کتاب صوتی «پناهگاه»، نوشته آلیس مونرو ( -1931) و داستانی کوتاه از مجموعه داستانهای کتاب «زندگی عزیز» است. آلیس مونرو نویسنده کانادایی و برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2013 است. او جوایز متعددی را برنده شده و به نوشتن داستانهای کوتاه شهرت دارد. مونرو غالباً در داستانهایش به زندگی زنان و مشکلات آنها در خانواده و جامعه میپردازد. داستان کوتاه «پناهگاه» از زبان یک دختر نوجوان روایت میشود، دختری که به واسطه سفر پدر و مادرش به کشور غنا نزد خاله و شوهرخالهاش زندگی میکند. اما برخلاف داستانهای مشابه خودش ماجرای مشکلات این شخصیت مربوط نمیشود، چنانکه میشنویم زندگی مرفه و آسودهای را تجربه میکند. درعوض این ماجرا بستری میشود تا مونرو از ویژگی کنجکاوی مختص این دوره از زندگی بهره ببرد و بذر سؤالاتی مهم را در ذهن شنونده بکارد. کنجکاوی و توجه شخصیت اصلی داستان به زندگی خاله و شوهرخالهاش و تفاوت آنها با چیزهایی که از پدر و مادر خود آموخته معطوف است و مدام نگرشهای متفاوت به زندگی را با یکدیگر قیاس میکند و به دنبال یافتن راه بهتر زیستن است. این پرسش و پاسخها شنونده را با خود همراه میکند و ما را وا میدارد تا به آنها بیندیشیم و خود نیز به دنبال یافتن پاسخ برای آنها باشیم. در بخشی از کتالب میشنویم: «مهمترین وظیفه زن ساختن جای امن برای همسرش است»
Collections of short stories of noted Canadian writer Alice Munro of life in rural Ontario include Dance of the Happy Shades (1968) and Moons of Jupiter (1982); for these and vivid novels, she won the Nobel Prize of 2013 for literature.
People widely consider her premier fiction of the world. Munro thrice received governor general's award. She focuses on human relationships through the lens of daily life. People thus refer to this "the Canadian Chekhov."
داستان كاملا بي سر و ته بود. نه موضوع خاصي داشت و نه داستان پردازي خوبي شكل گرفته بود. ماجرايي بسيار ساده با جملاتي ساده بيان شده بود. نكته ي قابل توجهي نداشت كه قابل خواندن باشد. انگار راوي خاطره اي كوتاه از زندگي خودش را بيان ميكند.
سه شخصيت اصلي كتاب: راوي: دختري نوجوان كه بعلت كار پدر و مادرش در غنا و مهاجرت آنها پيش خاله و شوهر خاله اش زندگي ميكرد. عمو جاسپر: شوهرخاله ي راوي كه تنها پزشك شهر بود. مردي كه در خانه حرف اول و آخر را ميزد و به زنش سختگيري ميكرد ولي در محيط كار خيلي مهربان و خوش اخلاق بود. خاله داون: خاله ي راوي كه كاملا منزوي بود و حق مخالفت با شوهرش را نداشت و هيچوقت در مورد موضوعي نظر خودش را نميگفت.
به نحو باور نکردنی بد بود، تا اخر منتظر بودم که به نتیجهای برسه، ولی هیچ... به شدت سنتی نوشته شده و کاملا پیداست که برای چه زمانی ست، ولی کلیت داستان حتی برای زمان های گذشته هم باز بد بود. سیطرهی کامل مرد روی زن، و زنی که هیچ مطلقا هیچ اختیاری از خود ندارد و عجیبتر اینکه جوری جلوه داده شده که انگار این بهترین سبک زندگی ست... تا جایی جلو میرود که دختر راوی میگویید از فضای روشنفکری خانهی شان خوشش نمیآید...
ادبیاتش رو خیلی دوست نداشتم ممکن هم هست ضعف مترجم باشه اما داستان هم اکر ادامه پیدا می کرد شاید جذاب تر می شد نمی دونم دوباره از "مونرو" چیزی بخونم یا نه
هیچوقت حسِ خوبی نسبت به فیلم های هالیوود و داستان های آمریکایی نداشتم و بنظرم نویسنده های ایالاتِ متحده کم استعداد تر از نویسنده های سایر نقاط دنیا(مثلا در مقایسه با آمریکای جنوبی) میومدند،...اما با خوندنِ این داستان از این نویسنده ی برنده ی نوبلِ ادبیات دارم به این فکر میکنم که نویسنده های کانادایی حتی از آمریکایی ها هم بدترن! :-)
خیلی خوب بود. قسمتی از زندگی یک دختر 13 ساله که تفاوتهای بین افکار و خواسته های پدر و مادر و افراد خانواده ی خودش، با خاله و شوهر خاله اش که پزشک است، را متوجه میشود. خاله اش زنی زیبا و آرام که زندگیش را وقف شوهرش کرده و فکر میکند تنها وظیفه اش برآورده کردن نیازهای اوست، و بهمین دلیل از بسیاری از خواسته های خودش چشم پوشی کرده. شوهر خاله مذهبی و سنتی، تحمل هیچ نظر و طرز زندگی دیگری (حتی خواهرش) را ندارد و به همین دلیل به خود اجازه می دهد تا به هر کس که خلاف او، فکر و زندگی میکند توهین کند. من از خواندن کتاب پناهگاه بسیار لذت بردم و چیزهای زیادی آموختم.