مصطفی انصافی نویسندهی جوانی است که در اولین تجربهی رواییاش رمانی نوشته مملو از داستانهای ریشهزده در تاریخ. رمانِ تو به اصفهان بازخواهی گشت روایتی است چندسویه از زندگی و سؤالهای چند شخصیت که به خاطرِ جبر مکان و زمان در موقعیتی خاص کنار هم قرار میگیرند. استاد دانشگاهی جوان و البته خسته از شرایطش که در فکر مهاجرت است، به دختری لهستانی برمیخورد که برای یافتنِ ریشههای دوردستِ خانوادگیاش به ایران آمده است. دختری که پیشینهای مبهم دارد و ناگهان قصهی او تبدیل میشود به انگیزهای برای روایتِ قهرمانِ اول رمان... انصافی در این رمان تلاش کرده با توجه به قابلیتهای ژانری و ترسیم پلاتْ رمانی بنویسد که در عینِ سرک کشیدن به زوایای پنهانماندهی تاریخِ ایران، رگههای زیستی و وجودی قهرمانهای بلاتکلیفش را نیز برملا کند. آمدن زنانِ لهستانی به ایران در سالهای حضورِ متفقین در ایران تنها جرقهای است برای آتش گرفتنِ انبارِ عظیمی از خطرات و خطرات. تا جایی که خوانندهی رمان در هر بخش با واقعیتهایی روبهرو میشود که میتوانند به جذاب شدنِ روند روایی اضافه کنند. تو به اصفهان بازخواهی گشت قصهی کشف است. کشفِ گذشتهای ناامن و قصهدار که ناگهان همهچیز را عوض میکند... همهچیز را...
Mostafa Ensafi is an Iranian novelist, short story writer, and literary critic based in Tehran. His work explores themes rooted in contemporary history, often blending realism with introspective narratives. He is the author of several novels, including "You Will Return to Isfahan", "The Sixth Commandment", and "Nouri, Nadia, Vladimir, and the Others". His writing has appeared in various literary magazines and has been translated into Italian (Ritornerai a Isfahan). Ensafi has also contributed as an editor, essayist, and jury member in national literary festivals, and has participated in international events such as the Venice International Literature Festival (Incroci di civiltà). His work is recognized for its historical depth, evocative storytelling, and critical engagement with social themes.
مدتی پیش گزارشی خواندم دربارهی اینکه رمانهای عاشقانه معمولاً همیشه نسبت به رمانهایی در موضوعات دیگر پرفروشترند. دور از انتظار هم نیست. اما اگر قصه تکراری باشد، خواننده باید به کدام ویژگی دیگر داستان چنگکش را بیاویزد و داستان را تا ته بخواند؟ مردی میانسال با گذشتهای لبریز از عشق؛ کسی که در نوجوانی عاشق دختری بوده ولی دختر بیحرف و دلیل رهایش کرده، مرد سالها بعد با زنی ازدواج میکند که انتخاب خانوادهاش است و هرگز نمیتواند آن زن را دوست داشته باشد. حالا در میانسالی به این نتیجه میرسد که زندگی پوچ است، مگر اینکه عشق اولش رهایش نمیکرد. آدمها میتوانند بارها عاشق شوند، هر چند ممکن است اولین تجربهشان متفاوت بوده باشد و مزهاش کاملاً خاص بوده باشد اما آدمها میتوانند عاشق بشوند و یا عاشق نشوند اما زنشان را دوست داشته باشند و از زندگی معمولیشان لذت ببرند. حتماً نباید آن زنی که با چنین مردی ازدواج کرده، بد باشد. شخصیتش را تا جایی که میشود بیاحساس و بیمزه و لوس نشان داد تا خواننده ابداً با او همذاتپنداری نکند و تمام همدلیاش را بدهد به مرد عاشقی که سالها در غم معشوقهاش سوخته. مطمئنم اگر این قصه را، همین قصهای که در بالا خلاصهاش را آوردم، عباس معروفی بنویسد، خواننده دیگر به این فکر نمیکند که «وای این قصه که خیلی تکراری است». در این برهه از زندگیام عباس معروفی اصلاً نویسندهی مورد علاقهام نیست ولی فکر میکنم در پرداختن به چنین موضوعی آنقدر بستر داستان را خوب میپروراند و آنقدر داستانهای فرعی جذاب کنارش میگذارد که حتی نتوانی به تکراری بودنش فکر کنی. دستکم من در نوشتن ریویو برایش، پاراگراف اول را نمینوشتم. این رمان هم البته در کنار عشق به تاریخ پرداخته ولی فقط به شکل مرور خاطره. آن گذشته در زمان حال و روایت جاری رمان تأثیر چندانی ندارد. کنشی را به وجود نمیآورد. فقط گرههایی که در گذشته شکل گرفتهاند را باز میکند، مثل فاش شدن یک راز. *عنوان رمان هم قسمتی از یک شعر بود. دربارهی ارمنیهای اصفهان!
