Jean-Paul Charles Aymard Sartre was a French philosopher, playwright, novelist, screenwriter, political activist, biographer, and literary critic, considered a leading figure in 20th-century French philosophy and Marxism. Sartre was one of the key figures in the philosophy of existentialism (and phenomenology). His work has influenced sociology, critical theory, post-colonial theory, and literary studies. He was awarded the 1964 Nobel Prize in Literature despite attempting to refuse it, saying that he always declined official honors and that "a writer should not allow himself to be turned into an institution." Sartre held an open relationship with prominent feminist and fellow existentialist philosopher Simone de Beauvoir. Together, Sartre and de Beauvoir challenged the cultural and social assumptions and expectations of their upbringings, which they considered bourgeois, in both lifestyles and thought. The conflict between oppressive, spiritually destructive conformity (mauvaise foi, literally, 'bad faith') and an "authentic" way of "being" became the dominant theme of Sartre's early work, a theme embodied in his principal philosophical work Being and Nothingness (L'Être et le Néant, 1943). Sartre's introduction to his philosophy is his work Existentialism Is a Humanism (L'existentialisme est un humanisme, 1946), originally presented as a lecture.
شاید دارای اسپویل داستانهای راجع به اسطورهها همیشه جذابه و این نمایشنامه هم جذاب و دلنشین.ه زنان تروا نمایشنامهای هست که از پس از جنگ تروا و حملهی یونانیان و پیروزی اونها به یونان آغاز میشه. زمانی که شهر در آتش میسوزه، مردان کشته شدن و زنان و کودکان منتظر سرنوشت خود هستند. پس هکوب ملکهی پیر تروا به خدمت اولیس درخواهد آمد، کاساندرا دختر باکره و پیشگو درخواست آگاممنون هست، آندروماک نصیب پسر آشیل خواهد شد و آستیاناکس پسر کوچک آندروماک و هکتور از بالای بلندی بر زمین پرت خواهد شد، تا کسی برای گرفتن انتقام باقی نماند...ه
عالی بود ...مثل همه کتابهای سارتر سرنوشت بعضی از شخصیتهای جنگ تروا رو توی چند کتاب خونده ام همیشه با هم تناقض هایی داشته ولی کلا اساطیر یونان و داستانهاش جزء جذابترین و خواندنی ترین کتابها هستند. داستان "زنان تروا" داستان طنز تلخی از سردرگمی و بازیچه قرار دادن سرنوشت انسان توسط خدایان.پوچی حرص و طمع.بی عدالتی و بقول کتاب:جنایت پاداش می گیرد هستش. جایی که ریا و دروغ در آخر پیروز میشه و زیبایی ظاهری و کلامی میتونه زشتی درون و فکر رو بپوشنه
سارتر برای بیان پارهای حرفها و دغدغههای خود به اقتباس از یک نمایش نامهٔ کهن یونانی به نام «زنان تروا» روی آورد و آن را با عناصر و مفاهیم دوران خود درهم آمیخت. در متون تاریخی و ادبی یونان ماجرای ربوده شدن هلن، همسر منلاس، که بهانهای برای انهدام شهر تروا میشود، داستانی کهن و شناخته شده است؛ ولی وقتی ژان پل سارتر به روزآمدسازی این ماجرا میپردازد و در خلال کلمههایی که بر زبان شخصیتهای تراژدی اوری پید میگذارد، از جنگهای استعماری سخن میگوید و از جنگ ویتنام به عنوان جنگی کثیف یاد میکند، سخنش معنایی دیگر مییابد.
هکوب: زئوس، تو را عادل پنداشتم، دیوانهام، مرا ببخش!
ص:۱۰۰
بنا به خاصیت توسل پیوستهی نوع آدمیزاد به خدایان برای خلاصی از بدبختیهایش و همزمان مسئول نشاندادن آنان در فجایعی که خود رقم میزند، تراژدی زنان تروا بنا به قلم نویسندگان یونان باستان از آنجا آغاز میشود که هکوب، همسر پریام، شاه تروا پیش از تولد پسرش پاریس خواب میبیند از بطنش مشعلی بیرون میآید و تمام شهر را به آتش میکشاند. تعبیر میشود که پاریس سبب انهدام تروا خواهد بود. هکوب فرزندش را نمیکشد و بر سر راه میگذارد. سالها بعد، پاریس بر فراز کوهی میان هرا، آتنا، و آفرودیت به داوری مینشیند که کدام زیباترند. هرا به او قول فرمانروایی جهان می دهد، آتنا قول شکستناپذیری و آفرودیت قول از آن او کردن هلن، همسر ملناس، شاه اسپارت. پاریس رای به زیبایی آفرودیت میدهد.
