دلیجان نه فقط یکی از ستونهای ژانر وسترن کلاسیک، بلکه سندیست از دوران گذار سینمای آمریکا: از تیپسازی به شخصیتپردازی، از روایت سطحی به زیرمتنی اجتماعی. جان فورد، در این فیلم، دشتهای بیپایان را به صحنهای برای درک پیچیدگی انسانها بدل میکند، و وسترن را از کلیشهٔ کابوی خوب و سرخپوست بد نجات میدهد، بیآنکه قهرمانسازی را کنار بگذارد.
مسافران یک دلیجان، هر یک نمایندهٔ یک طبقه یا کهنهباور اجتماعیاند: روسپیِ طردشده، پزشک دائمالخمر، بانوی باردارِ نجیبزاده، فروشندهٔ شارلاتان، قماربازی فرهیخته، و البته، وسترنترین چهرهٔ ماجرا، رینگو کید—قهرمانی از جنس جان وین. اما جان فورد با مهارتی شاعرانه، این شمایلها را از سطح خارج میکند. آنها نه تیپهای نمایشی، که انسانهایی خاکخورده، لغزان، و گاهی دلنشیناند که در همسفریای ناخواسته، حقیقتهایی از همدیگر را آشکار میکنند.
خطر نه فقط در حمله سرخپوستهاست، بلکه در نگاههای متعصب، قضاوتهای سفتوسخت، و جامعهایست که آدمهایش را به حاشیه میراند. «دالاس»—روسپی زنمانند فیلم—یکی از تأثیرگذارترین نمونههای زنان سرخورده در سینمای کلاسیک است؛ کسی که با سکوت و نگاه، بیش از هر خط دیالوگی، واقعیت ستم اجتماعی را فریاد میزند.
فیلمبرداری افسانهای مونومنت وَلی، موسیقی و تدوین حسابشده، و هدایت خونسرد اما دقیق فورد، دلیجان را از سطح یک وسترن سرگرمکننده فراتر میبرد. این فیلم سرآغاز احیای ژانر وسترن در دوران صداست؛ جایی که شخصیتها دیگر قهرمانانی بینقص نیستند، بلکه آدمهاییاند میان خاک، هراس، ترحم، و شرافت.
درون دلیجان، مسافران به ناچار با یکدیگر مواجه میشوند، اما بیرون، در دشت باز، سرنوشت آدمها تنها با سرعت اسبها تعیین نمیشود، بلکه با اینکه چه چیزی از خود برای دیگری کنار میگذارند. اینجاست که سینمای فورد، بیآنکه شعار بدهد، از اخلاق و جامعه و رستگاری حرف میزند. دلیجان، پیش از آنکه فیلمی دربارهٔ سفر باشد، روایتیست از گذر از پیشداوریها.