ادبیات روس دهههای اخیر با وجودِ داشتن داستاننویسان برجستهای که شهرت بینالمللی دارند، کمتر به مخاطبان فارسیزبان معرفی شده است. در این کتاب نُه داستان از هفت نویسندهی معاصر روس (دینا روبینا، لودمیلا اولیتسکایا، لودمیلا پتروشفسکایا، آندری گلاسیموف، ویکتور پِلِوین، میخاییل یلیزاروف و زاخار پریلِپین) به فارسی ترجمه شده است، داستانهایی که اتفاقی انتخاب نشدهاند و جهانشان کموبیش بههم نزدیک است. قهرمانان این داستانها از لایههایی از جامعه انتخاب شدهاند که در گذشته امکانی برای رساندن صدایشان به گوش خوانندگان پیدا نمیکردند و چه بسا وجودشان نادیده گرفته میشد. تنهایی، روزمرگی و خشونت موجود در زندگی این قهرمانان، که بازتاب مستقیم شرایط اجتماعی روسیة پس از فروپاشی اتحاد شوروی نیز هست، به خوبی در این داستانها احساس میشود. مقدمهای کوتاه دربارهی هر کدام از این نویسندگان، نیز در آشنایی خواننده با زندگی و سبک هنری و آثار لئ مؤثر است. همة این نویسندگان در حال حاضر زنده هستند و مشغول نوشتن و همین مسئله کتاب را جذابتر میکند. رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید... کتابی است از جهانِ نهچندان مهربانِ نویسندگانی که سیگار کشیدنشان هنوز تمام نشده است.
ترجمه خوب بود اما اونقدى كه فك ميكردم به داستان كوتاه معاصر روسى علاقه ندارم، دوتا داستان قشنگ داشت ولى بقيه به نظرم خسته كننده بودند، بيشتر منتظر بودم تموم شن
نمیتونم بگم دوستش نداشتم. من از ادبیات روس کم خوندم، از غولهاش هم کم خوندم. ولی از عاشقان داستانکوتاهم، روسیه رو دوست دارم، فضای سردش رو دوست دارم و اینکه داستانها درواقع از کشورهای شوروی سابق بودن به داستانا وسعت و تنوع داده بود. چندتا داستان اول رو دوست داشتم، بعد دو سه تا داستانِ وسط افت کرد برام و تا آخر هم با افت تموم شد. ولی توی اون داستانهای افتکرده هم چیزهایی بود که از خوندنش لذت میبردم. نه که بگم این دیگه چی بود.
از ترجمه روان و شیوای دکتر گلکار که بگذریم، فضای داستانها عموما در تلاش برای خلق فضایی سوررئال بودند که به عقیده من در جلب نظر خواننده و نگاه استعاری یا تلویحی هم چندان موفق نبودند. شاید سایه سنگین نویسندگان کلاسیک و رئالیست در تاریخ ادبیات روسیه نویسندگان جدید را وامی دارد تا این گونه دنبال پیدا کردن روزنه جدیدی برای عرض اندام باشند اما فضای فکری هرچه بوده، نتیجه نه چندان جذاب از کار درآمده و نه قابل تامل و موشکافی. اگر داستایوسکی و تولستوی و تورگنیف در بستر تغییرات سیاسی و اجتماعی دوران خودشان، ظریف ترین ابعاد روحی و روانی انسان تجربه کننده این تغییرات را موشکافی می کردند، تجربه سی سال پرتلاطم اخیر روسیه هم شاید انتظارات را از نسل جدید نویسندگان بالا برده بود تا کمی ما را با تلاطم های روحی معاصر آشنا کنند
یکی از بهترین مجموعهداستانهایی که تا به حال خوندم. خصوصا که با فضای داستانهای معاصر روس اصلا آشنا نبودم و برام یه دنیای تازه بود. کتاب رو طی سه چهار ساعت، تو قطار تهران به مشهد خوندم و خیلی بهم مزه داد. بهجز داستان «پالتو سیاه» بقیهی داستانها رو دوست داشتم. ترجمهی آبتین گلکار هم مثل همیشه عالی و خلاق بود، لذت بردم و یاد گرفتم
داستان اولش که در مورد سندرم داون بود خیلی دوست داشتنی بود. کلا داستانهاش عالی بودن و ترجمه ها روان و زیبا. نشر چشمه همیشه کتابهای خوبی چاپ کرده. مرسی از فیدیبو که رایگان کتاب رو در اختیار مردم قرار داد.
