Saeed Nafisi (also Naficy) (Persian: سعید نفیسی; June 8, 1895 – November 13, 1966) was an Iranian scholar, fiction writer and poet. He was a prolific writer in Persian.
Nafisi was born in Tehran, where he conducted numerous research projects on Iranian culture, literature and poetry. He first emerged as a serious thinker when he joined Mohammad-Taqi Bahar, Abbas Eqbal Ashtiani, Gholamreza Rashid-Yasemi and Abdolhossein Teymourtash to found one of the first literary magazines to be published in Iran, called Daneshkade, in 1918. He subsequently published many articles on Iran, Persian literary texts and Sufism and his works have been translated into more than 20 languages worldwide. He died in a Russian hospital in Tehran.
Saeed Nafisi's relatives include Moadeb Naficy, the guardian and doctor of the Shah of Iran (Reza Pahlavi); and Moadeb's son Habib Nafisi (Naficy), a senior statesman, founder of Iran's labor laws, U.S.-Iran Attache, and founder of multiple technical universities in Tehran, Hamid Naficy, a noted scholar of Media and Cultural Studies, Siamak Naficy, an anthropologist, as well as acclaimed author, Azar Nafisi, a niece of his.
Nafisi taught in Tehran University, Kabul University, Cairo University and San José State University.
سعید نفیسی، فرزند میرزا علیاکبر ناظمالاطبا (معروف به ناظمالاطباء کرمانی) و از نوادگان حکیم نفیس بن عوض کرمانی (طبیب نامدار ایران در قرن نهم هجری) در ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. تحصیلات سه سالهٔ ابتدایی را در مدرسهٔ شرف، یکی از نخستین مدارس جدید که پدرش تأسیس کرده بود گذراند و تحصیلات متوسطه را در مدرسهٔ علمیه، تنها مدرسهای که دورهٔ متوسطه داشت، در بهار ۱۲۸۸ در تهران به پایان رساند. پانزده ساله بود که برادر بزرگترش دکتر اکبر مؤدب نفیسی او را برای ادامهٔ تحصیل به اروپا برد. نفیسی تحصیلات خود را در شهر نوشاتل سوئیس و دانشگاه پاریس انجام داد و در سال ۱۲۹۷ به ایران بازگشت. ابتدا در دبیرستانهای تهران به تدریس زبان فرانسه پرداخت و بعد در وزارت فواید عامه مشغول کار شد. در سال ۱۲۹۷ به گروه نویسندگان مجله دانشکده پیوست و در یک سال فعالیت این مجله با ملکالشعرا بهار همکاری داشت. در سال ۱۳۰۸ خورشیدی به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و علاوه بر تدریس زبان فرانسه در دبیرستانها، به کار آموزش در مدارس علوم سیاسی، دارالفنون، مدرسه عالی تجارت و مدرسه صنعتی پرداخت. در سالهای بعد به تدریس در دانشکدههای حقوق و ادبیات پرداخت و به عضویت فرهنگستان ایران درآمد. وی از آغاز بنیانِ دانشگاه تهران در جایگاه استاد دانشکدهٔ حقوق و پس از آن، به استادی دانشکدهٔ ادبیات برگزیده شد. نفیسی از هموندان پیوستهٔ فرهنگستان بود و چندی در دانشگاههای کابل و شهرهایی چون دهلی، کلکته، دانشگاههای قاهره و بیروت به آموزش پرداخت.
من شک ندارم که تمدّن اروپا بالاترین خدمت را به آدمیزادگانِ امروز کرده است و روش کارِ علمی اروپاییان جهان را دگرگونه کرده است... و من شک ندارم که تا این هراسزدگی [نسبت به اروپا] را از خود دور نکنیم هرگز رشدی را که لازم است نخواهیم داشت (نفیسی، ۱۳۸۴: ۱۸۵).
کتاب مطوّل و ۸۰۲ صفحهای «به روایت سعید نفیسی: خاطرات ادبی، سیاسی و جوانی» اثری گردآوری شده از خاطرات و یادداشتهای سعید نفیسی در حدود سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۰ است که در آن به نکات بسیاری دربارۀ ادیبان و سیاستمداران ایران اشاره شده است.