کتاب تو به اصفهان بازخواهی گشت نوشتهی مصطفی انصافی از نشر چشمه
استاد شمیم ادبیات درس میدهد؛ زن و دخترش او را به مقصدی دیگر ترک کرده و حال، آمدن دختری از لهستان، یاد یک عشق قدیمی را زنده میکند؛ یاد آدری که دیگر نیست... و معمای اینکه چه شد در آن شبی که آدری رفت...
بوی ایران میدهی بوی اصفهان و تهران را و بوی کارگاه قالی بافی مختوم. رنگ قرمز لاکی و صدای فریدون فروغی و نوار کاست جمعهی فرهاد. تو به اصفهان باز خواهی گشت و من نیز به تو. شاعرانه است کلماتت. و پردردسر است روایتت. مانند تاریخ. تاریخ بهم گرهخوردهی ایران و مهاجران لهستانی. آدمیزاد غبار میشود در گذر روزگار و پرداختت به آن غبارهای ساهی که کسی نمیداندشان، خوب است. بوی خاک میدهی. بوی خاکی آشنا. کلماتت شور هنری هرکسی را تکان میدهد و میماند به مثابهی یک سینمایی سیاهسفید خوشساخت. یک بوسهی کازابلانکایی که گرفته نشد و سهم استاد شمیم نبود. سهم کتابها شد. سهم چشمهایشِ علوی و باقی کتابهای نم گرفتهی آن خانهی خاک گرفتهی داییجان. استاد شمیم عزیزم، من هم همینطور... من هم همینطور...
" عمر ما توی هزارتو گم شد. پیدا نشد. لا به لای تلخی و بیبهرگی..." " خشم، خشمی که مهار شود، خشمی که نشود ریختش بیرون، مثل تیغ تیز به روح آدم زخم میزند. هربار هم به یک نقطه میزند. به قلب روح آدم میزند. زخمهای عمیقی میزند. زخم خوب میشود؛ جاش ولی میماند. زخم روی زخم میآید. زخم قبلی خوب نشده دوباره تیغ میزند. جای زخم روی جای زخم قبلی. مثل رد خون روی جای شلاقهایی که بر پشت محکوم مینشیند نامرتب و نامنظم، گاهی روی زخم قبلی، گاهی یکی وجب اینور و آنور، ولی در هدحال برپشت مینشیند. مثل خشم که زخمش در هر حال بر قلب و روح مینشیند. فقط هم خشم نیست. غصه هم هست غصهای که نرود توی چشم و اشک نشود هم زخم میزنو. انتقام هم هست. انتقامی که نشود گرفتش. خیلی دیگر هم هست..." " تهران چه خبر است؟ شمیم گفت فکر کن هوا مه است. نگاه اگر کنی نُک دماغت را میبینی و چند قدم جلو پا را. سحر گفت آنجا همیشه مه است. هیچ وقت هیچچی در دوردست پیدا نیست." " فراموشی خیانت است؛ به دوست داشتن ها، به خندهها، به بغضها و همهی حسهایی که خالص بودهاند و تند و بیرحم چنگ میانداختهاند به دیوارههای روح و زخم..."
