Jump to ratings and reviews
Rate this book

گلدن آرک

Rate this book

137 pages, Unknown Binding

2 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
0 (0%)
1 star
1 (100%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,097 followers
March 6, 2017
‎دوستانِ گرانقدر، این کتاب از 8 داستان و 136 صفحه تشکیل شده است که در زیر توضیحاتی از آن را برایتان مینویسم
---------------------------------------------
‎داستانِ اول که داستان اصلی کتاب است، <گلدن آرک> نام دارد... داستان در موردِ ایرانیانی است که پس از انقلاب به انگلیس و لندن رفته اند و پناهنده شده اند، که به قول نویسنده مردگانی متحرک هستند و بسیار ناامید میباشند و سرزمین مادری را از دست رفته میدانند
‎مردی به نامِ <سلیمان> که عکاس است کافه ای به نامِ <گلدن آرک> باز میکند و ایرانیان در آنجا دور هم جمع میشوند... یک روز پیرمردی که انقلابی و آزادی خواه بوده را حذب اللهی ها از سوی سفارتِ ایران، با ماشین به قصد ترورکردن زیر میگیرند و فرار میکنند.. امّا پیرمرد زنده میماند... و سبب تغییر روند زندگی ایرانیان ناامید آنجا میشود
**************************
‎داستان های دیگر هیچ نکته ای جهتِ چکیده نویسی ندارد، جز سخن از بیچارگی و تنهایی و درماندگیِ مهاجرانِ ایرانی که به نظرم نویسنده کمی با اغراق نوشته است... البته نقد بر نوشته ها میتوان گرفت که خسته کننده میشود، نویسنده معلوم نیست خوابهایش چه رنگ است!! یکبار میگوید قرمز است و بار دیگر میگوید سفید و ... مشخص نبود که پیرمرد داستان خوب است یا خوب نیست! چند شخصیت برای او تعریف شده است!! مادر نویسنده رفته به انگلیس! بعد اصرار دارد که تار مویش بیرون نباشد!! نویسنده هم مدام میگوید مادر روسری یا شال یا فلان را بردار... درکل تناقضات زیاد بود، به این شباهت داشت که نویسنده در خیابان کارگر یا بلوار کشاورز نشسته و اینگونه نوشته است که در انگلیس است و آنجا آنقدربه ایرانیان بد میگذرد که دست به خودکشی و خودسوزی میزنند
‎برخی از جملاتی که ذوق ادبی در آنها میتوان یافت را در زیر برایتان مینویسم
*************************
‎مادر صدایش مثلِ زمزمه های گمشده در گوشِ ماهی هایِ دریا بود که چیده بر ساحل، تا بلندی هایِ نقره ایه بالایِ تپه رفته اند... بر بالای تپه خانه ای بود با پنجره هایِ کوچکِ رنگی و اتاقی که بر سرِ بخاری اش آیینه ای قدیمی نشسته بود، تصویرِ تو در آیینه میدرخشید، با قامتِ بلندِ جوانی و با لبخندی از مخملِ نرمی گرفته از رنگِ عشق... جام ها را از شراب پُر کردم. شراب قرمزِ قرمزِ بود.. درست به رنگِ قرمزِ خواب هایم.. شرابم را نوشیدی و جامم را نگریستی و گفتی: آیینهٔ زنگ خورده و جامِ جم
-----------------------------------------------
‎امیدوارم این ریویو جهتِ آشنایی با این کتاب، کافی و مفید بوده باشه
‎<پیروز باشید و ایرانی>
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.