چطور میشود از چند مثال تاریخی و عموما انقلابی (که اهمیتشان بعد از وقوع شان معلوم شده) برای نقد چند خصلت پیش پا افتاده و عموما فراگیر یا برای توجیه بی حرمتی به اختلاف سلیقه ها و تسویه حسابهای شخصی استفاده کرد؟ و مهم تر آنکه چطور می توان ملغمه ای از نظریه ها و مفاهیم و اصطلاحات روشنفکری را به کار گرفت تا چارچوبی نظری و مفهومی بی ربط پروراند و در نهایت هم از آن استفاده نکرد؟
یا چطور می شود برای رسیدن به هدف، از بیان مضحک و خطرناک ترین ادعاها هم ابا نداشت که "وضع موجودی که هم اکنون با سیطره قواعد سرمایه داری متأخر، به یک فُرم فتیشیستی تقلیل یافته و توگویی هر کس از این قاعده تخطی کند تروریست است. از تروریست سیاسی (القاعده و داعش) بگیر تا تروریست هنری (گرافیتیهای بن سی و گروه پوسی رایت) یا تروریست علمی/ آماری (ژولیت آسانژ و ادوارد اسنودن)" و این گونه آدمهایی که گوشت و خون دارند و در واقعیت قربانی ترور فیزیکی می شوند، به این سادگی بازیچه کلمات شده و در هیاهوی نام گذاری اشتباهی کسانی که نخواسته اند به سیطره قواعد سرمایه گذاری متاخر تن دهند، گم می شوند
به نظرم به جز دادن اطلاعات مفید درباره چند مورد از قابهایی که در بخش اول کتاب توصیف شده اند (اتفاقات تاریخی) که می تواند ذهن خواننده کنجکاو را در مواجهه به آن وقایع از یک توریست صرف کمی منحرف کند، باقی مطالب اگر نگوییم گمراه کننده، اما چندان هم آگاهی بخش نیستند. یعنی برخلاف نظر نویسنده در مقدمه که سعی می کند خود را از اتهام پنهان کردن میانمایگی پشت حصار کلمات و اصطلاحات دهان پرکن تبرئه کند، مطالعه کامل دقیقا ذهن را به همین سمت میبرد که اصلا چه نیازی است بود به این همه استناد و رفرنس دهی های بی ربط برای کمی تسویه حساب و نقد ابتذال؟ و باز هم بر خلاف نظر نویسنده که فصل میانی و نظری را مهمترین بخش برای فهم پیوند بین مثالها و نتیجه گیری ها (نقدها بر جامعه ایرانی) میداند، اتفاقا این فصل گمراه کننده و بی ربط ترین بخش اثر است که از نیچه و والتر بنیامین مفاهیمی به عاریه می گیرد که نه بعدها از آن ها استفاده می شود، و نه احتمالا برای خواننده آشنا با این نظریه ها القای حس باسوادی می کند.
از طرفی اگر این فصل را نادیده بگیریم، کل اثر تبدیل می شود به روایت ساده تری که آهای مردم نفهم که دنبال سلبریتی و ستاره و حفظ وضع موجود و غیره هستید، ببینید در تاریخ چه کسانی چه حرکات رادیکالی را سبب شده اند؟ یکی هم احتمالا در حلقه نزدیکان نبوده که پیشنهاد کند به جای این آسمان و ریسمان بافتن ها که عبارت "قضاوت نکن" یک جور میانمایگی است و جناب کانت فرموده با قضاوت در "ظرف مکان و زمان" ما به فهم مقوله ها نمیرسیم و قوه حکم کانت اصلا همین قضاوت است و مخاطب میانمایه به جای این حرف باید "دستگاه شناختی غیرکانتی" عرضه کنند! کاش با همین مخاطبان میانمایه صحبتی میکردید که اصلا قضاوت یعنی چه تا احتمالا دوباره به همان حرف کانت و اهمیت "ظرف مکان و زمان" یا به طور ساده تر قضاوت ناقص و نادرست و مغرضانه برسید، نه مخالفت صرف با قضاوت