ما فارسیخوانان، با ادبیات روس غریبه نیستیم. تولستوی، داستایوفسکی، چخوف، بولگاکف و... از بازیگران اصلی صحنه کتابخانهها و کتابفروشی های ما بوده و هستند. عجیب اینجاست که در این میان هر چه قدر که به عصر حاضر نزدیکتر میشویم؛ سهم ادبیات روس کمتر و کمتر میشود. آقای آبتین گلکار در این مجموعه تلاش کرده است که خوراکی برای مخاطبین فارسی زبان تهیه کند که به این ولعشان پاسخ دهد. ۹ داستان کوتاه از ۷ نویسنده روسی زبان. داستانها اغلب در فضای شوروی گورباچوف یا روسیهی بعد از شوروی اتفاق میافتد و اشارات سیاسی و تاریخی زیادی در کتاب هست که آقای گلکار تلاش کرده به فراخور حال داستان، درپاورقی تعدادی از اونها رو توضیح بده.
دو) داستان های متوسط تر: (۳) رفتیم بیرون سیگار بکشیم...، دختر بخارا
سه) داستان هایی که بیشتر که دوست داشتم: (۵,۴) پالتوِ سیاه، زن آدمکش، وان گوگ، آدم کش و دوست کوچکش، نیکا
نوع خیالانگیزی قلم بعضی از این نویسندگان برای من خیلی تازه بود. داستان وان گوگ خلاقانه و به شدت جسورانه نوشته شده بود و آنچه که دوست دارم از این کتاب برام بمونه داستان زن آدمکش بود. زن آدمکش، با قلمی که طنازی منحصر به فردی داشت که حتی گذر از صافی ترجمه هم شوخیهای اون رو بی مزه نکرده بود.
چند شب پیش با دوستم حمید حرف میزدیم، و او گفت که برایش جالب است فضای آسایشگاههای روانی را از نزدیک ببیند، من هم بهش گفتم واقعا هم جالب است، من هفت بار آنجا بودم، پنج بار داوطلبانه. هر بار به روانپزشک دانشگاه میگفتم قصد خودکشی دارم و او هم برای آسایشگاه درخواست میداد (دو بار دیگر را واقعا خودکشی کرده بودم). اما آنجا از چه حیث جالب بود؟ و آیا معنای فیلم پروازبرفرازآشیانهٔفاخته برایم تغییر کرد؟ البته که کرد! صبا میگفت من (افلا) فاختهام. میگفتم فاخته چیست، میگفت فاخته پرندهای ست که پس از زاییدن، تخمش را در آشیانهٔ دیگر پرندهها میگذارد. آنجا هم یاد آسایشگاه افتادم. آنجا بیماران متنوع، زندانیان اوین و سربازان همراهشان را میدیدی (بیمارستان لقمان، نزدیک دانشگاه بهشتی). هر کسی ماجرای خودش را داشت. مردی که وقتی فهمید قرار است برود کمپ یک تیغ ریشتراشی روی زبانش گذاشته تا گلوی خود را در فرصت مناسب ببرد. مردی که معتقد بود همهچیز را از چشم سومی که به دست آورده میبیند. پسری که هذیان میگفت اما لابهلایش جملات شدیدا حکیمانه میشنیدی. جوانی که اصلا قرار بوده برود بیمارستان، نه اینجا، اما توی اورژانس بیمارستان وقتی اصرار کرده بهش سیگار بدهند و ندادهاند، با سر رفته توی آیینه و تکهای ازش برداشته و صورتش را خطخطی کرده. اما این کجایش شد لذت آسایشگاه؟ خب، نزد آنان مجبور نبودی ماسک بزنی. حتی نزد سربازان همراهشان. ما همه به گا بودیم. کسی چیزی برای پنهانکردن نداشت. کسی به چیزی افتخار نمیکرد. کسی شکست را مذموم نمیدانست. کسی وضع بهتری از دیگری نداشت. اما تمام لذتش این نبود. قرصهایی که میدادند، آمپولها. یکبار داشتم با پرستاری حرف میزدم که وسط صحبتهایمان دکتر صدایش کرد و برگشت ببیند چه میگوید، من هم داد زدم: وقتی داری با من صحبت میکنی به من نگاه کن، و او هم در کمال بیشرمی یک لحظه نگاهم کرد و دوباره رویش را به طرف دکتر برگرداند، من هم با تمام قدرت به پنجرهای که میانمان بود کوبیدم و وقتی فهمیدم شیشهای نیست و نمیشکند چند بار دیگر هم کوبیدم تااینکه پرستار دیگری آمد و هلم داد، من هم هلش دادم، سعی کرد مرا در میان دستانش قفل کند که با آرنج زدم توی شکمش. آمدند جدا کردند، بیمار و پرستار. بعد کشانکشان بردندم سمت تخت که آمپول بزنم، من هم مانند کسی که میخواهد بهش تجاوز شود مقاومت کردم و گفتم تا آن پرستار معذرتخواهی نکند حق ندارند آمپول بزنند، و او آمد و عذرخواهی کرد، و از ته دلش هم این کار را کرد. میدانی؟ جلوی پرستار و دکتر هم لازم نبود نقش بازی کنی. اما لذت اصلی ملاقاتی بود. لحظهشماری میکردم برای ملاقات. یک روز دوستدختر دوستم آمد و در آغوشم گرفت و کتابی بهم داد، همین کتاب، گفت: چون خیلی سیگار میکشی. و نصفهشب وقتی قرصهای خواب اثر نمیکردند، پتویم را بردم و کف راهرو پهن کردم تا با نور اتاق پرستار، کتاب را بخوانم.