قصه ای که سرگذشت زنی لهستانی درایران واصفهان درمتنش روایت می شود .محرک من برای خواندن آن علاقه من به موضوع لهستانیهای مقیم ایران بود .کتاب بدی نیست. منسجم و خوش خوان است .
تو عادت بدی داری به سفر کردن، ولی می دانم که بر می گردی. مگر نه این که وطن تو همین جاست؟ همان کوچه؟ همین شهر؟ می روی و باز مثل همیشه بر می گردی به یاد من؛ به وطن. ایمان دارم من به برگشتن تو و آن شعر بالینسکی که برای بچه های لهستانی اصفهان سروده: تو به اصفهان باز خواهی گشت آن سان که چوپان به دره ها... در سایه ی سیم گون عصری آرام تو به اصفهان باز خواهی گشت ذهنت آزاد، فکرت رها نرم در افق هایش جاری می شوی گم می شوی در آبی های شهر در زیبایی میدان ها و نجوای موزون بازار ها... تپش قلبت را و ضربان نبض زمان را از یاد خواهی برد... چه سعادتمند خواهی بود، چه سعادتمند!
چی بود این؟! انگار داستانی از یکی از مجله های زرد خانواده! نشر چشمه مدتهاست اعتبارش رو بعنوان ناشر ادبیات خوب فارسی برای من از دست داده، ازین به بعد، دست کم کتاب نویسندههایی که نمیشناسم رو با احتیاط بیشتر خرید میکنم.
تو به اصفهان بازخواهی گشت,اولین کار از نویسنده جوان،مصطفی انصافی،شرح زندگی شمیم, استاد دانشگاه میانسال و خسته از شرایط در بحبوحه ی هشتاد و هشت ِملتهب است .شمیم در فکر مهاجرت از کشور است که به الیزا، دختری لهستانی با گذشته ای مبهم روبرو میشود... کتاب مابین روایت دوم شخص و سوم شخص نوشته شده و در این حین سرک می کشد به گذشته شمیم.گذشته او و عشق ِدوران کودکی اش آدری.دختر یک خانواده لهستانی که بعد از جنگ ِدوم و شهریور ِبیست و به دنبال خیل عظیم زنان لهستانی به ایران آمدند. زنان چشم آبی و بلوند،نماد و مظهر اروپای در جنگ و ...دیدن آن دختر لهستانی بهانه ای میشود برای آتش گرفتن انبوه ِ خاطرات نگفته واز یاد رفته.کشف ِگذشته ای گنگ.گذشته ای که نمیگذرد.بر ملا کردن گذشته ای مبهم.شرحِ وقایع گره خورده در تاریخ ایران.در سالهای سیاه جنگ.روایت آوارگی انسان های اسیر در دایره ی جبر ِمکان و زمان...
متاسفانه کناب را دوست نداشتم گستره داستان از جنگ جهانیست تا قضایای هشتاد وهشت داستان غیرایرانی ها و غیر مسلمان هایی که عاشق زبان و فرهنگ ایرانی و محرم هستند! سوژه قدیمی که گویا هنوز ظرفدار دارد
کتاب خوبی بود انصافا. کاش همه رفاقتا مثل شمیم و طاهر بمونه. سالم، قوی، ادامه دار... موضوع لهستانی هایی که به علت جنگ جهانی تو ایران اومدن دست مایه خیلی از داستان ها بوده... کتاب کنکاشی در گذشته، برای فهم گذشته، برای جواب گرفتن از گذشته ست...