پاریس به یاری آفرودیت با هلن به تروا میگریزد. آتنا که از داوری پاریس به نفع آفرودیت، کینه به دل گرفته طرف یونانیان خشمناک را میگیرد. جنگ پشت حصارهای تروا ده سال به طول میانجامد. سرانجام یونانیان با حیله وارد تروا میشوند. آشوب به پرستشگاهها سرایت میکند. آژاکس، پسر اویله، کاساندر، راهبهی معبد آتنا و دختر هکوب و پریام را با بیحرمتی از معبد بیرون میکشد. آتنا دیگر بار خشمگین میشود و اینبار برخلاف قبل علیه یونانیان با پوزئیدون، خدای دریا که حامی ترواست همدست میشود تا در راه بازگشت کشتیهایشان را در هم بشکند.
یونانیان پیش از عزیمت به سمت نابودی، تروا را به آتش میکشند. پریام همسر هکوب، و دو پسرشان هکتور و پاریس هر سه کشتهشدهاند. پولیکسن دخترشان بر سر مزار آخیلیس گردن زده میشود. کاساندر، دختر دیگرشان به همسری آگاممنون شاه آرگوس میرود. آندروماک همسر هکتور نصیب پسر آخیلیس میشود و پسرش آستیاناکس، نوهی هکوب و پریام، به پیشنهاد اولیس از فراز برجی به زیر انداخته میشود.
و این صحنهی پایانی آتشسوزی و تجاوز و کشتار است که نمایشنامهی زنان تروا از آن مایه میگیرد. اقتباس سارتر از اثر اوریپید بر تضادهای رفتاری آدمیان و خدایان تکیه دارد و این حقیقت آشکار که با مرگ آدمیان خدایان نیز خواهند مرد.
از آنجایی که کتاب مقدمه یا پانویسی برای توضیح دیالوگها و ارتباطشان با اصل حماسه و تاریخ اساطیر یونان باستان در زمینهی فتح تروا و پیامدها و زمینهسازیهایش ندارد، چنانچه دوستان نیازی میبینند بهتر است ابتدا کتاب هومر به ترجمهی عبدالله کوثری از نشر طرح نو(که خلاصهای از ایلیاد و ادیسهی هومر را بازگو میکند) و همچنین پنج نمایشنامهی ائوریپیدس برگردان همین مترجم از نشر نی را مطالعه کنند تا پیشزمینهای در اینباره داشته باشند. همچنین خواندن بخش اعلام و اساطیر انتهای کتاب پیش از خواندن متن نمایشنامه، میتواند در هضم بهتر دیالوگها کمک موثری باشد.
ترجمه روان است و متن نمایشنامه ایراد تایپی ندارد، اما متاسفانه بخش اعلام و اساطیر دارای تعدادی غلط چاپی است و باید در خواندن برخی نامها دقت بیشتری به خرج داد.
… یونانیان تروا را ویران کردند، اما از این پیروزی خود سودی نمیبرند زیرا انتقام خدایان تمامی آنان را نابود خواهد کرد.
همانطور که کاساندر میگوید، هر انسان عاقلی باید از جنگ بپرهیزد ولی نیازی به بیان این نکته نیست: موقعیت اینان و آنان به اندازه کافی شاهدی بر این ادعاست.
من ترجیح میدهم کلام آخر را پوزئیدون به زبان بیاورد: «شما همه خواهید مرد.»»
وقتی بهش فکر میکنم میبینم که داستان مگسهارو خیلی بیشتر از این دوست داشتم، ولی این اینقدر ترجمش خوب بود و اینقدر از لحن کتاب لذت بردم که امتیاز بالاتری بهش میدم. واقعا اون حس کهن بودن درون متن گنجونده شده بود، در حالی که عصیان انسان امروزی درونش دیده میشد. خیلی لذت بردم.
امروزه ما می دانیم که جنگ یعنی چه: جنگ اتمی، نه غالبی به جا می گذارد نه مغلوبی. آنچه در سراسر نمایشنامه به طور روشن آشکار می شود همین است: یونانیان تروا را ویران کرده اند، اما از این پیروزی خود سودی نمی برند زیرا انتقام خدایان تمامی آنان را نابود خواهد کرد. همان طورکه کاساندر می گوید، هر انسان عاقلی باید از جنگ بپرهیزد، ولی نیازی به بیان این نکته نیست: موقعیت اینان و آنان، به اندازۀ کافی شاهدی بر این ادعا است. من ترجیح میدهم که کلام آخر را پوزئیدون به زبان بیاورد: «شما همه خواهید مرد.»
تراژدی تروا هنوز و همیشه و به گوش آدمهای اکنون هم پرمعناست. به نظرم اصرار سارتر به سوار کردن ایدههای سیاسیاش و ماجرای اروپا و آسیا به داستان خیلی نچسب است.
