پوپک با اصرار از پدرش که قصه نویس بود می خواست تا قصه ای را که در حال نوشتن آن بود برایش تعریف کند. قصه “سیبو“ ، دختر کوچکی که در کلبه ای در جنگل زندگی می کرد و روزی جوجه ساری دید که از آشیانه اش بیرون افتاده بود. سیبو جوجه را برداشت و آن را به خانه برد و آب و دانه داد. زمانی درویش پیری به جنگل آمد و سیبو را به دیدن قلعه عجایبب برد؛ قلعه ای که توسط جادوگری تسخیر شده بود و… .