سعید نفیسی (۱۲۷۴-۱۳۴۵) که اجداد پدریاش کرمانی و تا یازدهپشت همه پزشک بودهاند، متولّد تهران و تحصیلکردۀ سویس و فرانسه است (همان: ۲۴ الی۲۷). او در این مقالات خواندنی و بعضاً تکراری به ستایش و تمجید افرادی ازجمله ادیبالممالک فراهانی، علی دشتی، حسن پیرنیا، محمدعلی فروغی، دکتر سعیدخان کردستانی، عبدالحسین هژیر، سرلشگر حاجیعلی رزمآرا، ایرجمیرزا، رشید یاسمی، اشرفالدین رشتی مشهور به نسیم شمال، عبدالحسین تیمورتاش، عباس اقبال آشتیانی، علیاکبر دهخدا، نیما یوشیج و محمد قزوینی پرداخته و استعداد و قدرت هوش آنان را ستوده است.
نفیسی دربارۀ حسن پیرنیا (مشیرالدوله) اذعان میکند که من به جرأت میتوان بگویم که در میانِ مردان نامیِ این کشور که در زمان ما میزیستند او را بزرگتر از همه دیدم. در بیش از شانزده سال در عرصۀ سیاست، ۲۵ بار وزیر و ۴ بار نخستوزیر شد و نیکنامتر از وی کسی نزیست. زبان فرانسه و روسی را در کمال خوبی میدانست و در بزرگی انگلیسی را پیش خود یاد گرفته بود و چون در نوشتن تاریخ ایران باستان که شاهکار مسلّم و یکی از مهمترین کتابهای زبان فارسی است، به خواندن برخی از کتابهای آلمانی احتیاج پیدا کرد، در آستان پیری آلمانی یاد میگرفت تا خود مستقیماً از آن کتابها بهرهمند شود. در این مدّت بیش از ده سال تا دم مرگ که هرچند روز یکبار دو سه ساعت با او بودم، منصفتر و مؤدّبتر از او در میان مردان سیاست این کشور ندیدم. من راستی به خود میبالم و فخر میکنم که با چنین مردی محشور بودهام (همان: ۴۵ الی۴۸).
عارف قزوینی برای معاش خود یگانه راهی که در پیش داشت این بود که روضه بخواند، اما طبیعت وی را برای این کار به جهان نیاورده بود... میان کاسبی و آزادگی فرسنگها راه است و چگونه کسی که طایرِ تیز پرواز اندیشهاش همیشه در فرازگاه آسمان سیر میکند میتواند تا به جایی فرود آید که به پسند مردم سخنی بگوید و از نادانی مردم بهرهمند شود (همان: ۱۱۳-۱۱۴)؟
در ادامه یگانه وسیلۀ معاش عارف قزوینی این بود که گاهگاهی، هر سال دو سهبار کنسرت میداد و در کنسرت دُنبکی را روی زانو میگذاشت و غزل و تصنیف خود را با همان صدای نیمدانگِ معروف میخواند (همان: ۱۱۵). در این تردیدی ندارم که عارف در موسیقی و آهنگسازی به مراتب بزرگتر از سرایندگی و شاعری بود. شعر وی در ضمن آنکه گاهی افکار بلند در آن هست کاملاً مطابق قواعد فصاحتِ زبان فارسی که بزرگان شعر ما گذاشتهاند نیست (همان: ۲۴۰).
این مردِ مجرّد (همان: ۱۱۴)، بدبین (همان: ۲۴۳) و به شدّت انتقادناپذیر (همان: ۲۳۴-۲۳۵) چنانکه خود بارها گفته است تا آن اندازه از مردم گریزان و بیزار شده بود که با سه سگ انس گرفته و نام یکی را ژیان گذاشته بود و حتی پس از مرگ سگش تصنیفی برایش ساخت (همان: ۲۴۲). او پی در پی سیگار میکشید و از شما چه پنهان، یک گیلاس کوچک یا یک استکان از مایعی تند و سفید در حلق میریخت و سیگاری مزۀ آن میکرد (همان: ۲۳۵).