ضعیف ترین جنبه اثر هم جایی است که والاترین حرکتها و استثنایی ترین طرزفکرها، بازیچه نقد سطحی ترین (و نه لزوما عمومی ترین) رفتارها قرار می گیرند. شخصا اعتقاد دارم که پیچیده ترین تحلیل ها و مسائل معطوف به حدود وسط رفتارهای بشری هستند و تحلیل استثنایی ترین رفتارها در دو طرف رفتارهای بشری چندان پیچیده و اثرگذار نیست. به علاوه، ضدیت سیاسی نویسنده با دولت روحانی و طرفدارانش به بهانه میانمایگی و غیررادیکال بودن، ادعای مرزکشی در اثر بین شاهکارها و آشغالها با سواستفاده از کلام آدورنو، و ارائه تفسیرهای شخصی و نه لزوما مطابق با واقعیتها (مثلا ادعای مرگ خودخواسته هیث لجر، آنهم بی برو برگرد!) برای رسیدن به منظور شخصی مواردی هستند که بی اعتمادی زیادی به نویسنده و کل اثر پدید می آورند
در کل، با این نحوه انتقاد که "همینگوی نویسندهای نبود که به کارگاه نویسندگی برود" و کنایه به "تینیجرهای سرخورده و سیاسی و جامعه گریز" و مقایسه تامس مور با "میانمایگی مردمی که نمی توانند "حتی جای پارک خودرو، نوبت شان در صف ، رتبه شغلی ناچیز، اضافه کار یا حتی یک وعده غذایشان را از دست بدهند" نه می توان باورپذیر بود و نه تاثیرگذار؛ و حتی اگر واژه میانمایگی را بپذیریم، تنها فایده چنین متنی ترویج بیشتر میانمایگی شبه روشنفکری و سواستفاده از نام و کلام اندیشمندان است
داریوش آشوری در کتاب بازاندیشی زبان فارسی واژهی میانمایگی را یک نمونهی بسیار بهجا از واژهگزینیهای محمود صناعی یاد کرده است، واژهای در میانهی کممایگی و پرمایگی. نمیخواهم بگویم «میانمایگی» کتاب بیارزشی بود و از خواندنش پشیمانم و چیزی دستم را نگرفت ولی فصل نخست نوید پایان بسیار بهتری را میداد که در پایان ناامیدکننده بود، به خودم آمدم که رسیده بودم به موخره! و چندان که بایسته و شایسته بود از قابهای فصل یک بهرهای گرفته نشد. گویی کتابی «بهانجامنرسیده» را خواندهباشم. به گمانم کسی که این روزها گزارهی «من سیاسی نیستم» یا «قضاوت نکن» یا چیزهایی از این دست را در جایگاه دفاع میگوید یا میشنود و میپذیرد، امیدی به بهبودیاش نیست! یا فریبکار است یا نادان یا به عبارت فتورهچی: میانمایه. و این میانمایگی او چندان جای گفتگو ندارد چون مردم زمان و تاب و توانی برای خواندن ندارند و این نخواندن یعنی تعصب و کیششخصیت در حقیقت کلیت جامعهی به گفتهی آرامش دوستدار «ناپرسا»ی ما پیرویکننده است و نمیتواند بفهمد نخستین باری که «قضاوت نکن» به زبان آمد هدف گوینده «پیشداوری نکن» بوده، و پیشداوری یعنی «بدون آگاهی یا با آگاهی اندک دربارهی پدیدهای حکم صددرصدی دادن» و این گزاره در زمانی که توی سلبریتی تمام هست و نیستت را خواسته و ناخواسته، آگاهانه یا ناآگاهانه در هر جایی فریاد زدهای هر داوریای دربارهات میشود اگر نگوییم صد در صد، دستکم با آگاهی بالایی انجام گرفته است. تا اندازهای فتورهچی را میفهمم و تا جاهایی همراهش هستم (در توئیتها) ولی به او مانند بسیاری دیگر از چهرههای سیاسی و سرشناس این روزها، نمیتوانم اعتماد کنم، بهویژه آنان که خیلی آرمانگرایانه به همهچیز نگاه میکنند، آن هم کسانی که همسویی بیشتری با هگل و مارکس دارند. پس از فلسفهخوانی بیشتر دوباره سراغی از این کتاب کوچک خواهم گرفت چون همچنان یک «فلسفهناآگاه» هستم و باید بیشتر و بیشتر از سوبههای اندیشگی گوناگون بخوانم و بیآموزم.