من واقعا تکتک داستانهای این کتاب رو دوست داشتم و باعث آشنایی بیشترم شد با دنیای ادبیات و نویسندههای روسی و اوکراینی، به خصوص در حوزهی داستان کوتاه😮💨🤍 ۹ اثر از ۷ نویسنده با تم تنهایی و شرایط اجتماعی روسیه بعد از فروپاشی شوروی.
۴۰۴ چقدر حیف است که هوس پیدا کردن خصوصیات خود در نسل های پیشین خانواده در سنی سراغ آدم می آید که موج های عظیم زمان بی هیچ گذشتی تراشه های زندگی آدم را با خود می برند. ولی آیا این دقیقا به همان علت نیست که هر زندگی جدید از نو در مسیر همان سرگذشت های پیشین بغلتد و بغلتد؟ دوره جوانی با آن عطش حیوانی به زندگی در لحظه حاضر، هر چیزی را که پیش از خود وجود داشته جارو می کند و دور می ریزد. این بهترین سد میان سیلاب زمانه و دریاچه حافظه انسانی است.
۴۰۸ اشک ریختن من برای عمو میشا تازه شروع شده است، وقتی برایم مثل روز روشن شده که واقعا دیگر هیچ وقت او را نخواهم دید، هیچ وقت. این واژه درست در لحظه ای به عریان ترین شکل در برابر ما پدیدار می شود که حکایت دارد به پایان نزدیک می شود، ولی ما میخواهیم ادامه اش را بشنویم. هر چند خیلی خوب می دانیم حکایت های واقعی چقدر بی رحمانه قطع می شوند
اگر به ادبیات دوره ی تولستوی ادبیات عصر سیمین میگفتن، پربیراه نیست که به ادبیات امروز روسیه ادبیات «عصر مسین» بگیم. به نظرم انقلاب اکتبر هنر رو در روسیه اخته کرد. ترجمه ی کتاب نیاز به تعریف نداره. به نظرم میشه این کتاب رو جلد بعدی کتاب تاریخ ادبیات قرن بیستم روسیه به حساب آورد. چون مترجم قبل از آوردن هر داستان، گزیده ای از شرح حال هر نویسنده ی اون داستان رو بیان می کنه.
داستان های کوتاه از نویسندگان معاصر روس داستان ها به اندازه عنوان کتاب جذاب نبود . داستان هایی که دوست داشتم: پالتو سیاه از لودمیلا پتروشفسکایا، وان گوگ از یلیزاروف و یک داستان از ویکتور پلوین به اسم نیکا. نیکا……نیکا
مجموعه نه داستان کوتاه از نویسنده های روس. البته داستانای کوتاهش چندان هم کوتاه نیستن!
من هیچ وقت علاقه مند به ادبیات روس نبودم. داستان کوتاه هم هیچ وقت سبک مورد علاقه ی من نبوده. ولی این کتابو دوست داشتم. البته نیمه ی اول کتاب واسم جذاب تر بود.
لذت بردم. فکر میکنم دلیل این که خیلی ها خوششون نیومد از کتاب این بود که با دو تا از ضعیف ترین داستان ها کتاب تموم شد. در حالی که داستان های وسط وحتا اول کتاب لذت بخش بود خوندنشون(حداقل برای من). همین.
