مجموعه اشعار رهی، واقعا دلانگیز و زیبا بود. بهخصوص بخش سایهی عمر واقعا ناب بود!
ولی عنصر غالب در اشعارش بیشتر شکستهدلی است! مجرد ماندن شاعر و عدم مشخص شدن هویت معشوقش در شعرها و محتوای غمآلود و شکستهدلی گویای این است که رهی عاشق فردی بوده که ظاهرا بهش نرسیده( دلیل نرسیدن مشخص نیست و فقط در حد گمان و شایعه است و هویت آن فرد هم نامعلوم). هرچند که نمیتوان با دیوان شاعر نظری قطعی درباره زندگیاش داد اما گویا درباره رهی این صدق کند.
🍃
اینک چند غزل ناب از رهی : (آتش خاموش)
نَه دل مفتون دلبندی، نَه جان مدهوشِ دلخواهی
نه بر مژگان من اَشکی نه بر لبهای من آهی
🍃
نه جانِ بینصیبم را پیامی از دلارامی
نه شامِ بیفروغم را نشانی از سحرگاهی
🍃
نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم اُلفت نه با مِهری نه با ماهی
🍃
به دیدارِ اَجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شَوَم گاهی
🍃
کیاَم من؟ آرزو گُم کردهای تنها و سرگردان
نه آرامی ،نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی
🍃
گَهی اُفتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گَهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
🍃
رهی تا چند سوزم در دلِ شبها چو کوکبها
به اقبالِ شَرَر نازم که دارد عمرِ کوتاهی
🍃
و این شاهکارِ ناب: (نغمهی حسرت)
🍃
یادِ اَیامی که در گُلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
🍃
گِردِ آن شمعِ طَرَب میسوختم پروانهوار
پای آن سروِ رَوان اشکِ روانی داشتم
🍃
آتشم بر جان ولی از شِکوِه لب خاموش بود
عشق را از اشکِ حسرت ترجمانی داشتم
🍃
چون سرشک از شوق بودم خاکبوسِ درگَهی
چون غبار از شُکر سر بر آستانی داشتم
🍃
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
🍃
دردِ بیعشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرامِ جانی داشتم
🍃
بلبلِ طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمهها بودی مرا تا همزبانی داشتم
🍃