دو نمایشنامه از ایوب آقاخانی: نام همهی مصلوبان "عيسی" است، رؤياهای رامنشده تاریخ معاصر را همیشه پیچیده تر از برشهای دیگر تاریخ دیده ام. تو گویی بی رحم تر. پرالتهاب و قابل بحث تر است. حتی اگر خون و شمشیر و سرهای جدا شده اش گم باشد و سمضربهی اسبان جنگی در آن به گوش نرسد. این میانه اگر دلیری های قلم و فن و شکل نگاه معاصر و شاید از زوایایی مدرن را متوجه این ویژگی ها بکنی، نتیجه ای هنرمندانه می گیری که چالش ازلی و ابدی تاریخ و خیال نامیده شده که تو ردش را در بوطیقای ارسطو هم می یابی. مرز بین تاریخ نویس و نمایشنامه نویس... دهه های بیست و شصت، دو دهه پر پیچ و خم، پرشکاف و پرمسئله در تاریخ معاصر ایرانند و این دو نمایشنامه ناظر بر زاویه های این دو دهه. گمان بردم بیراه نیست اگر در یک جلد در معرض تورق مخاطب قرار بگیرند، نتیجه همین که پیش روی شماست. چاپ ۱۳۹۲
هر دو نمایش خوب بودند و استفاده از نشانه ها و روایت های تاریخی نویسنده برای پرداختن به دغدغه های معاصر را دوست داشتم. اما هم چنان ضعف دیالوگ نویسی مشهود بود و جملات چندانی در متن وجود نداشت که خواننده را با خودش همراه کند. شاید مشاهده نمایشهای اقتباس شده از این اثر بهتر باشد
۳۵۳ دیلاق: این عاشقیته که توش زهرماری قاطی داره عیوض: درست میشه دیلاق: تا ترسم بهش نمیشه. می دونم عیوض: پیرم برسی. می خوای چی کار؟ میخوای بهش بگی قرمه سبزی واسه شام و آبدوغ واسه ناهار فردا و فسنجون واسه شامش و حلیم بوقلمون واسه فردا صبحش یادش نره؟ دیلاق: نگو نگو آق عیوض. این از اون هاش نی عیوض: از ما گفتن دیلاق: اوستایی درست. ولی عاشقیا مایه صیغه دیگه س عیوض: همه هم همینو میگن. خنده داره. نه؟ دیلاق می گرید: من که خنده ام نمیاد
۴۲۲ گوشت تن آدمیزاد، وقتی کباب میشه، بوی زُخم استخوانپیچی داره. تا ته مغز آدم میره و میسوزونه. انقدر اذیتت میکنه تا بهش عادت کنی. وقتی بهش عادت کردی میتونی عق نزنی! چون دیگه حسش نمیکنی. بهش عادت که کردی، دیگه نمیفهمیش. بعضی وقتها فکر میکنم این هیتلر عجب دلی داشته! کورههای آدمسوزیشو میگم. همهرو میکرده تو کوره و یه کبریت؛ اونوقت همون بو! لابد اون هم بهش عادت کرده بوده وگرنه همه جای آلمانو استفراغ هیتلر میگرفت! البته شنیدم مزاج آلمانیها ضعیفه... خودشون نمیدونن این مال مزاجشون نیست! مال بوی کباب آدمیه که تو هوای آلمان هنوز پیچ میخوره