سعید نفیسی در ادامه ضمن شمردن اعضای گروه سبعه که عبارتند از علیاکبر دهخدا، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، مجتبی مینوی، نصرالله فلسفی، عبدالحسین هژیر و سعید نفیسی، روایت میکند که هر هفته در خانۀ آقای دهخدا جمع میشدیم و به مسائل ادبی میپرداختیم. پیرمردی که سالها خدمت مرحوم دهخدا را میکرد نوشیدنی و مزه میآورد و برخی با دهخدا هم پیاله میشدند. سازگارتر از همۀ ما در این کار مرحوم اقبال بود و پس از او مرحوم یاسمی و دیگران گاهگاهی به ندرت لبتر میکردند. من در سراسر زندگی لذّتی و تحریکی و اندک تغییر حالی از این مایعات نبردهام و چون اثری از آن ندیدهام تا توانستهام امساک و خودداری کردهام و چون معدۀ بسیارحساس و نامساعدی برای اینکار دارم این را توفیقی از طبیعت برای خود میدانم (همان: ۳۹۰-۳۹۱).
در تسلّط علامه قزوینی در تاریخ و ادب و مخصوصاً صرف و نحو زبان عرب و اشعار بزرگان زبان تازی چیزی نمینویسم، زیراکه آثار وی بهترین معرّف احاطۀ کامل او در این رشتهها بود. بیشتر مطالبی را که در کتابها خوانده بود در ذهن داشت و کمتر خطا میکرد و دقّتی که او داشت من از دیگری ندیدهام.
این جزو طبیعت او بود که بسیارزود مشتعل و برافروخته میشد و همان تعصّبی را که در نیکخواهی داشت در بدبینی نیز بهکار میبرد. لذا گاهی که افراد مطلبی را نادرست میخواندند با بیان بسیارزننده، تند و ناسزاهای رکیک آن خطا را متذکّر شده است (همان: ۱۵۱ الی۱۵۳).
مرحوم محمدعلی فروغی از همان زمانی که هردو جوانی طلبه بودند با قزوینی دوست شده بود و بالاترین دوستیها در میانشان بود. وقتی که علامه قزوینی به تهران برگشت و هنوز کتابهای خود را از پاریس نیاورده بود، سوزان، دخترش که درس میخواند محتاج به یک فرهنگ فرانسۀ لاروس شده بود و فروغی آن کتاب را به او امانت داده بود. بعد از شهریور که مرحوم فروغی سفیر کبیر ایران در امریکا شد و عاقبت به آنجا نرفت، روزی که وسایل رفتن خود را تهیه میدید برای وداع به منزل قزوینی آمد و من پیش او بودم که وارد شد. پس از مدّتی گفتگو از این در و آن در ناگهان مرحوم فروغی گفت: راستی آن لاروسی را که به مادموازل سوزان داده بودم بفرمایید بیاورند من میخواهم پیش از رفتن کتابهای خود را جمع کنم و درِ کتابخانهام را ببندم.
من از این مطالبۀ کتاب چندتومانی که کسی به دختر دوست سیچهل سالۀ خود داده است تعجّب کردم. مرحوم قزوینی بسیار برافروخته شد. چنانکه عادت وی بود با کمال عجله از اتاق بیرون رفت و اندکی بعد کتاب را آورد و روی میزی در مقابل مرحوم فروغی برد به شدّت انداخت و تا فروغی در آنجا بود دیگر با وی سخن نگفت. ناچار فروغی برخاست و رفت و من دیدم چگونه رشتۀ دوستیِ چندین سالهشان در حضور من از هم گسست. از آن روز تا دو سال دیگر که مرحوم قزوینی زنده بود همیشه دربارۀ مرحوم فروغی بیانی داشت که بهکلّی مغایر و حتی برعکس آن چیزی بود که پیش از آن دربارۀ وی میگفت. همین افراط و تفریط نیز در قلم او دیده میشود. همهجا در بد و خوب مبالغه را به جایی رسانده است که باعث تعجّب است (همان: ۱۵۲-۱۵۳).