بهروزرسانی 99.03.03 فصل 1: قابی از شاهکارها در این فصل ده قاب از اتفاقات مهم یا اثرگذار تاریخ بررسی میشود: یک، کاباره ولتر در سوئیس که سرچشمهی انقلاب اکتبر و برخی جنبشهای مهم سدهی بیستم بود (اندکی دچار لنینزدگی ست) دو، بررسی چند شاهکار نقاشی از دیدگاه فلسفی که بسیار زیبا بود. سه، جنبش شبانهی مردم دانمارک برای پنهان کردن 8000 یهودی از دید گشتاپوی هیتلر در یک ساعت! چهار، سجدهی ویلی برانت صدراعظم آلمان غربی به عنوان یک سیاستمدار، بر بنای یادبود کشتهشدگان لهستان توسط آلمان نازی. پنج، هنرمندانی که تفنگ به دست گرفتند تا با دیکتاتوری و فاشیسم در سراسر جهان بجنگند و نشان دهند هنرمند همواره سیاسی است و نمیتواند کنار بایستد و دامن خود را پاک نگهدارد (مانند همینگوِی، اوروِل، لورکا، پیکاسو، نرودا و...) شش، دگرگونی هث لجر پس از بازی در نقش جوکر و خودکشی او، شاید اندکی بزرگنماییکرده باشد. هفت، به پیدا شدن جسد گئورگ تراکل شاعر ظاهرا غیرسیاسی در کمپ زخمیهای جنگی گالاسیای اسپانیا در 1914 و واکنش ویتگنشتاین میپردازد. (هنوز نمیدانم واقعا ویتگنشتاین از دیدگاه فلسفی به اندازهی ستایشهایی که از او میشود هست یا نه) هشت، نبود ساموئل بکت و اینکه آیا کسی میتواند مانند او دغدغهی گفتن داستانهای سادهی بدبختان را به پوچترین گونهی ممکن داشتهباشد و به همان خوبی بنویسد؟ نُه، شریفترین بورژوآ به بررسی کشتهشدن پییر پائولو پازولینی فیلمساز ایتالیایی و سنجش عکس جنازهی او با پرترهای از فرانسیس بیکن میپردازد، کسی که دیدن فیلمهایش زجرآور است. ده، سخن از واپسین ساعات سِر تامِس مور نخستوزیر(=همان صدر اعظم) انگلستان پیش از تصمیم تاریخیاش. به باور فتورهچی [من خود ادعایی در این زمینه ندارم] دو واژهی «مخالفم اعلاحضرت»ی که به هنری هشتم گفت، سنگینترین و اثرگذارترین واژگان تاریخ بشر است که پاسداری از ایمان و اخلاق و انسانیت و اراده بود و به بریدهشدن سر او (1535م)، برچیدهشدن کلیسای روم، برپایی کلیسای انگلیکان و گسترش مذهب پروتستان در بریتانیا انجامید. تامس مور نخستین کسی است که در کتاب آرمانشهر (ترجمهی داریوش آشوری) جهانی سوسیالیستی را تصویر کردهاست، که احتمالا کتابی خواندنی ست و باید خواند. فصل 2: برای نشان دادن ریشههای نظری مفهوم میانمایگی از فردریش نیچه، آلن بدیو، فردریش هگل، مسیح، سورن کییر کهگور و... سخن به میان میآید. فصل 3: صورت فلکی نامیانمایگی و مته به خشخاش چند ادعا که به قضاوت و سیاسی نبودن میپردازد.
آشنایی من با نویسنده به همان مطالب و مقالات جسته و گریخته ای که در فجازی (!) مطالعه کرده ام بر می گردد
مطالب اولیه ای که در کتاب بیان شده اند، واقعا فوق العاده هستن یعنی صغری هایی که چیده شده اند بسیار حیرت انگیز اند و خواننده انتظار دارد که در آخر مقاله یا رساله، بایک استنتاج مهم و جامع و یا کبری متناسب با صغری های چیده شده روبرو شود، ولی بنظرم انتظار خواننده برآورده نمی شود
به راستی که به قول نویسنده این متن تل��شی برای دفاع از کودکی و معجزه بود و تصویر دوباره ی خدا انسان در دنیایی که تنها رویای مجاز تسلیم شدن هر چه بیشتر در برابر وضع موجود است
نویسنده سعی میکنه با ارائه تصویری دقیق از ده نقطه عطف زندگی بشری(هم در عرصه هنر و ادبیات، و هم در عرصه سیاست) که تاریخ و هنر را به قبل و بعد از خودشون تقسیم کردن، ابزاری برای تشخیص شاهکارهای هنری و جریانهای بزرگ از آثار بیمایه و پدیدههای دروغین به دست بده! و در همین راستا قصد داره تصویر درستی از《میانمایگی》و معضلاتش به خصوص در ایران ترسیم کنه.
حقیقتا مقالهی جذابی بود واسه خوندن، اما به نظرم ارتباط بخش اول با بخش دوم بسیار کمرنگه، یا حتی اصلا ارتباطی نداره.
در ضمیمه، چند جمله است که خیلی خوب تحریر شده فقدانی جهانی که پس از تک قطبی شدن جهان و سیطره مطلق نئولیبرالیسم تاچری-ریگانی به یک بیماری فراگیر تبدیل شده و تمامی عرصه های تحقیقت را مسموم کرده است: سیاست را به مدیریت فروکاسته، علم را به تکنولوژی و گجت بازی، هنر را به امر دکوراتیو و عشق را به رابطه جنسی
کتاب جالبی بود. میتونست انتهای گسترده تری داشته باشه. مثال های میانمایگی در جامعه ی ایرانی بی شمارن. میشد به اونها پرداخت و از این لنز در موردشون صحبت کرد. در واقع کتاب به صورت عجولانه ای به پایان رسید. به هر صورت کتاب در خور توجهی بود