من این کتاب رو به کسانی که کتابخوان حرفه ای هستند اصلا پیشنهاد نمیکنم! شاید برای شروع به کتابخوانی بتونه گزینه ی خوبی باشه اما برای یه حرفه ای اصلا کتاب جالبی نیست! جملات کتاب و ساختار نوشتنش خیلی کلیشه ایه و یه داستان عشقی زرد رو دنبال میکنه ….
تم خیلی آشنای پیدا شدن یک نفر مرتبط با گذشته و رفتن به عقب و کندوکاو روزهای رفته. وقتی چنین خط داستانی برای رمانت انتخاب می کنی باید این غور در گذشته ارزشش را داشته باشد. والا تعریف کردن یک داستان کلیشه ای و هزاران بار تعریف شده می تواند به راحتی رمان را به سطح سریالهای آبکی تلویزیونی تقلیل دهد. انتخاب دوره تاریخی جنگ جهانی دوم و سال 88 که زندگی کاراکترهای اصلی رمان در آنها می گذرد این امید را زنده نگه می دارد که شاید نویسنده با جلو رفتن داستان از این همه المان های در دسترس استفاده ای بکند و عمق بیشتری به داستانش بدهد اما امید هر چه در داستان جلوتر می روی بیشتر و بیشتر به یاس تبدیل می شود. نویسنده حتی زندگی شخصی کاراکتر اصلی اش «شمیم» را یکمرتبه رها می کند و نمی فهمی اینهمه ارجاعات اوایل داستان اساسا برای چه چیزی بوده؟ تاکید اینجا و آنجا روی حوادث 88 برای چیست و داستان قرار است چه استفاده ای آن بکند؟ از سویی منطق روایی رمان هم به شدت می لنگد! آدمهای 60 سال پیش به راحتی پیدا می شوند، به راحتی به یاد می آورند و سر نخهای بعدی را به شمیم و طاهر پیشکش می کنند. نویسنده داستان را کش می دهد اما وقتی نوبت به گره گشایی می رسد با خواننده مثل کودک برخورد می کند و سر و ته قضیه را به راحتی هم می آورد.
اولین بار مصطفی انصافی رو تو نشر چشمه کریمخان دیدم که برای رونمایی از خون خورده اومده بود و حرف میزد و این اولین کتابی بود که ازش خواندم کتاب خوبی بود اما چند تا مورد داشت و احساسی که بهم دست داد این بود که بخاطر علاقه ی زیاد به چند نویسنده ی ایرانی دوست داشت شبیه به اونها باشه کار و مورد دیگه اینکه ای کاش فصل هاطولانی تر بود و اینقدر به گذشته و حال در حال رفت و آمد نبودیم اون هم با اسمهایی تقریبا شبیه اما داستان جالبی بود مخصوصا فصل های آخر کتاب ولی ای. کاش سرنوشت باربارا هم مشخص میشد و کتاب تا حدودی باز تموم نمیشد
🔅تو به اصفهان باز خواهی گشت🔅 کتابی که تجربه ی اول نویسنده است و گاهی در بین جملات و صفحات ما کم تجربگی حاصل از کم اوردن متن و بیان زیبا را مشاهده میکنیم . ولی این موضوع نمیتواند از اصل و زیبایی موضوع کم کند . داستان پیوندی است از دو نسل و روایت کننده ی دو برهه ی تاریخی متفاوت …و دختری که در سال ۱۳۸۸ شمسی از لهستان در بهبهه ی انتخابات ریاست جمهوری به ایران امده تا به دنبال سرونوشت گمشده ی مادر و مادربزرگش بگردد که در سال ۱۳۲۰ به عنوان لهستانی های مهاجر به ایران امده اند … الیزا که به دنبال گذشته است ، در تمامی مسیر با معشوقه ی قدیمی مادرش و دوستش در این راه همراه میشود و به جستوجوی مادربزرگش و داستان او میرود … این داستان از نظر بیان تاریخی و نکات ریز تاریخی تاریخی واقعا عالی است … موضوع داستان واقعا حرف ندارد و خواندن کتاب خالی از لطف نیست 😊🍃
{ اسمش فرار است. از دل آتش کندن و رفتن به جای امن، گیریم بهشت، اسمش فرار است. برای چی از اینجا که مال من است، مال خود خودم است فرار کنم؟ }
بعد از مدتها یک داستان فارسی درست خواندم. و البته ارادتم به نویسنده بیشتر شد. ورود لهستانیها به ایران در دورهٔ حضور متفقین در ایران، همیشه یک سوژهٔ جذاب برای نوشتن بوده و هست. اما در بین نمونههایی که خواندهام اغلب تکراری و بیچیز بودند. «تو به اصفهان بازخواهی گشت» رمانی است که نانِ پلات دقیق و بینقصش را میخورد که این از چیره بودن نویسنده به داستان و تاریخ حکایت دارد. اگر ریتم کند بعضی از فصلها را نادیده بگیریم با یک کتاب روان و ارزشمند مواجهیم. داستانی که پتانسیل سینمایی شدن دارد.
