«نیمهشب با صدای وزش باد شدید، هراسان از خواب پرید. پنجرهی اتاق میلرزید و قطرات باران پیدرپی به شیشه ضربه میزد. دو سال پیش درست در چنین شبی، حامد آنها را برای همیشه ترک کرده بود. یادآوری آن ماجرا خواب را از سرش ربود. بیسروصدا از جا بلند شد، ربدوشامبر صورتی را به تن کرد و کمربندش را دور کمر باریکش بست. به سالن نشیمن رفت و روی صندلی گهوارهای کنار شومینه نشست و به کتابخانهی مقابلش چشم دوخت. کتابخانهای مملو از کتابهای رمان، شعر، ادبیات کلاسیک و... که تنها دارایی باارزشش در این دنیا بهحساب میآمد. کتاب "صد شعر از این صد سال" را از قفسه بیرون آورد. حالا که بیخواب شده بود، فرصت مناسبی بود تا شعر نابی برای صفحهی شعر و ادبیات انتخاب کند... سپیدی بامداد نرمنرمک ظاهر شد و رَستا چشم به روزی تاریک و آسمانی گرفته گشود. کتاب همچنان روی پایش باز بود. به یاد نداشت که چه وقت دوباره به خواب رفته بود. به ساعت دیواری آشپرخانه نگاهی انداخت. هفت صبح بود. باید صبحانه را آماده میکرد و به سر کار میرفت.»