سه شخصیت در سه اپیزود جداگانه و در عین حال مرتبط با هم داستان آناتومی افسردگی را رقم میزنند:اسفندیار، پیرمردی که پس از سالها به ایران برگشته، پری، دختری زیبا که تصمیم گرفته برای جذابیت بیشتر افسردگی پیشه کند و مهران پسر جوانی که پانزده سال پیش به تهران کوچ کرده تا به آرزوهایش برسد اما نتوانسته آنطور که میخواهد زندگی کند.
راستش خیلی حرف ها و انتقادها داشتم. ولی دیدم حوصله ندارم تایپ کنم :دی فقط در این حد بگم که تو داستان اول نویسنده خیلی سعی کرده با گفتن جملات خاص و اینها سعی کنه داستانش خیلی خاص و خفن بشه. و انقدر این کار رو تکرار کرده که دل آدم رو میزنه. تو داستان اول هم به جای یه سری کلمات میتونست از معادل فارسیشون استفاده کنه. دو داستان بعدی به اندازه ی اولی رو اعصاب نبود ولی مثل داستان اول چیز خاصی نبود. اصلا نتونستم با شخصیت ها ارتباط برقرار کنم و واقعیتش برام مهم نبود چه بلایی سرشون میاد. اگه شکنجه میشدن و میمردن هم یه ذره هم اهمیت نمیدادم. کل کتاب از اول تا آخرش تو خالی بود از نظر من. اصلا پیشنهاد نمیکنم
کتاب را سریع تموم کردم، نه به خاطر اینکه کتاب بینظیری بود. به خاطر اینکه این عذاب کمتر به درازا بکشه. شخصیتهای کتاب قدمی از شخصیت های روی کاغذ فراتر نمیذارن و حتی تجسم کردن چهره و اندامشون هم دشواره چه رسیده به فهم و درک اعمالشون. به نظر میرسه محمد طلوعی دفترچهای را پر از مکانهای جالب، جملات قصار و شخصیتهای عجیب رو طی چند سال تهیه کرده و بعد همهیشان را در قالب یک روایت ضعیف به هم وصله و پینه کرده است. جملات قصار و شعاری کتاب آنقدر زیادن که کتاب رو به صفحه فیسبوک یا اینستاگرام آدمهایی بدل کرده که زیر عکسهاشون بی ربط ترین جملات را مینویسن. کتاب دو جین شخصیت مازاد دارد و به نظر میرسد یک داستان ۶ صفحه ای است که ۲۸۶ صفحه به درزا میکشد و رسمن به حرافی میافتد. کتاب میخواهد رئالیسم جادویی باشد؟ موفق نبوده، میخواسته رسالهای شبه فلسفی باشد؟ به بدترین شکل شکست میخورد. نام طلوعی اما روی جلد بدترین عذاب است، نویسندهی زبردست و آگاهی که قربانی باد موافق را در کارنامهاش دارد و باور کردنی نیست که نویسنده آناتومی افسردگی هم او باشد.
درسه فصل و درارتباط به سه شخصیت روایت می شود که آن سه نفر به شکلی با یکدیگر درارتباطند . غیراز بعضی جملات و عبارات ، منطق خاصی برای من نداشت . احساسات قهرمان زن و صحنه های جنگ عراق جالب تربود. داستان زیاده گو بودکمی.
من برعكس كامنتاي منفي كه در اين صفحه ديدم،اعتراف مي كنم كتاب پر مغزي بود و سرانجام بسيار زيبايي داشت.فقط كمي توصيفات زياد بود كه جزو سبك نويسنده هست و اما موضوع و شخصيت ها و ديالوگ ها ستودني.موفق باشيد آقاي طلوعي
عاشق داستان کوتاه های آقای طلوعی هستم ای کاش همون داستان کوتاه بنویسه. این نشر افق حالش خوب نیست. جدیدا هر کتابی ازش خوندم ببخشید مزخرف بود.حیف اون روزگاری که از به اعتماد اسم نشر کتاب می خریدیم.اون از چشمه این از افق. لااقل دلتون برای درخت ها بسوزه
کتاب با ریتم کند آغاز میشود و در میانه، گرههای داستانی و چینش شخصیّتها مطلوب است. با توجّه به سیر داستان انتظار میرفت نویسنده برای پایانبندی، از ظرافت داستانی بیشتری بهره برده باشد.
این نویسنده همیشه با قلمش من رو میخکوب کرده. شخصیتهاش به قدری درگیر احوالات درونی خودشون هستن که خواننده رو هم با خودشون به کندوکاو عمق روان میبرن. محموطلوعی همیشه خیلی ساده، انگار که کناری ایستاده و با خودش حرفهایی رو مرور میکنه، جملات و کلمات رو پیدا میکنه و کنار هم میچینه. انگار این خوانندهاس که دنبال نویسنده راه افتاده و از بین حرفها و احوالاتش، پیگیر ادامهی قصه میشه! هر سه داستان این کتاب، کشش خاصی ایجاد میکنه. در عین حالیکه کمترین "حادثه" رقم میخوره، ولی هر آن در انتظار و التهاب تصمیمی هستی که شخصیت داستان در نهایت کشمکشهای درونی خودش با خودش، قراره بگیره.