خلاصه کنم: پیرنگی کلیشهای، روایت بسیار ضعیف که پر از خطاهای فاحش روایت چه از نظر زاویهٔ دید و چه از نظر شخصیتپردازی (کدام شخصیت) است. نویسنده حتی نکرده سوگیری سیاسیاش را اندکی در لفافهٔ داستان پنهان کند. استاد دانشگاهی که دختری لهستانی به دفترش سر میزند. استاد عاشق مادر دختر بوده و لهستان و بازگشت به گذشته و … بگذریم؛ نیمه رها کردم.
پینوشت: آگاهم که این اولین کار نویسنده است و احتمالاً کارهای بعدیاش بهتر از این باید باشد. اما نشر چشمه قاعدتاً انتشارات تخصصی ادبیات داستانی است.
این کتاب اولین اثر چاپ شده ی اقای انصافی و اولین کتابی بود که از ایشون خوندم. در ابتدای داستان گمان کردم داستان عاشقانه ی کم مایه ای باشه اما هر چه داستان پیش رفت جالب تر شد. نقطه قوت داستان از نظر من اشاره به تاریخچه ی ورود و زندگی لهستانی ها در ایران بود. اما نقاط ابهام در داستان بسیار بود و به خاطر این نقاط ابهام و شخصیت پردازی نه چندان قوی از قوت و تاثیر این کتاب کاسته شد. با این حال برای کار اول کار نسبتن خوبیه و خوندنش خالی از لطف نیست. نامگذاری داستان هم کمی نامربوط و صرفن بر اساس شعری است که در اخر کتاب امده .
اخ که چقدر این مدل هذیان نویسی منو اذیت میکنه. ای کاش کمتر تلاش میکرد که قدرت قلم و استفاده از تشبیه و استعاره رو به رخ خواننده بکشه. موضوع داستان تکراری ولی برای من جالب بود. اتفاقات تاریخی رو به خوبی گره زده بود به روند داستان. قدرت داستان سرایش به حدی بود که من دلم میخواست زودتر بخونم ببینم اخرش چی میشه. همین یه نکته خیلی مثبته که با همه هذیان نویسی ها و توصیف جزییات و ارایه های ادبی و … داستان رو هم ادامه میداد. ولی خیلی چیزها، کاراکترها، نوع روایت خاطره گویی ، کلیشه ای و تکراری بود.
استاد دانشگاه #ادبیات با گذشته ای که پر از سوالات بی جواب مانده ناگهان با دختری #لهستانی رو به رو می شود که به زبان فارسی مسلط است و از او برای پایان نامه اش کمک می خواهد. این دختر الیزا دختر آدریانا همبازی کودکی و #معشوقه ی نوجوانی شمیم یا همان استاد دانشگاه است که بدنبال پیدا کردن جواب سوالات آمده تا گذشته ی مادرش را پیدا کند. کتاب با #راوی سوم شخص در دو زمان #روایت میشه. اول زمان حال و دنبال کردن #سرنخ هاست و دوم زمان گذشته که به نوعی خوندن خاطرات هست. هم پوشانی این دو زمان با پیدا کردن جواب سوالات و باز شدن گره ی داستان انجام میشه. بیس داستان مربوط به لهستانی هایی هست که بعد از جنگ جهانی دوم به ایران آورده شدند و بدنبال اون زندگی یکی از زنان لهستانی .
