"ما که دیگران نیستیم اما اینجا را که ایستاده ایم، ببین! چقدر هنر، چقدر شعر، چقدر تنهایی انسان بودن، تماشاگران پاک و ساکتی دارد. ببین ما چقدر قدم برداشته ایم در سکوت . در پاکی. ببین چقدر راه رفته ایم. چقدر ساخته ایم...."
همیشه بین چشم تا مغز، مغز تا دل، دل تا دست، این نیمکره تا آن نیمکره، بین آنچه می جوشد و عیان است، اختلالی پیش می آید. اختلالی که ساعت ها، روزها و در بدترین حالت، سالها به طول می انجامد تا آنجا که دیگر دیر است. دیر برای دریافت فرمانی پیش از وقوع ویرانی.
"گاهی وقتا زندگی خیلی سخت میشه،اون قدر سخت که نمیتونی دستت رو دراز کنی وُ چاییت رو از پیشخون پنجره برداری. زندگی از دهن افتاد ... " ------------------------------------- "جهان کوچک تر از آن است که هرکس تنها یک بار گم شود.... " -------------------------------------- "من از اشک هایت فهمیدم،دو سوم بدنت از درد است" ------------------------------------- "رویا همین جاست،میان خط فاصله ها فاصله ی خستگی تا خستگی " -------------------------------------- هر آدمی داستانِ خودش را دارد".اما برخی از آدم ها جوری خیره می مانند که انگار،داستان پشت سینه اشان،داستان کمی نیست." - یه کتاب صمیمی،ظریف و خیلی نزدیک.اینکه با هر نوشته حتی با جمله ای کوتاه تونسته بود تا اعماق روح آدم رو بیان کنه به نظرم فوق العاده بود.+
تنها عده ای اینگونه بزرگ می شوند، که پیری شان، از همان ابتدا کنار خردسالی شان لَم داده. تنها عده ای نیمه شب در اتاق هایی با چراغ روشن، زندگی میکنند.. آنها که حافظه ی کوتاه مدتشان، خاطرات بلند مدت است..
یقینا اگر دنیا رو تو می آفریدی زیباتر بود. حداقل برای من که این چنین می بود. دنیای تو، دنیای دوست داشتن است و امید. دنیایی است که مرگ در آن پایان قصه نیست. من میان دنیای تو و دنیای امروز، آن یکی را می پسندم که وقتی از خودت بیرون می زنی و پا در آن می گذاری، خدایش با صدای تو، نامت را می خواند. من دنیایی را انتخاب می کنم که تو خالق زخم هایش باشی، تو که پیش از هر زخم، مرهمش را در جیب های من پنهان کرده ای . . .
گاهی با خودم فکر میکنم اگر انسان خواب نمی دید خیلی زودتر از این ها از تنهایی می مرد. همین که با فلانی در خواب هم کلام می شوی، همین که می روی بر گوشه ای از اقیانوس قدم می زنی. گاه عشق می ورزی. همین که گاهی در خواب احساس می کنی زنده ای و می توانی لذت ببری
. . .
آنچه که من و تو را از هم جدا کرد رفیقِ من، نه دستِ روزگار بود و نه رفقای تازه. ما آدمها از آن جای مسیر از هم جدا میشویم که دیگر، رویاهای مشترکی نداریم
~[ماهی تنگِ کوچکی هم اگر بودم، فراموشم نمیشد دریا] کتاب سه بخش داره: بهانه های این سفر، پچ پچه های این سفر و زمزمه های این سفر. از نوشته ها اینطور برمیومد که نویسنده در یک برهه ای سفر کرده بود و از رفتن و ترکِ معشوق نوشته بود. اما گاهاً نوشته های پرت هم این وسط بود، نوشته هایی که هیچ انسجام احساسی ای با هیچ قسمت نداشت. یه نوشته هایی به نظرم صد از صد بود کیفیتشون و یه نوشته هایی نامفهوم و بی ارتباط. واسه من اصلاً کتاب یک دست نبود و کیفیت نوشته ها بسیار متفاوت. ولی خب با جاهایی که حال کردم، حال کردم به هرحال :))
توی بد دوره ای از زندگیم شروع کردن به خوندنش . سخت گذشت ، اینقدر خوب بود که با خوندنش بیشتر سختم شد . تک تک جملاتش تداعی چیزی بود برام . اذیت شدم باهاش ، ولی خوب بود.
وقتی عشق را میپذیری باید ترسهایت را حفظ کنی. آنکه نمیترسد همیشه در تیررس خطر است. بترس تا حفظش کنی. بترس تا به حرفهایش گوش کنی. بترس و اگر رشتهی افکارت را بعد از روزها کلنجار رفتن با یک سوژه برای نوشتن یا ساختن یا ثبت کردن پاره کرد، لبخند بزنی.بترس و دوست داشته باش. بترس تا دوستت داشته باشد.ترس نه به معنای لرزیدن، ترس به معنای تأمل بر آنچه ارجح است بر زندگیات.
غمت باید داستان بلندی باشد. با زبانی پیچیده. غمت باید مرثیهای باشد. غمینتر از قلب شاعر. غمت باید سطرها را به صف بکشد، خبردار، خشمگین. میبایست غمت جور دیگری میبود. آنگونه که میشد نوشت.
خوش خوان و لطیف . انقدر لطیف می گوید از احساساتش،که این مرز مشترکِ بین ِ انسان ها،عشق را می گویم ،دست به زیر چانه میزند و زانو بغل گوشه ی قلبت میشیند و میبیند و میخندد و گریه میکند وُ می گوید :بخوان .آری همینه .تو داری از زبان من می گویی ای سطرهایِ ظریف💛
اگر دلتون گرفت و نفهمید زبونشو ،این کتابو بخونید .زبان باز میکند 😊
برشی کوچک :روزهای سخت،روزهای خوبی هستند.آن ها که دوست داشتنی اند با تمام وجودت دوست می داری .آنها که دوستَت نیستند،نمیبینی . ____ پُردوست باشیم الهی😌☘