر سفید با لحن کودکانهی حساب شدهای آغاز می شود. بدون ذرهای لوس شدن و مصنوعی به نظر آمدن .. اما از همان جملهی دوم می شود فهمید که این قصه، به آن آرامی که به نظر میرسد نخواهد بود: "دلم می خواست مادر نداشتم که می توانستم گوجه سبز مفصلی بخورم. بالشی پر از پر سفید داستان خوبیاست،غافلگیری های درستی دارد و با وجود بهت آور بودنش دارای ارزش داستانی است. روایت کودکانه ی دلنشینی دارد و به قول پوریا عالمی در مقدمه ی کتاب، نمونهای از همان راه مستقیم است برای رسیدن به درد.
قصهی دوم، خروس سفید (طولانی ترین قصهی کتاب در سه فصل متوالی)؛ تجربه ( و صرفا تجربه ی طهماسب در نوشتن یک فانتزی سیاه) است که چندان نتیجه ای نداده. ایدهی خوبی پشت قصه هست .اما به قول دوستی درست بازنویسی و پرداخت نشده.پیرمرد و همشهریهایش تنها تیپهایی هستند که به آن ها خصوصیاتی نسبت داده می شود.علاوه بر سیر گنگ داستان و مشخص نبودن منظور نویسنده از تعویض جای نرینگی و مادینگی . توصیفات بیمورد اروتیک داستان بیجا بوده و بیش از آن که نشان دهندهی بی پروایی نویسنده باشند، مایه ی تعجب و چه بسا انزجار خواننده از فضای غریب داستان اند.. کلید درک خروس سفید همان جمله ای هست که زیر اسم قصه نوشته : وقتی دریچه های وهم بر انسان باز شود وای بر آن کس که جاهل باشد
می شود گفت طرح داستان این بود که خیالات برای آدم های خرافه زده و منحرف خطرناک است. و بعضی ها فرشته ی الهامشان(؟) را با دست خودشان میکشند. در کل خروس سفید با ارفاق قصهای متوسط است
قصهی سوم، ماه بر پیشانی( و تنها قصهی کتاب که تاریخ نگارشش به سالهای دهه شصت و هفتاد باز نمیگردد و احتمالا محصول همین سالهاست) کوشش نویسنده است برای بازسازی نثری کهن و حکایتی اخلاقی در جامهی افسانه. کاری به زبان که به یقین نوشتنش برای طهماسب کار مشکلی بوده، ندارم. قصه مفهوم زیبایی دارد، خوب نوشته شده است و نتیجهی اخلاقی دارد که تجربهایست متفاوت با تمام کتاب.هرچند که ذرهای از تلخی و سیاهی قصههای پیشین اینجا هم هست.
قصهی چهارم؛ که به شخصه قصه نمیدانمش و بیشتر تمثیلی است از زندگی بسیاری از ما در تمام تاریخ و در این سال ها. این فرزند نویسنده که نامش سرگذشت فنچ هاست بهترین متن تمام کتاب است .. مهم نیست که آغازش آنقدر آدم را نمی گیرد که ادامه بدهد و کمی شبیه کارهای عروسکی دهه شصت طهماسب به نظر میرسد.. قصهای که به فصل های کوچک تقسیم شده و کلمه به کلمهاش آشناست. و پایان داستان .. حرفی برای گفتن نمی ماند.تلخ و نزدیک به زندگی
فنچ ها و بالشی پر از پر سفید بهترین قصههای مجموعه هستند .. و در کل بعد از خواندن کتاب چندان پشیمان نمیشوید، هرچند که شاید دوگانگی بدی آزارتان خواهد داد که چطور کسی که این همه تلخ میاندیشد تا این اندازه در کار کودک موفق است.
داستان های آقای طهماسب خیلی بی تکلف روایتی از مرگ، ترس، تنهایی، رنج، عشق و اسیری در روزمرگی رو به تصویر کشیده من از داستان آخر خیلی خوشم اومد اینکه چه طور خودمون به اسم تقدیر و سرنوست بال پرواز و آزادگی رو می چینیم و اسیر زندان روزمرگی میشیم. لذت بردم
اول اينكه فضاي قصه ها منو به شدت ياد قلم صمدبهرنگي مي انداخت،با لحني ساده ماجراي عميقي رو روايت كردن ،كلمه ها روان هستن وداستان ديرهضم وتامل برانگيز!كلا داستان كوتاه مورد علاقه ام نيست مگر به شرط ها وشروط ها،شايد دلم ميخواد بيشتر در فضاي داستان وشخصيتهاقرار بگيرم شايد كلا ادم سختي هستم در ارتباطات چه انساني باشه چه كتابي!!!
سهداستان که همگی در ژانر fables یا فیبلز هستند (اگر درست تلفظ کنم)؛ یعنی داستانی که در آن حیوانات شخصیت اصلی هستند که مثال بارزش کلیله و دمنهست. سه داستان خزعبل، بیسر و ته، آشغال.
