آفتاب و مردم شهر را نجات دهد. تا اینکه در دل یک شب مهتابی… . داستان حاضر نوشته نویسنده و شاعر افعانی محمدحسین محمدی، است که داستانهایش را با گویشی فارسی متداول در افغانستان مینویسد. خواندن آثار این نویسنده جوان گامی است در راهی که میتواند موجب آشنایی و همدلی بیشتر دو ملت دوست و برادر شود.
محمدحسین محمدی هستم ـ و به گفته ما مردم: محمدحسین ولد قنبرعلی ـ پدرم میگوید: ۱۳۵۴ به دنیا آمدهای ـ چلهٔ تابستان بوده گویی ـ اما در تذکرهام نوشتهاند: ۱۷ سالهٔ ۱۳۷۵ و در کارت مهاجریی که داشتم، سالی دیگر را نوشتهبودند و در گذرنامهام سالی دیگر… و من ماندهام کی به دنیا آمدهام؛ مگر یک آدم چند بار به دنیا میآید؟!
دیوسیاهی در کوهستان زندگی می کند که همه را دشمن خود می داند و آفتاب را تنها برای خود می خواهد. به همین خاطر روزها با دستانش جلوی خورشید را می گیرد. شهری در نزدیکی آن کوهستان وجود است که به همین خاطر مردمش روشنایی روز را ندیدهاند و همه جاش سرد و یخبندان است و هیچ درخت و سبزه و پرنده ای درش دیده نمیشود. با گذشت سالیان دراز، مردم هم کاملا آفتاب و موهبت هایش را فراموش کردهاند و از آن فقط در قصه های مادربزرگ ها یاد می کنند. این قصه ها از تولد دختری که می تواند شیشه عمر دیو سیاه را بشکند و آفتاب را از دست دیو آزاد کند هم چیزهایی می گفتند. تا اینکه در اون شهر دختری با موهای طلایی به دنیا میآید و مردم امید دارند که این دختر، همان دختر نابود کننده دیو سیاه است. اما کسی نمی داند که به چه نحو و چه زمانی باید این کار انجام شود تا اینکه...