The dervish The mint, the violets Tiny leaves, tiny flowers At the foot of the tree… The journey of the pleasant fragrance On the wings of the wind In the plains In the deserts On the mountaintops The scent of grass Of fresh, green grass That goats, kids and cows can smell The journey of the scent of grass Of delicious grass To their white, foamy milk The journey of gratitude to God Morad softly, bashfully uttered, “The journey of the poem to your lips.” The dervish smiled. He looked at Morad’s face and eyes. He licked his dark, chapped lips. “What did you say?” I said, “The journey of the poem to your lips.” “Congratulations! You have just recited poetry.”
نخل یک سفر رویایی به کودکی و سادگی دنیای بچه هاست که از پسری به نام مراد می گوید که تمام دلخوشی خود را نخل کنار جوی میداند و روزها و هفته ها از آن نگهداری می کند اما این سوز سرما فقط به نخل نمی رسد بلکه دل مراد را هم بی نصیب نمی گذارد. کتاب کشش و جذابیت لازم برای خواندنش را دارد اما بیشتر برای نوجوانان مناسب است. کتاب یک زندگی همه جانبه روستایی را می گوید که هم پاکی و زیبایی را می شود حس کرد و هم ملال و ناامیدیش را. کتاب از آداب و رسوم مذهبی و باورها یا افسانه های برخی روستا ها گفته و از طبیعتی استفاده کرده است که گاهی زیبا یا بی رحم است. شخصیت درویش انگار همان طبیعت و آزادگی است که از حکمت مرگ آگاه شده و با کاشتن نخل می خواهد به آن زندگی تازه برسد که در آخر مراد آن را می یابد. در نهایت ایمان و امید او را در سختی زندگی نجات می دهد. نوع نوشتار کتاب ساده و همراه با جملات کوتاه است که کاملا با حس و فضای کتاب تناسب دارد. درکل نخل، کتابی ست دلنشین با داستانی ساده به ویژه برای روز های بی حوصلگی
This book has been translated from Persian to English and due credit must be given to the translator that there is almost no translation loss.To understand the story;one has to understand a bit of Iran. The date palm in this case symbolizes the people loving Morad.The story is how Morad, an eleven year old child finds happiness and acceptance in some other village.Its a must read for those interested in Persian literature.
کلا کتابهای آقای مرادی کرمانی رو که دارم میخونم یه لبخندی روی لبام هست. حسی که خیلی در ادبیات این نویسنده بهم دست میده برام نابه. حس زندگی، عشق، انسانیت و همبستگی. وقتی داستانها یا رمانهای ایشون رو میخونم حس میکنم چقدر ما انسان ها بهم متصلیم و چقدر میشه کمک کنیم به همدیگه تا دنیای زیباتری بسازیم. ❤️
. سادگی قصهی «نخل» با سبک نوشتاری آن هماهنگ است؛ سبکی متشکّل از جملات بسیار کوتاه و سادهی متوالی و گروههای جملهای همخانواده از بعد معنایی. نبوغ اثر در همین سبک نوشتار نهفته است؛ نوشتاری که افزون بر ماجرای کتاب، موضوع و حسّوحال آن هم اقتضایش میکنند. خواندن این جملهها که پیوسته در پی هم سوار شدهاند تا موضوعات کوچکشان را با شفّافیّت تصویر کنند، حسّ بهره بردن از آبی پاک و جاری را تداعی میکند؛ جریانی که در اوج سهولت با خود میبردت. نقاط اوج نوشتار آنجایند که این گروههای جمله، بدون تلاش اضافه و با حفظ سادگی و عینیّتشان، دارای اوجوفرود و نیش میشوند. نوشتار مرادی کرمانی میتواند از توصیف آبتنی پسرکی و گفتوگوی کوتاه او با دخترکی در این پی، سیر معناداری کوتاه، کامل و نشئهکننده بسازد. «نخل» همچنین از این جهت ستایشبرانگیز است که تصویری همهجانبه و قدرتمند از زندگی روستایی ارائه میدهد. خواننده میتواند از متن کتاب، هم پاکی و زیباییهای مستکننده چنان زیستی را حس کند و هم مردگی و ملال عمیقش را. این خوانش بیش از همه به شخصیّت درویش در ماجرا نزدیک است. درویش از آبادی به آبادی میرود و ستایشگر طبیعت و سادگی و آزادگی است، ولی همین که همیشه در حرکت است نشان از میل درونیاش به ثابت نماندن در این آبادیها دارد؛ ایبسا او هم از نوعی مردگی آگاه شده و اصلاً حکمت نخل کاشتن توی سرزمینی که نخل درش رشد نمیکند همین باشد. او سودای زندگی تازهتر و زیباتری را دارد که مراد، در پایان داستان، میان نخلستانها مییابدش. آخرین اقدام پسر برای رسیدن به این مقصود، فرار از دست مردک شهری است با کامیونش و درختهای بریدهای که بار زده؛ پس شاید بشود در پایان نتیجه گرفت هر تازگی و تفاوتی، آن تازگی و تفاوتی نیست که آرزویش را داری. البتّه هر کس به اندازهی مراد نزدیک باشد، نخلستان خود را از بارِ درختهای قطعشده تمیز خواهد داد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