با داستان اول خیلی نتونستم ارتباط برقرار کنم ولی از داستان دوم بهبعد، رمان برام روی غلطک افتاد. راستش به نظرم نویسنده خیلی سعی داشته چیزمیز و مکان و اسم توی داستان بیاره. چیز بدی هم نیست، ولی بعضی جاها حس میکردم عمدی بودن این موضوع برجسته است
وسطاى فصل اول دلم مى خواست بدونم چه بر سرش اومده كه اينجورى در تب و تاب انتقام از خودش و زندگيشه فصل اول كه تموم شد شوكه بودم، كه چرا؟ به چه قيمتى؟ اصن چرا اين زندگى طولانى لعنتى بايد اينجورى زهرشو بريزه؟ ولمون كنه بره ديگه
وسطاى فصل دو خنده م گرفته بود از تلاش اين دختر برا بدبخت كردن خودش و تو هچل افتادن، البته ترحم يا دلسوزى نكردم فقط خنديدم، شايد چون مطمئن بودم كه حماقت نمى كنه، بعد ديدم نه، تموم كرد كار خودشو به خاطر همين يكم ترسبدم كه نكنه منم حماقت كنم ولى ته ته دلم باز قرص بود كه همچين حماقتى نمى كنم، بعدترش ديدم من يه جور ديگه حماقت مى كنم،و خيلى هم فرقى نمى كنه، هر كى يه جور ويران مى شه. فصل دو كه تموم شد عصبانى بودم، عصبانى از خودم كه يك زن سى ساله محسوب مى شم كه نمى دونم چى مى خوام. و اين اضطرابم رو مى بره بالا. حتا بعضى وقتا حس مى كنم هيچى نمى خوام.
فصل سه جالب بود برام، ناراحت كننده و به فكر انداز هم بود، عصبانى كننده و ترحم برانگيز هم بود، غصه ناك هم تا حدى كلا كه تموم شد، همه ى اين احساسا با هم مونده بود و من گيج و عصبى از عدم توانى كنترل و مديريت احساسات آنى در برابر رو در رويى با خودم و خيال و اين گذشته و اون آينده
This entire review has been hidden because of spoilers.
اگر نوشتههای این نویسنده را نشناسیم و ندانیم که چه حرفی را برای گفتن دارد شاید به اتمام رساندن کتاب دشوار شود. محمد طلوعی هم عصر ماست. در این عصر انتظار خلق شخصیتهای اساطیری از نویسنده نداریم. چون سرعت و تکنولوژی عصر حاضر اجازه ی ساخته شدن اسطورهها را نمیدهد. طلوعی چند شخصیت ملموس را خلق نه بلکه به تصویر کشیده که در این تصویر موفق هم بوده. هر رمان و داستانی در زمان و مرز ذهنی خودش احتیاج به نقد و پویش دارد.
موضوعی جذاب داشت: افسردگی! سه شخصیت توی سه موقعیت جداگونه. اسفندیار. پیرمردی که پس از سالها به ایران برگشته. خوشتیپه و از نوع راه رفتنش اصل به یه پیرمرد با سنی بالا نمیخوره. میخواد خودکشی کنه! و توی این راه از مهران کمک میخواد. پسر جوونی که پونزده سال پیش به تهران کوچ کرده تا به آرزوهاش برسه ولی خب مثل خیلیها؛ به نتیجهای نمیرسه. و پری، دختری زیبا که تصمیم گرفته برای جذابیتِ بیشتر افسرده شه!! انگاری افسرده بودن توی جامعهی کنونیمون جذاب بوده باشه!
تصور دیگهای از کتاب داشتم، تقریبا با ریتم بدی شروع نشد، اما به زور کتاب رو تموم کردم. و شاید علتی شد که توی این عمرِ کم و کتابهای خوب زیاد، وقتم رو بیشتر برای آثار ادبی دنیا بذارم و با وسواس بیشتری کتاب نویسندگان ایرانی رو بخونم. اصلا راضی نبودم ، میخواستم انتقادات زیادی بنویسم اما از حوصلهی من خارجه. حتی متوجه مفهوم داستان هم نشدم! روایتها واقعا بیمحتوا بودند...
خیلی خوشحالم که با این نویسنده آشنا شدم. این رمان به نظر من معمولی بود. اما لحظاتی عالی داشت. ظرافت نویسنده بی نظیر بود. من از این هم تیزبینی لذت بردم. اما راستش به نظر من این رمان مثل چند رمان دیگر از چند داستان کوتاه تشکیل شده بود. این کار به نظر من اشکالی ندارد ولی من احساس میکنم حتما نویسنده به دلیل یک اشکال این کار را کرده است. خیلی جالب بود که نویسنده هم موقیت را رئال توصیف میکرد و هم ایده های فلسفی جالبی درباره آن بیان میکرد.