خانش بالشی پر از پر سفید و خروس درباره داستان بالش : شگفتزدهام کرد، در عین سادگی لحن برنامههای کودکش را داشت اما مالیخولیا و غمی را با خود حمل میکرد که قابل وصف نیست. لحن داستان امکان برداشتهای متفاوت را میداد. درباره خروس: روایت عجیبی است. لحن و زانر عوض میکند. والسلام و سال ۱۳۶۵ آخر داستان برای نقطه عجیبی شد. اما زیرمتن روایت و چند خط آخرش ناگهان حس ترسناکی را انتقال میداد. مدیا کودکان زمانی که در پیچشهایی عجیب به ژانر ترسناک نزدیک شود واقعن سیاهچالهای عجیب میسازد
خود ایرج طهماسب هم گفته که این کتاب یک چهره ی دیگه اش رو نشون میده ! با ساده ترین کلمات داستانی از زبان یک کودک رو میخونید بعد یک داستان ژانر وحشی بعدشم یک افسانه و در اخر یک عاشقانه ! داستانهایی که آدمو میخکوب میکنه و تا روزها میشه بهشون فکر کرد. و میتونم بگم نثر ساده کتاب منو یاد شازده کوچولو انداخت و به همون اندازه برام خوشمزه بود.
به طرز عجیبوغریبی خوب بود. :)) یعنی هم اون شخصی که بهم هدیه دادش عجیب و غیرقابلانتظار بود، هم خود قصهها با توجه به پیشینهای که از نویسندهش توی ذهنم داشتم. یکی از قصههاش هم چسبیده به کفِ سرم هنوز که هنوزه. تجربهی جالبی بود.
نه خیلی خوب و نه خیلی بد. میتونم بگم معمولی بود.داستان ها خوب پرورده شده بودند و جوری بود که هر داستان واقعا تو ذهنت جا میگرفت. و البته یک مقدار تلخ بودن.
توی مقدمه ایرج طهماسب گفته با چهره ی دیگری از من آشنا میشید. خب ای کاش آشنا نمیشدم. بخش هاییش کشش نداشت، یه بخش هاییش تکراری و کلیشه ای بود، یه بخش هاییش تصنعی و شعاری بود. در مجموع خیلی شگفت انگیزه که کتابی که به زور 100 صفحه میشه این همه ضعف رو باهم توی خودش جا بده. یه چیزیش که خیلی آزاردهنده بود این بود که فضا و سبک و ژانر داستانها انقدر با هم فرق میکرد که من هیچ جوره نمیتونستم هضم کنم چطور پیش خودشون توجیه کردن که این مجموعه عناصر بیربط رو یک جا کنار هم جمع کنن و بهش برچسب یه کتاب بزنن؟ همین که به جز سه قصه هیچ اسم با مسمای دیگه ای نتونستن روش بذارن به نظرم زنگ خطر خوبی بوده.
سه قصهی ایرج طهماسب البته چهار قصه است. کتاب جمع و جور و خواندنیست. از چهار قصه به نظر من "بالشی پر از پر سفید" جذابترین و بهترین داستان است. و بیشتر خواندنی بودن کتاب ناشی از حضور همین داستان زیبا با لحن کودکانه بود. "خروس سفید" داستانی بسیار معمولی بود که حرفی برای گفتن نداشت، "ماه بر پیشانی" پر سر و صدا و با شکوه آغاز شد خوب ادامه یافت و نه چندان خوب تمام شد و "سرگذشت فنچها" اصلا خوب شروع نشد، منطق داستانی و افت و خیز جذابی نداشت اما پاراگراف انتهاییاش حرفهای برای گفتن داشت و به خواندنش میارزید. پوریا عالمی در مقدمهی کتاب نوشته: "دست یافتن به شیوههایی برای روایت سهمگین حوادث با کلماتی ساده متن نویسندهای را که نوشتن برای کودکان و نوجوانان را برگزیده است از دیگر آثار جدا میکند." و از این گفته که نوشتن و روایت کردن اصیلی وجود دارد که در آن کسی که تجربهای مهیب را زیسته بدون پرداختن به حواشی در سادهترین شکل، ماجرای تعریفنکردنی را روایت میکند. به نظر من این تعریف بیش از هر چیز تعریفی مناسب برای داستان خوب "بالشی پر از پر سفید" بود.
طبیعتن با روی باز به سراغ کتاب رفتم. نام ایرج طهماسب، قطع و طرح کتاب هم برایم جذاب بود. اما کتاب را که باز کردم وداستانهایش را خواندم اصلن چنین تصوری را از محتوا نداشتم. داستانها بسیار بسیار بهتر از آنچه بود که در ذهن میپروراندم. داستانهای کاملن ایرانی برگرفته از فرهنگ و افسانههای ایرانی و هر یک در هدف خود موفق و به غایت جذاب. همانطور که هیچجای داستانها منطقش با منطق روزانهی ما نمیخورد نام کتاب هم همینطور است. کتابی شامل چهار داستان و یکی از دیگری بهتر. داستان دوم را از همه بیشتر میپسندم. و یک ترس مرموز و حسی جالب و جدید رو در این داستان نوشتهشده در بستری ایرانی تجربه کردم.
نویسنده در مقدمه ای کوتاه در ابتدای این کتاب، این داستان ها را حاصل سال ها تجربه هنری خود میداند که چون با عشق و علاقه نوشته شدهاند لاجرم توجه مخاطب اثر را هم کسب خواهد نمود. کتاب «سه قصه» روایتی ساده و دلنشین دارد و همچون آثار تلویزیونی خود نویسنده با مخاطب ارتباط نزدیکی برقرار میکند. http://sarbook.com