سارتر به عنوان یه اگزیستانسیالیست همواره با هر نوع جبرگرایی درگیره. یکی از جبرگراترین اندیشهها اندیشه اسطورهایه که هم تو این نمایشنامه و هم تو نمایشنامه مگسها دیدم که چقدر سر ناسازگاری باهاش داره. برای فهم این نمایشنامه نیازه کلیتی از پیش و پس قضیه تراوا رو بدونیم: زئوس دستور به ازدواج تثوس ( مادر آشیل ) که خودش جزو المپیانه با پله که پادشاه سرزمین ایجاینا که انسانه، میده. مراسمی برگزار میشه که تو این عروسی همه خدایان دعوت بودند غیر از اریس که خدای حسد و کینهست. اریس کینه به دل میگیره و از بیرون دیوارههای قصری که توش عروسی در حال برگزاری بوده سیب طلایی به دوران کاخ پرت میکنه که روش نوشته شده بوده «برای زیباترین زن دنیا». طبعا بین خانومای مجلس کشمکشی پیش میاد و بین آتنا، هرا و آفرودیته دعوایی در میگیره. شکایت پیش زئوس میبرن که داوری کنه و زئوس چون میدونسته هر کدوم رو که انتخاب کنه یه شری به پا میشه میگه زیباترین پسر دنیا ( پاریس ) بهترین داور برای این قضیهست. از این ور داستان همونجوری که تو نمایشنامه اومده، هکوب قبل از به دنیا اومدن پاریس خواب بدی میبینه و پریام برای اینکه پاریس موجب خرابی تروا نشه اون رو میفرسته تو کوه گلهها رو بچرونه و کمتر اجازه اومدنش به قصر رو میداده. حالا اون سه تا الهه میان پیش پاریس که بینشون داوری کنه. هرا به پاریس قول حکومت یونان رو میده. آتنا حکومت تروا و آفرودیته قول عشق زیباترین زن یونان که پاریس در مقابل این سومی نمیتونه مقاومت کنه و سیب به آفرودیته میرسه. دوباره کات. پاریس هلن رو میدزده که البته دزدیدن تعبیر درستی نیست چرا که هلن عاشقش میشه و با اراده خودش با اون میره برای همین تو داستان میگه به منلائوس میگه آفرودیته پشت سر پاریس مخفی شده بود. . نقطه اصلی نمایشنامه مکالمهای بود که بین منلائوس، هلن و هکوب شکل گرفت. هلن داشت تمام تلاشش رو میکرد که اثبات کنه تقصیر آفرودیته بوده که این جنگ شکل گرفته و هزار جان پاک قربانی شدند. از این طرف هکوب میخواد اثبات کنه که هلن الکی قضیه رو گردن خدایان میندازه. همه این اتفاقات با اراده خود هلن بوده و اون مقصره همه چیزه و منلائوس باید اونو بکشه. اما میبینم که منلائوس ظاهراً متقاعد میشه و تو داستان اصلی هم که تو اودیسه روایت میشه میبینیم هلن بدون هیچ مزاحمتی به سرزمین خودش بر میگرده و به خوبی و خوشی به زندگی ادامه میده.* تضاد اصلی همینه. هکوبِ ارادهگرا با تمایزی که بین آسیا ( به مثابه انسانهای آزاد از جبر خدایان ) و اروپاییان ( مجبور به عمل به امر خدایان ) میذاره، در نهایت با اینکه اسیره ولی در آزادی رستگار میشه ( پوسایدون بهش این قول رو میده که امواج دریا تو را خواهند بلعید و به بردگی نمیرسی ) ولی هلن هر چند بر تخت میشینه اما هزار نفرین پشت سرش هست و ظاهراً وقتی پاش به یونان برسه قراره کشته بشه. سارتر با این خوانش دوباره از ادبیات اسطورهای یونان میخواد بگه که در دوگانه هکوب ( اراده ) و هلن ( جبر ) خوشا آزادی!
* دریفوس شرح بینظیری از اینکه چرا کسی تو یونان هلن رو مقصر نمیدونه تو کتاب «زئوس غریبه نواز» ارائه میکنه.
The Flies has an interesting take on the nature of blame and self loathing as well as on religious practices. No Exit is also an interesting concept, 'hell is other people'. All the same the execution is not particularly gripping in No Exit and there is a lot of repetition as they discuss the same ideas more than is necessary
نمایشنامههای سارتر را دوست دارم! داستان، پس از حمله یونان به تروا را روایت میکند، وقتی که مردان تروا همه کشته شدهاند و فقط زنان برجا ماندهاند؛ زنانی که به اسارت میروند. این نمایش بیشتر (ونه فقط) رنجهای زنان را به تصویر میکشد، با چاشنی سیاست و فلسفه. و البته سرشار از اساطیر یونانیست و برای من -که با آن آشنایی جزئی دارم- نیازِ رجوع به اَعلام در آخر کتاب حس میشد.
میدانم تلاش داشته دربارهی بیهودگی جنگ ویتنام صحبت کند و چه جنگی بیهودتر از جنگ میان یونان و تروا، اما آخر وقتی «زنان تروا»یی به زیبایی و باشکوهی «زنان تروا»ی اوریپید وجود دارد، سارتر چه کاره است؟