مگه میشه از این زیبا تر یک زندگی روستایی رو به تصویر کشید:) اولین کتابی بود که از آقای مرادی کرمانی خوندم (مگر اینکه در کودکی خونده باشم و از یاد برده باشم) و خیلی شیرین بود خیلییی:) خیلی دوستش داشتم، و ممنونم از آقای هوشنگ مرادی کرمانی که اینقدر شیرین و قشنگ مینویسن:)
زندگی کردن وسط فرهنگ و حال و هوای شیرین یک روستا با همراهی یک پسر بچه ی باصفا را در صفحات این کتاب تجربه کنید :) شیرین ترین کتاب مرداد ماه ۱۴۰۱
نخل مراد نخل و میوه دلش را در کناره جوی نزدیک به خانه می کارد. روزها و هفته ها از آن مراقبت می کند. سوز سرمای دی و بهمن تنها به برگ های نازک و کوچک نهال نخل نمی رسد و دل مراد را نیز از سردی و خشک طبعی خود بی نصیب نمی گذارد. قصه مراد همان داستان کودکی ماست. او شیرین ترین و عصاره جان و کودکی اش را در روستا می گذارد و مانند خیلی از ما که دل در گرو چشیدن لحظه های ناب خردسالی داریم آنچه داشته را می گذارد و می گذرد.
روستا عصاره همه آن چیزی است که هنوز در ذهن ما نمایانگر یک زندگی واقعی و زمینی می باشد. زندگی مدرن و مظاهر آن کاری کرده که زندگی روستایی با تمام سختی ها و شیرینی هایش دراماتیک و در عین حال ایده آل به نظر برسد. از کشاورزی و کار بر روی زمین اش مثل ها گفته اند و پرورش دام ها را موضوع حکایات عمیق قرار داده اند. برای من بی واسطه برخوردار شدن از مواهب طبیعی زمین پر جاذبه ترین بخش زندگی در روستا است. همراه شدن با ماده حیات، این نبض زندگی و جوشش آن از میان کوه ها و سرازیر شدن آن به رودها چقدر معنا بخش است. بوی مست کننده سرسبزی و گیاهان معطر پای کوه ردپای اندوه و غم را از قلب ها می زداید و جانی تازه عطا می کند. از شما درخواست می کنم با مطالعه این داستان خوش ایرانی جان را تازه کنید.
پ: از پایان شکوهمند کتاب به عنوان یک ایرانی در دل گرو سنت بسته راضی هستم.
مراد نرم نرمک از لب بام پایین خزید و آمد روی دیوار. سر دیوار نشست و آهسته گفت: -بیداری درویش؟ درویش از نی زدن دست کشید؟ -می بینی که . تو چرا نخوابیدی؟ -خوابم نمی برد. -حیف است که آدم بخوابد.با این هوا، با این مهتاب، با این ستاره ها، که بیدارند.
این یه تیکه از کتابه که خیلی به دلم نشت و در واقع اصل داستان از اینجا شروع میشه
هوشنگ مرادی کرمانی از آن دسته از نویسندگانیست که به خوبی می داند چطور توجه مخاطب رو جلب کند حتی اگه موضوع داستانش خمره ی یک مدرسه یا یک شیشه ی مربا و یا یک درخت نخل باشد. شاید نخل در مقایسه با سایر آثار مرادی کرمانی در درجه ی پایین تری قرار بگیرد ولی باز هم از نظر من خواننده به لحاظ خلاقیت و هنر نویسندگی قابل تحسین است.
«نخل» رو دوستداشتم. بازهم من رو مؤمن کرد به اینکه جادویی در قلم هوشنگ مرادی کرمانی هست که باعث میشه داستانهاش اینقد خوندنی و دلنشین باشن؛ فارغ از اینکه دربارهی چیان، صرفا به واسطهی اینکه «او» نوشتهشون. یه چیزی توی سبک روایت کردن این آدم هست که منو با خودش میکِشه. یه لحن خاص که داره از یه جغرافیا و سبک زندگی گمشدهی دوردست حرف میزنه که برای من عجیب و ناآشناست، و در عین حال بسیار صمیمی و دلکِش و نزدیکه. انگار باد میاد وسط نوشتههاش، میدونی؟ باد گرم کویر. گمونم واسه اینه که مرادی کرمانی داره تو این داستان و بیشتر داستانهای دیگهش قصههای مردم جنوب ایران رو تعریف میکنه. انگار توی داستانهاش فقط صدای خودش رو نمیشنوی. صدای بادی رو میشنوی که زمزمههای این مردم در طول تاریخ پررنج زندگیشون رو به گوش تو میرسونه. حتی اون اسمی که تو بچگی صداش میزدن، هوشو، یه جورایی شبیه صدای باده، نیست؟
یه داستان زیبای دیگه با قلم آقای مرادی کرمانی. داستان روند آروم و دلنشینی داره و همزمان با این، کشش و جذابیتش اجازه نمیده کتاب رو زمین بگذارید! کتابهای آقای مرادی کرمانی نیازی به توضیح نداره. تا کتابی ازشون دیدیم میدونیم که کتاب جذاب و خوندنیایه!
