اسلام کاظمیّه: بلوچستان دنیایی تازه بود و ندیده. سفری پیش آمد، اما نه همه جایش را دیدم و نه همه چیزش را. به گوشهی آبادش افتادم. طول راهی که در آنجا رفتم پانصد کیلومتر از زاهدان به خاش، ایرانشهر، بمپور تا هریدوک. بعد از بازگشت به تهران سراغ سند و مدرک رفتم، که در دریای کهنه کتاب غرق شدم. بیم غلتیدن بود و خطر یک تنه علما شدن. باستان شناسان به استناد آنچه از حفاریها بدست آوردهاند میگویند: اقوام باستانی «دراویدین» ساکنان بومی نواحی سیستان و بلوچستان و مکران بودهاند. برسر مسیر مهاجران آنها گفت و گوهاست و اینکه آریایی هستند یا نیستند؟ اما امروز بلوچ خود را آریایی میداند. محققین، کوچ و بلوچ را غالبا یکی میدانند و کوچ را نام دیگر بلوچ. برای رسیدگی به این مطلب حوصلهای باید داشت و به وسعت خاک و سابقه تاریخی طوایف مختلفی که در این سرزمین میزیستهاند، توجه کرد چاپ اول : زمستان ۱۳۵۰ – کتاب نمونه چاپ دوم : بهار ۱۳۵۶ – جاویدان چاپ سوم : تابستان ۱۳۵۷ – انتشارات رواق
پسینی بود در بهار که رسیدیم زاهدان که از بیرحند صبح گسیل شده بودیم و زاهدان آنهمه دور از خانه بی هیچ زیاده گویی خودِ خانه بود. شهرِ غریبِ تیپا خورده که افتاده بود آن دوردستْ تنها که گویی آنجا تازه اولِ راه بود تا آغاز تنهایی و بی کسی، که تازه باید از نو تعریف خیلی چیزها باز می آموختیم غروب در هتلی جا گرفتیم، امکانات اگرچه کم بود اما جای خوشایندی بود و بنا شد ماشین را بگذاریم در پارکینگی که هتل اجاره کرده بود، صد متری دورتر. خرابه ای بود با دروازه ای آهنی. در کوفتیم چندین بار تا زنی با صورتی تکیده و پیر و چروکیده در باز کرد و ما را راهنما شد به درون. خودرو را که گذاشتیم و به خود که آمدیم متوجه زنِ پیر شدیم. همان گوشه ی خرابه مسکن داشت. اتاقی بود گلی، یک پنجره با یک لامپِ صد وات که نورش غمِ مفصلی می ریخت داخل اتاق در آن غروب. و نشسته بود روی بلوکی سیمانی و دست زیر چانه گذاشته بود. خیره به سویی که مرغی و دو سه جوجه اش تُک به زمین می زدند. و ناگهان در نظرگاه و خیال من او معنای خودِ مامِ میهن بود؛ در آن خاک و خُل و تاریکی و تنهایی، بپّای خودروها و پارکینگ! و ما رهگذرانی ناآگاه بودیم. سرخوشی ما حالا شرمساری بود که آنچنان بی خبر از همه چیز از دشتها تاخته بودیم و تماشای بیابانها ما را سرِ حال آورده بود. راه به راه آمده بودیم که تازه زاهدان ما را بگیرد در بَر و یادمان بیاندازد که اگر اسلام کاظمیه اکنون اینجا بود با خود چه می گفت و چه می نوشت!؟ چه بسا او هم شرمسار می شد که شده بود در آن سفر که شرحش را خواندیم و او هم می گفت شاید با آنهمه پول هدر رفته در همه ی این سالیان چه پردیسِ فرح بخشی که نمی شد کرد زاهدان را! چه زندگی ها که بالیده نمی شد و چه باغ ها آباد! اما و اما و باز هم اما شب درپرسه در شهر با هر که هم سخن شدیم همچنان داغدار آن هجوم هولناک بود که مردم را از زمین و آسمان به خون نشانده بودند و ما در تاریکی هر خیابان گویی ارواح زخم خورده را می دیدیم که خوشامدمان می گفتند که بدانیم تبار مردمان این دیار تبار آزادگی ست و این را به چه کسان باید گفت که سیر شدن در کارشان نیست که دستشان به کار جنایت و رهزنی تا روزِ مرگ به کار است و با عربده های هر روزه شان پی حریف می گردند. گرچه غافل که شاهین قضا ناگه آنان را در کباده کشی هایشان در سقف کوتاه آسمانشان تیره به پنجه ای تیز سینه بشکافد که شکافت، چنان که گذشت و دیدیم. و همچنان در بلاتکلیفی ادبار تماشاگر عفونت اینان روزها سپری می کنیم و شگفتا از خاکِ تفتیده ی زرخیزِ این مُلک که گویی هیچگاه روی آسایش نخواهد دید که لاف زنان و دروغ مسلکان چه جانها بر هر گوشه ی این خاک تبه کرده اند آری زاهدان آغاز تماشا بود در جان ویران ایران زمین، همانجور غریب، همانجور رنجور، مهربان اما تنها، تنهای تنهای تنها