طبق معمول از کتاب هایی که چندتا داستان جدا داره خوشم نمیاد ولی این کتاب چون پیشنهاد دوستم بود و اینکه دارم کتاب برادران کارامازوف میخونم دوست داشتم چندتا داستان روسی دیگ هم بخونم برای همین بعد از مدت ها شروع کردم به خوندنش کلا از نه تا داستان چندتاش از نظر من خاص و ارزش خوندن داشت که اسمشون و میگم همراه با نویسنده هاشون که کلا هدف کتاب هم همین بود که نویسنده های روس معرفی کنه:)))) . . پالتو سیاه از لودمیلا پتروشفسکایا حادثه خانوادگی از آندری گلاسیموف نیکا از ویکتور پلوین رفتیم بیرون سیگار بکشیم... از میخاییل ییلراروف وان گوگ هم که از نویسنده بالا بود بازم (فکر کنم بخاطر همین اسم کتاب و از داستانش ورداشتن چون هردو داستانش خیلی خوب بود) آدم کش و دوست کوچکش از زاخار پریلین همین.
مجموعه خوبی بود. یکی از دوتا از داستانها بیش از حد طولانی و در نتیجه خسته کننده بودند. نکته دیگه این که داستانها مربوط به روسیه معاصر بودند ولی اون قدر که انتظار داشتم یا شاید اون قدری در پشت جلد ادعا شده، حال و هوای روسیه معاصر رو به خواننده منتقل نمیکرد. شخصا خیلی جاها حال و هوای داستان را با توجه به دانستههای قبلی تجسم میکردم. از این مجموعه این داستانها رو از دست ندهید. ملموستر و واقعیتر از بقیه بودند و ساختار بهتری هم داشتند دختر بخارا زن آدمکش حادثه خانوادگی آدمکش و دوست کوچکش
. روسها مردم عجیبی هستن و خودشون هم اینو به خوبی میدونن. با اینکه ادبیات شناخته شدهای در دنیا دارن اما بیشتر به کلاسیکهاشون شناخته میشن و داستانهای جدیدترشون اون معروفیت رو نداره. این داستانهای کوتاه هم به اندازه خود روسها عجیبن و در عین اشنایی تازه و جدیدن. من از خوندنشون لذت بردم.
اين كتابو تو طرحِ متروي فيديبو خوندم (و به نظرم انتخاب مناسبي بود چون مجموعه اي از داستان هاي كوتاه از نويسندگان روس بود و با توجه به اينكه طرح متروي فيديبو يه ساعتس پيوستگي از دست نميرفت)
داستان هاي جالبي بود و به نظرم تو همشون يه خلاقيتي خاصي نهفته بود كه كشش ايجاد ميكرد، از نظرم اين سه تا واقعا جذاب بودن: ١-زنِ آدمكش ٢-رفتيم بيرون سيگار بكشيم، ١٧ سال طول كشيد ٣- دخترِ بخارا
هم داستان خوب داشت، هم معمولی، هم بد، ولی در کل کتاب خوبی بود. نیمه اول بهتر بود. داستان های اول، فضای ادبیات کلاسیک روس رو برام تداعی کردن، ولی از نیمه به بعد چندان مرتبط با اون فضا نبود به نظرم. داستان های "زن آدم کش" و " نیکا" رو دوست داشتم واقعا. زن آدم کش واقعا دلنشین بود و نیکا خیلی نگاه جالبی داشت و یه جور مشاهده دقیق بود و من تونستم باهاش ارتباط خوبی بگیرم. نگاهی داشت که ادم در مقاطعی بهش میرسه. یه جور سرگردانی و اینکه میخوای تو یکی دقیق بشی به امید کشف خودت، به امید پیدا کردن یه چیز تازه. داستان "دختر بخارا" فضای دلنشینی داشت برام، شبیه همون ادبیات کلاسیک. داستان "حادثه خانوادگی" هم خوب بود، واکاوی جالبی بود از گذشته که جرقه اش شاید یک مسئله بی اهمیت باشه. بقیه داستان ها نسبتا خوب، معمولی یا حتی بد بودن. وان گوک" رو اصلا نفهمیدم. داستانی هم که عنوان کتاب ازش برداشته شده، برخلاف عنوان بسیار جذابش، اصلا خوب نبود".
. اشک ریختن من برای عمو میشا تازه شروع شده است، وقتی برایم مثل روز روشن شده که واقعا دیگر هیچ وقت او را نخواهم دید. این واژه درست در لحظه ای به عریان ترین شکل در برابر ما پدیدار می شود که حکایت دارد به پایان نزدیک می شود، ولی ما می خواهیم ادامه اش را بشنویم. هرچند خیلی خوب می دانیم، حکایت های واقعی چه قدر بی رحمانه قطع می شوند. 📝مجموعه داستان هایی از نویسندگان مختلف روسی با فضای داستانی متفاوت 🙂داستان زن آدمکش برای من خیلی جالب بود👍📚 #رفتیم_بیرون_سیگار_بکشیم_هفده_سال_طول_کشید #ترجمه #آبتین_گلکار #مجموعه_داستان
زمان مناسبی برای مطالعه کتاب غیر درسی نبود، ولی کتاب مناسبی بود.