داستان #قصه_گو و #نثر خیلی پرکشش بود. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم کوتاهی هر بخش بود و توصیفاتی که ابدا خسته کننده نبود. توصیه میکنم بخونید من خیلی دوستش داشتم
گاف اول: تغییر بیمنطق زاویهی دید گاف دوم: زبان و روایت لوس و ناپخته گاف سوم: هدر دادن پتانسیل سوژه شخصیتها باورناپذیر و سطحیاند مخصوصا دختر آدری. خود آدری که فاجعهای است! فاجعهی عظمی اسم کتاب است که ربطش به محتوا مشابه فلان و شقیقه است. کورسوی امید جایی است که مثلا میخواهد بین انتخابات ۸۸ و کودتای ۲۸ مرداد شباهتی پیدا کند که البته این هم ابتر میماند.
با ارفاق سه ستاره دادم. کتاب مثل ی کابوس بود که با تموم شدنش خوشحال میشی. پر از اسم که در جریان داستان گمشون میکنی. از چشمه انتظار کتاب با کیفیتتری داشتم.
نوع روایت رو خیلی دوست داشتم. اینکه بسیاری از فصلها طوری آغاز میشن که نمیدونی کجای داستانی تا کمی میخونی بعد میفهمی دوباره از وسط شروع کرده. همینطور اینهمه اشاره تاریخی رو خیلی دوست داشتم.
سوژه و محور اصلی داستان خیلی کلیشه ای و سیر داستان برام کاملا قابل حدس بود اما قلم نویسنده رو دوست داشتم. در ضمن اسم داستان هم تقریبا بی ربطه بهش و میتونست عنوان مرتبط تری داشته باشه.
داستان پرکشش و تا حدودی معمایی داشت. رفت و آمد بین زمان گذشته دورتر و نزدیکتر و حال و گره خوردن زندگیها بین این چند دوره تاریخ خیلی جذابش کرده و خوندنش رو واقعا لذتبخش میکنه. https://taaghche.com/book/76851
.الیزا که پدرش توی سفارت لهستان در تهران کار میکرد و مادرش آدریانا که متولدِ تهران بود؛ برای مشاوره گرفتن دربارهی پایاننامهاش با موضوع "ادبیات ایران بعد از کودتای هزارونهصدوپنجاهوسه" رفته بود دانشگاه تهران و سراغ از از دکتر شمیم شمسه گرفته بود. ولی پایاننامه بهانه بود. او میخواست ردی از مادربزرگش باربارا پیدا کند. باربارا به اتفاق مادر و پدرش، پس از حملهی شوروی به کشورشان لهستان درطی جنگ جهانی دوم، که به اسارت آنها درآمده و به اردوگاه کار اجباری سیبری برده شده بودند. پس از اتمام جنگ به دلیل اشغال ایران توسط متفقین، به ایران اعزامشان کرده بودند.
با ورود الیزا به اتاق شمیم، انگاری او منقلب شده بود. گویی بهمحض رؤیت این دختر چشم آبی، گذشتههای دورودرازی که شمیم در تلهی آن گرفتار شده بود؛ دوباره داشت پیش چشمانش زنده میشد. شمیم که پس از اوجگیری مهاجرت در دورهی ریاستجمهوری احمدینژاد، زن و دخترش به آلمان مهاجرت کرده بودند؛ تنها زندگی میکرد. در این گیروگرفتاری ماندن و تابآوردن و یا "فرارِ از وطن"، حالا با ورود الیزا به دفترش، تاریخِ گذشتههای دور به ذهن و روانش هجوم آورده بودند. گویی تاریخِ پهلوی و جنگ و ...هنوز هم که هنوز بود، نگدشته بود و قربانیانِ آن، آن تاریخها را چون کابوسی داشتند زندگی میکردند.