نفیسی در ادامه احمد کسروی را مردی عالم، هنرمند، بسیار بیباک و بیپروا معرّفی میکند که در زمان آشنایی با او جوانی تقریباً سی ساله بوده است که فارسی را به لهجۀ مخصوص آذربایجان و بسیار شمرده حرف میزده، عمامۀ سیاه بر سر داشته، لباده و قبای بلند میپوشیده و عبای سیاهی بر آن میافکنده است (همان: ۱۸۳-۱۸۴). چنانکه معتقد است کسروی مرد افراطی و مستبد به رأی بود و در زندگی خصوصی خود هم به همین اندازه تند میرفت. پس از سالها دوستیِ بسیار نزدیک و معاشرت منظّم که تقریباً هفتهای یک روز به دیدن من میآمد و در جمع ما مینشست، به سبب آنکه یک بار کتاب مورد نظر او را در اختیار نداشتم و به کسی امانت داده بودم، دیگر به اجتماع ما نیامد و روزی با کمال خشونت گفت: من تنها برای کتابهایتان به خانهتان میآمدم (همان: ۱۸۶).
کسروی کمکم پای مبالغه را بالا گذاشت. در فارسینویسی کار را به جایی رساند که به زبانی مینوشت که کسی نمیفهمید و چیزهایی میساخت که مطابق موازین علمی زبان فارسی نبود. از طرفی دیگر آنچه دربارۀ سعدی و حافظ و تصوّف و دین شیعه گفت نه تنها به نفع ایران نبود بلکه صریحاً میگویم مغرضانه بود. بالاتر از همه به کسانی پرخاش کرد که اصلاً دربارۀ آنها اطلاع نداشت. تولستوی و آناتول فرانس را نخوانده بود و بدیشان خردههای نادرست میگرفت. این کارهای او بیشتر از این حیث مرا ناراحت میکرد که وی محقّق بسیار باسواد کتابخواندۀ ورزیدهای بود. من هرگاه به اینجاها میرسید دلم میسوخت که مردی با جلالتِ قدر و آن درجه از دانش و بینش که دانشمندی به تمام معنیِ این کلمه بود، چرا باید بدینسان مبالغه و افراط کند (همان: ۱۸۷ الی۱۸۹).
منبع:
_ نفیسی، سعید، ۱۳۸۴، به روایت سعید نفیسی: خاطرات ادبی و سیاسی و جوانی، به کوشش علیرضا اعتصام، تهران، نشر مرکز.
نوشتههای سعید نفیسی، حاوی نوعی نقد حال و زندگینامه مشاهیر تاریخ معاصر ایران در حیطه سیاست و فرهنگ است. آشنایی بیشتر با شخصیت سیاسی، اجتماعی، علمی، ادبی و اخلاقی بسیاری از مشاهیر بسیاری از این مشاهیر، اعم از آنکه در تاریخ معاصر نام نیک یا بد یا هر دو را از خود به یادگار گذاشته باشند میتواند زمینهساز بررسی دقیقتر تاریخ معاصر باشد. بسیاری از آنچه درباره مشاهیر سیاسی یا ادبی کشور که در این کتاب آمده، حاصل تجربههای عینی و مشاهدات شخصی وی در زندگی فردی و اجتماعی آنان از نزدیک بوده است. سعید نفیسی ارتباطات گستردهای با افراد داشته است با اشخاصی چون عبدالحسین هژیر، نسیم شمال، عارف قزوینی، علی اکبر دهخدا، اقبال آشتیانی، داور ایرج میرزا، احمد کسروی و... و همین ارتباطات گسترده با شیرینی خواندن خاطرات او شده است. « عارف دو سال در همدان، در همان خانه رئیس شهرداری زیست. گاهی هم سفری به اطراف همدان کرد. مرگ کلنل محمدتقی خان، از دوستان بسیار نزدیکش، وی را سخت آزرده بود و مکرر میگفت دیگر نمیخواهد پس از کلنل زنده بماند... در همدان همچنان با خدمتکار خود جیران و سگ خود ژیان میزیست. در این میان ژیان هم پیر و فرسوده شده بود و مرد».