Jump to ratings and reviews
Rate this book

باران که بیاید همه عاشق هستند

Rate this book
مجموعه رباعی
13 people want to read

About the author

ایرج زبردست

10 books5 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
6 (42%)
4 stars
3 (21%)
3 stars
3 (21%)
2 stars
2 (14%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Gypsy.
433 reviews717 followers
September 4, 2017
خب من اینو خیلی بیشتر دوست داشتم. ولی بازم فکر می‌کنم ایرج زبردست رباعی‌های بهتری داره که من نخوندم هنوز. با این حال تو اولین رویارویی با این شاعر صاحب‌سبک، تجربه خوبی بود هرچند که من فقط برای لذت می‌خونم و اونقد درگیر نمی‌شم.

بعضی رباعی‌هایی که دوست داشتم رو می‌ذارم:

آهم که هزار شعله در بر دارد
صد سلسله کوه را ز جا بردارد
من رعدم و می‌ترسم اگر آه کشم
سرتاسر آسمان ترک بردارد

تا بال و پر عمر به رنگ هوس است
از اوج سرازیر شدن، یک نفس است
آن لحظه که بال زندگی می‌شکند
در چشم پرنده، آسمان هم قفس است

تا عشق تو، داغ بر جبین می‌ریزد
چشمم همه اشک آتشین می‌ریزد
هجران تو را اگر شبی آه کشم
خاکستر ماه بر زمین می‌ریزد

دیری‌ست که آتش از تنم می‌ریزد
صد حنجره خون از سخنم می‌ریزد
با بار غمی که روی دوشم مانده‌ست
بر کوه اگر تکیه زنم، می‌ریزد

من در شب تیره، غیرت فانوسم
با لهجه‌ی تب‌دار جنون مأنوسم
چون تیغ که در دامن خون می‌رقصد
یک روز لب حادثه را می‌بوسم

هستی نفس ساعت سرگردانی‌ست
در ثانیه‌ها دلهره‌ی پنهانی‌ست
تسبیح قیامت است در دست زمان
هر دانه‌ی آن، جمجمه‌ی انسانی‌ست

آن‌قدر چو جاده‌ها، دویدم خود را
تا از کس دیگری شنیدم خود را
من گمشده‌ی شهر تماشا بودم
ای چشم، تو را بستم و دیدم خود را
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
November 1, 2021
ما وقت نگاه را نمی دانستیم

از دانش چشمها کمی دانستیم

کژتابی دست ها و بی مهری سنگ

ما آینه بودیم و نمی دانستیم



من : دهکده ها نبض حقایق هستند

او : مردم ده با تو موافق هستند

ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:

با ران که بیاید همه عاشق هستند.



تا پاکی و سادگی مرا پیش ببر

تا کلبه ی بی ریای درویش ببر

ای لهجه ی خیس ابرها ای باران

دستان مرا بگیر و با خویش ببر



آن روز هوا هوای بی صبری شد

خورشید اسیر ظلمتی جبری شد

روزی که دلم هوای باریدن داشت

تا آه کشیدم آسمان ابری شد



باران : تب هر طرف ببارم دارم

دهقان : غم تا به کی بکارم دارم

درویش نگاهی به خود انداخت و گفت:

من هرچه که دارم از ندارم دارم


ما خلوت رخوت زده ی مردابیم

تصویر سراب تشنگی در آبیم

عالم کفنی به وسعت بی خبری است

ای خواب تو بیداری و ما در خوابیم



تا گریه طلسم درد را می شکند

دل حرمت آه سرد را می شکند

دریای هزار موج طوفان خیز است

اشکی که غرور مرد را می شکند



آئینه ی باورم مرا خنجر زد

آن نیمه ی دیگرم مرا خنجر زد

تاریخ هزار دیده هابیل گریست

وقتی که برادرم مرا خنجر زد



صد بار به سنگ کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست

آئینه شدم باز شکستند مرا



در عشق اگر عذاب دنیا بکشی

با اشک به دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار غربت باقی است

تنها نشدی که درد تنها بکشی



امروز بیا ترانه خوانی بکنیم

با سبزه و آب همزبانی بکنیم

عیدست و غبار غم گرفته ست دلم

ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم



تا عشق تو داغ بر جبین می ریزد

چشمم همه اشک آتشین می ریزد

هجران تو را اگر شبی آه کشم

خاکستر ماه بر زمین می ریزد



یک عمر به هر بهانه زخمم می زد

با خنجر و تازیانه زخمم می زد

یک سو غم دوست بود و یک سو غم نان

با تیغ دو دم زمانه زخمم می زد



امشب دلم از آمدنت سر شار است

فانوس به دست کوچه ی دیدار است

آن گونه تورا در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است



ما ریشه ی لحظه های بی بنیادیم

ما خاک عبور نا کجا آبادیم

ما فلسفه ی گذشتن از خویشتنیم

بادیم و اسیر هرچه بادا بادیم



روح سحری ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه ی روزهای من بودم وتو

آنقدر ندیدمت که دیدن داری



شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گریه روبرو عاشق او

پایان حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او ....


ای کاش حدیث کوچ باور می شد

دیواره ی هرقفس پر از در می شد

من مانده ام و خیال پروازی سبز

ای کاش شبی دلم کبوتر می شد



با خویش همیشه دشمنی ای دل من

چون سایه به دنبال منی ای دل من

هر چند که از سنگ تو را ساخته اند

یک روز تو ام می شکنی ای دل من



چون غربت آفتاب خونین کفنم

با سرخ ترین واژه ها هم سخنم

این شعر تمام حرفهایم را گفت

دلتنگ ترین شاعر این شهر منم



دل عشق پر از رنگ وریا دوست نداشت

یک لحظه تورا زمن جدا دوست نداشت

ای آینه دار خلوتم باور کن

اندازه ی من کسی تورا دوست نداشت



با جمله ی رندان جهان همکیشم

خیام ترانه های پر تشویشم

انگار شراب از آسمان می بارد

وقتی که به چشمان تو می اندیشم



دیری است که آتش از تنم می ریزد

صد حنجره خون از سخنم می ریزد

با بار غمی که روی دوشم مانده ست

بر کوه اگر تکیه کنم می ریزد



خورشید نشانی ز چراغم نگرفت

باران خبری از دل داغم نگرفت

عمری به دلم وعده ی رفتن دادم

افسوس که مرگ هم سراغم نگرفت



بر تارک هفت آسمان چون تاج است

در حادثه حلاج تر از حلاج است

آن سایه که ایستاده فانوس بدست

نوریست که خورسید به او محتاج است



در حنجره ام شور صدا نیست رفیق

یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق

بگذار که قصه را به پایان ببرم

آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق



پیراهن خیس ابر تن پوش من است

صد باغ تبر خورده در آغوش من است

این زندگی کبود – این تلخ بنفش

زخمی است که سالهاست بر دوش من است
Profile Image for Mohammad.
8 reviews1 follower
November 6, 2020
بعد از خواندن این کتاب دوست دارم همیشه باران ببارد .
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.