یه جور رمان ویرانشهری یا همون پادآرمانشهری و بی اندازه سطح بالا، پیشگویانه، مشحون از تجربۀ ناب، خواندنی، زمین نگذاشتنی و هولناک. بی اندازه مربوط به امروز و اکنون ما. بی اندازه مربوط به انسان خاورمیانه ای.
رمان رو نشر زریاب درآورده و واقعاً نمیدونم چطور چنین کتابی اجازۀ چاپ گرفته در افغانستان. البته در سال 1395-1396 چاپ شده که سالهای جمهوریه در افغانستان، و مشخصاً تاخته به حکومت طالبان و اصولاً هر حکومت دیکتاتوری مذهبی ای. پس تا حدودی چاپ شدنش با عقل جور در میاد. منتها نقدش فقط متوجه طالبان نیست، بلکه مذهب و خرافات و پیروی کور رو هم بدجوری در هم کوبیده. ولی عجیبتر از اون نوشته شدنشه. اثری اینقدر سطح بالا، اینقدر ناشناخته، از نویسنده ای اینقدر بی ادعا و سر به زیر. نمیدونم و نمیفهمم! رسانه با ما چیکار میکنه واقعاً؟ چه جنایت بزرگی میکنه در حق ما با دستکاری کردن سلیقه ها و انتخابهامون!! بگذریم. این یه تیکۀ پایین داستانو لو میده ها!
فرازهایی از کتاب: «اگر میشد دیگرانِ یک فرد را از او بیرون کرد، چه چیزی ازش باقی میماند؟... هیچ. در این عصر، هیچکس خودش نیست. تنها کسانی که خودشان اند و بی هیچ دیگری به زنده گی شان ادامه می دهند، دیونگان اند.» ص 161 «همه به گونه یی احساس گناه می کردند. در نکردن کاری که باید وقت انجام می شد اما نشده بود. به طلسمی که باید به دست انسان می شکست اما به نیش پشه یی شکسته بود.» ص 262 «آنگاه این چرخه به کار افتاده بود و نسل بعدی تربیت می شد و نسل بعدی و نسل بعدی و تا ابد همین گونه ادامه داشت. گاهی اگر یکی، فقط یکی بنا بر استثنا، شک برمیداشت و به بطالت حرکت این چرخۀ غمگین پی می برد، اگر در بازار مثله نمی شد، اگر به زندان نمی افتاد، اگر تظاهر نمی کرد، اگر به ریاکاری پناه نمی برد، در نهایت از تحریک این چرخه دست می کشید. همین شد که هرگز کسی به فکر متوقف کردنش نیفتاد. فقط عذاب گرفت و با ایما و اشاره حرف زد و به اندوه پنهانش گریست.» ص 268
پی نوشت: اگه «سینماگر شهر نقره» از آصف جونم نبود، اینو بهترین رمان افغان قلمداد میکردم. هنوزم بنظرم توی افغانستان دوئه. توی زبون فارسی جزو پنج ده تای اوله. توی جهان هم جزو بیست سی چهل تای اول میتانه قرار بگیره.