تا به اینجا محبوبترین کتاب از بین همهی کتابهای مرادی کرمانی بود که تا حالا خوندم. داستانش منو جذب میکرد و شخصیت پسر کتاب رو خیلی دوست داشتم. و همش منتظر بودم اون دونهی خرما بالاخره تبدیل به نخل بشه. پایان خوبی هم داشت.
قصه درباره پسری به نام مراد است که در یک روستای کویری و سردسیر زندگی می کند و پدر و مادرش را در سیل از دست داده و حالا با خاله اش زندگی می کند. روزی درویشی به روستا می آید و هسته خرمایی در آبادی می کارد. قصه مراد از همین جا آغاز می شود. حالا او رویای داشتن نخلی در سر دارد و باید از او مراقبت کند…
قصه در یک آبادی با باور هایی صلب شکل می گیرد . باور به اینکه نخل روییدن در آبادی سرد سیری نشدنی است. در این بستر رویای مراد یک رویای غیر متعارف است که پیش اهالی پذیرفته نیست!
نخل، روایتی روان و کوتاه دارد که بهسادگی مخاطب را با خود همراه می کنه. با این حال، شخصیتپردازی میتوانست عمیقتر باشد؛ تصویری که از مراد، شخصیت اصلی داستان، در ذهن مخاطب شکل میگیرد، تا حدی محو و فاقد جزئیات است؛البته ممکن است انتخابی آگاهانه از سوی نویسنده باشد.
در مجموع نخل داستانی خواندنی است بخصوص برای روزهایی که امید به حداقل رسیده است. من در روزهای عجیب جنگ برای دومین بار به سراغش رفتم. خرداد 1404
شاید چکیدهٔ آنچه بتوان در مورد نویسندهٔ به نام کودک و نوجوان، هوشنگ مرادی کرمانی، در سن ۶۰ و اند سالگی گفت از خلال داستانی از وی نمایان شود که طی آن مقداری پسته را به جایی میبرند و باز و خندان میکنند، اما تنها یک پسته است که هرچه بر آن میکوبند خندان نمیشود، تا اینکه پسربچهای تلاش میکند آن را بشکند و نمیتواند و لبش زخمی میشود. پسر عصبانی میشود و پسته را روی زمین میاندازد. پستهٔ اخمالو توی خاک ریشه میکند و درختی میشود و هزاران پستهٔ خندان روی آن درخت به وجود میآیند. آیا این نویسندهٔ تلخی که تا به حال هزاران کودک و بزرگ کودک خصال را خندانده، میتواند بار دیگر زمینهساز نقش بستن خنده بر چهرهٔ عبوس سینمای کودک و نوجوان ما باشد؟
کتاب زیبا در مورد اینکه کار های غیر ممکن هم، ممکن می شود. ؛ هوشنگ مرادی کرمانی در این کتاب، ماجرای یک کودک یتیم را می نویسد که درویشی مشهور به خزر به او دانه ی خرمایی می دهد تا آن را بکارد و با اینکه آن منطقه سردسیر است در انتهای داستان آن تنها نخل آن منطقه می شود. داستان ماجراهای زیادی دارد که غمبار ترین آن، مرگ درویش خزر است که شبانه با یک خودرو تصادف می کند و قهرمان داستان بعد ها این موضوع را می فهمد، اوج داستان آنجایی ست که این کودک یتیم، موفق می شود که نخل را ببینید
کلا نوشته های هوشنگ مرادی کرمانی رو دوست دارم ... داستان های ساده، اما آمیخته با فرهنگ اقوام مختلف ایران. یه جایی تو اوایل این داستان اومده: " مراد: چقدر سفر!خسته نمیشوی؟ درویش خضر: اگر یکجا بمانم خسته میشوم دلم میگیرد میپوسم و زودی میمیرم. برای من زندگی یعنی سفر! "
کتاب زیبایی است که آرزوی غیر ممکن یک کودک را نشان میدهد ولی او با تلاش و پشتکار این مهم را به انجام میرساند .عالیه حتما بخونید.البته کم تر کسی هس که اهل کتاب باشه و کتاب های آقای کرمانی رو نخونده باشه.