شمیم، کودکی و نوجوانیاش را توی کوچهای گذرانده بود که آدریانا به اتفاق مادرش باربارا هم در آن زندگی کرده بودند. هنوز چندین سالی به انقلاب ماندهبود که آنها همبازی هم شده بودند. شمیمِ کودنِ ریاضی به کمکِ آدری درس ریاضیات را از سر باز کرده بود. دور از چشم پدرش اکبرآقا، کتاب شعرهای فروغ را توی زیرزمین خانهی باربارا، با آدریانا خوانده بود. چه نامههای عاشقانه که خطاب به او نوشته بود. چه وقت و بیوقت، به خانهی آنها رفته بود تا باربارا از خاطرات گذشتهی تلخ کودکی و جنگ و لهستان و سیبری و ورودشان به ایران و از انزلی و اصفهان گفته بود. چه شبها که بعدِ فراغت از مدرسه، میرفت خانهی باربارا تا با آدری بنشیند برای خواندن کتاب و یا گوش دادن نوار. چه المشنگهها که پدرش به پا نکرده بود که :«اگر پیشوا آنور لهستان را نمیسپرد دست آن کمونیستهای احمق..حالا این جهودها توی این کوچه نبودند.»
ولی آن دوران تا بیشتر از میانههای دههی شصت قد نداده بود. به یکباره، ابتدا آدریانا و سپس خودِ باربارا، بیهیچ خبر و گفتوشنودی از آن کوچه رفته بودند.
کتاب در سه بازهی زمانی، گذران گذشتهی باربارا (در سیبری و انزلی و اردوگاههای تهران و کاروبار در کافههای تهران دههی سی)، گذشتهی کودکی شمیم و آدریانا (حالوهوای کوچهای که با باربارا همسایه بودند) و حالِ حاضرِ هنگامهی رویدادهای انتخابات ریاستجمهوری هشتادوهشت؛ سپری میشود. نویسنده به واسطهی این سه بازهی زمانی گذشته و حال را شخم میزند. انگاری گذشتهی باربارا بهانهای میشود برای پرداختن به زندگی لهستانیهایی که از پس جنگ جهانی دوم، سر از تهران و اصفهان و انزلی درآورده بودند و ردپای خود را به گورستان کوچکی که در انزلی به جای گذاشته بودند؛ تصویر تلخ و تاریکی از گرفتاریهای دوری از وطن خود را در خاطر جمعی خود ثبت کرده بودند. نویسنده، در ضمنِ روایت از زندگی باربارا، به شرایط سیاسی جامعهی ایران قبل از انقلاب هم میپردازد. از گروههای سیاسی چپِ مجاهدین و پیکار و تودهای حکایت میکند و بیراهههای پوچ و پوک طی شده توسط آنها را با قصهای که از زندگی دایی سیامک (یکی از شخصیتهای داستان) روایت میکند؛ نشان میدهد. دایی سیامکی که اهل فکر و اندیشه بود و بعدِ پیوستنش به مجاهدین و جداییاش از آنها نتوانسته بود که از پوچی و پوکی آن چپها جان سالم به در ببرد. از خودکشی یا کشتهشدن تختی مینویسد. از تیراندازی به محمدرضاشاه مینویسد. از کودتای بیستوهشت مرداد و از جنگ هشت ساله مینویسد.
نویسنده اگرچه طرح کلی خوبی برای کتاب خود، پی میریزد؛ ولی در پرداختِ آن لنگ میزند و در برخی از صفحات قلمش به سطح نویسندهگی هم نمیرسد و با توصیف و زیادهگویی عامیانه تنه میزند. گویی در برخی صفحات، نویسنده دارد مشق نویسندهگی میکند.