جای پای اسکندر جای پای اسکندر، گزارش سفر ده روزۀ اسلام کاظمیّه به بلوچستان ایران در فروردین ۱۳۵۱ میباشد. او مشاهدات خود در حین سفر از زاهدان به بخش بمپور واقع در چهارصد و بیست کیلومتری جنوب زاهدان و سی کیلومتری غرب ایرانشهر و دهات و آبادیهای اطراف آن و حوادث روزمره زندگی مردم بلوچ، جهل و ناآگاهی و فقر و فاقه و نداری آنها را روایت کرده و صحنههای تأسفآور و ناراحت کنندهای از شرایط زندگی در بلوچستان را توصیف میکند از متن کتاب ص ۸۷ – اسکندر بعد از فتح هند، هوس کرد از مسیر داریوش بگذرد. صحرای خشک و ریگ روان و بیآبی بلوچستان پدرش را درآورد. سواره نظامش یکسره از دست رفت. مورخین یونانی نوشتهاند: اگر آب و علف و خرمای پهرگ (فهرج فعلی) به داد قشون نرسیده بود، حتی کسی باقی نمیماند که خبر دهد اسکندر و سپاهش کجا رفتند و زیر کدام کوه شن دفن شدند ص ۱۰۰ – شبهای جمعه بر سر قبر تازه مردهها «دودنی» میسوزانند. دودنی، عود و عنبر و صمغهای معطر است که دود میکنند. روشن کردن شمع و چراغ، گذاشتن گل و ریختن آب دیده بودم اما آتش کردن و «دودنی» دود کردن را نه ص ۱۱۶ – «سرمدی» رسید با محبتاش، توی شیشههای سربسته. تا نیمهی شب چراغ باده روشن بود و ماه بزرگ و شاخهها رقصان با نسیم و آسمان چراغان و ستارهها چنان در دسترس که هوس میکردی خوشهی پروین را بچینی و ما گرفتار خود بودیم با خاطرات و خطرات شخصی ص ۱۶۰ – در زبان بلوچ، «خ» نیست و جانشین آن «ح=ه» مثل حاش، حان، حرما که به جای خاش، خان و خرما است. «ف» را به رسمیت نمیشناسند و «پ» تلفظ میکنند. «ق» ندارند و جانشین آن «ک» است مثل کربان=قربان
در اتاقهای سفرنامه خوانی تازه کتابی را شروع کرده بودم که یک باره به این کتاب اسلام کاظمیه برخوردم. کتاب درباره ی سفری است که نویسنده در نوروز ١٣٥١ به سیستان و بلوچستان کرده گزارش خواندنی و جالبیاست، جابه جامتون تاریخی را که اشاره به سیستان در تاریخ دارد به عنوان شاهد مثال آورده است در قسمتی از کتاب درباره ی واژگان بلوچی درباره البسه ی زنان و مردان بلوچ میگوید کتاب هر چند کوتاه است هم ربط هم حملو است از نکات مردم شناسی درباره ی سیستان و بلوچستان و از رنجی که این مردم قرنها و سده ها است میبرند.
"بلوچستان دنیایی تازه بود و ندیده. سفری پیش آمد، اما نه همه جایش را دیدم و نه همه چیزش را. به گوشه ی آبادش افتادم. طول راهی که در آنجا رفتم پانصد کیلومتر از زاهدان به خاش، ایرانشهر، بمپور تا هریدوک. بعد از بازگشت به تهران سراغ سند و مدرک رفتم، که در دریای کهنه کتاب غرق شدم. بیم غلتیدن بود و خطر یک تنه علما شدن. باستان شناسان به استناد آنچه از حفاری ها بدست آورده اند می گویند: اقوام باستانی “دراویدین” ساکنان بومی نواحی سیستان و بلوچستان و مکران بوده اند. برسر مسیر مهاجران آنها گفت و گوهاست ، و اینکه آریایی هستند یا نیستند؟ اما امروز بلوچ خود را آریایی می داند. محققین، کوچ و بلوچ را غالبا یکی می دانند، و کوچ را نام دیگر بلوچ. برای رسیدگی به این مطلب حوصله ای باید داشت و به وسعت خاک و سابقه تاریخی طوایف مختلفی که در این سرزمین می زیسته اند توجه کرد..."