فرق چندانی نمی کنه شما از چه برهه زمانی ای دست روی ادبیات روسیه بزارید. قلم نویسندگان این کشور هیچ موقع شما رو ناامید نمی کنه :).
داستان های کتاب ربط چندانی به هم نداشتن، عنوان کتاب ربطی به موضوعیت کلی داستان ها نداشت، عملاً عنوان یکی از داستان های کوتاه بود که اون هم ربطی به داستانش نداشت! و ترجمه، اونقدرها روان نیست، ولی این که سعی بالایی شده به متن اصلی وفادار بمونه، قابل تقدیره.
در عالی بودن آبتین گلکار شکی نیست ولی میگفتن دیالوگ ها رو ادبی ترجمه میکنه که این طور نبود و باعث شد خیلی راحت تر کتاب رو بخونم. نمیدونم چرا مترجم ها سعی دارن کلمات قلنبه سلنبه بیارن، امانت داری تا کجا؟ کتاب ترجمه شده با اصلش اصلا یکی نیست. مترجم هر کتابی رو که ترجمه میکنه مال خودش میکنه پس این همه سخ�� گیری واسه ترجمه دقیق باعث میشه فقط خواننده آزار ببینه. چیزی که موقع خوندن "قمار باز" داستایوفسکی با ترجمه صالح حسینی حس کردم
چیزای جالب اینجا و اونجاش پیدا می شد اما نه درحدی که بگم وای چه کتابی بود. ترجمه هم از نظر روانی فارسی خوب بود اما عالی نبود - در مواردی احتمالا برای رعایت دقت متن زمخت می شد و حتی به ابهام می کشید
ترجمهٔ آبتین گلکار از داستانها بینقص است. نیمی از داستانها در خور توجهند: حادثهٔ خانوادگی - دختر بخارا - زن آدمکش - آدمکش و دوست کوچکش
لحن و سبک روایی نویسندههای روسی که در این مجموعه با آنها مواجه میشویم هم آنقدر با یکدیگر متفاوت است که متوجه شویم خوانندهٔ روس حدودا چه چیز گیرایی در هر کدام پیدا کرده و میکند و هم آنقدر به دیگری شباهت دارد که احساس مواجهه با داستانهایی از یک بازهٔ تاریخی و سیاسی از زندگی آدمهایی را داشته باشیم که خیلی خوب حرف و سکوت همدیگر را میفهمند. لحن تراژیکمیک و حضور هر دم دلهرهٔ هستی، وجه مشترک داستانهای این کتاب بود.
کتاب بدی نبود، عالی هم نبود! تازه فهمیدم به داستانهای کوتاه روسی علاقه چندانی ندارم. نمیخوام بگم فقط یکیدوتا از داستانهاش خوب بود؛ اما من فقط همون یکیدوتا رو دوست داشتم. به نظرم ترجمه هم خوب و بدون تکلف بود.
مجموعه خوبی بود. اما برخلاف ادعای ناشر محترم (مندرج در پشت جلد کتاب)، هیچکدام از داستان ها تصویری از امروزِ جامعه ی روسیه را تصویر نمی کنند. بیش تر داستان ها، تصیرگر انسان هایی ست که گویی برای گذر از گذشته شان(جامعه سوسیالیستی) با همه ی تشویش ها و ملال هایش به سوی جامعه مدرن امروز، در حال بستنِ چمدان خاطراتِ خوب و تلخشان می باشند. انسان هایی که می کوشند خود را از ملال و سیاهی اطراف شان جدا کنند، حتی اگر به قیمت خودکشی کردن_ در داستان "پالتوی سیاه".
توصیه ی آخر بنده به خوانندگان احتمالی کتاب این است که به نقش کلیدی زنان در داستان ها توجه نمایید. و داستان های پیشنهادی از این مجموعه: نیکا زن آدمکش وانگوک
کتاب شامل چند داستان کوتاه از نویسندههای معاصر روسیهست .داستانهای بدی نداشت. به جز یکی دوتا داستان خصوصن خود داستان " رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید" که بر خلاف اسم جذابش اصلن جذاب نبود :)))))، بقیه داستانها نسبتن خوب بودند. با اینکه کتاب بدی نبود و قطور هم نیست ولی تموم کردنش واقعن سخت بود :))) علتشم میتونه این باشه که کلن ماهیت داستان کوتاه همینه ولی خیلی طول کشید تا تموم شد :))))