Houshang Moradi Kermani هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد استان کرمان متولد شد. تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند و همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کرد. مادرش از دنیا رفته بود و پدرش دچار نوعی ناراحتی روانی-عصبی شده بود و قادر به مراقبت از فرزندش نبود. از همان سنین کودکی به خواندن علاقه خاص داشت و عموی جوانش که معلم روستا بود در این علاقه بیتاثیر نبود. پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت و تا ۱۵ سالگی در آنجا زندگی کرد و در این دوره بود که شیفته سینما هم شد. دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. وی پس از مهاجرت به تهران دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در این شهر گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. از سال ۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادیو محلی کرمان نویسندگی را آغاز کرد، و در سال ۱۳۴۷ با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتیاش را گسترش داد. اولین داستان وی به نام «کوچه ما خوشبختها» در مجله خوشه (به سردبیری ادبی شاملو) منتشر شد که حال و هوای طنز آلود داشت. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستان وی «معصومه» حاوی چند قصه متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیدهای هستم» به چاپ رسیدند. در سال ۱۳۵۳ داستان «قصههای مجید» را خلق میکند، داستان پسر نوجوانی که با مادربزرگش زندگی میکند. همین قصهها، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را نصیب وی ساخت. اما اولین جایزه نویسندگیاش به خاطر «بچههای قالیبافخانه» بود که در سال ۱۳۵۹ جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان میکند که به خاطر فقر مجبور بودند در سنین کودکی به قالیبافخانهها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. در مورد نوشتن این داستان میگوید: «برای نوشتن این داستان ماهها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبی درک کنم». درک و لمس آنچه که مینویسد از خصوصیات نویسندگی کرمانی است که در تمام داستانهای او میتوان احساس کرد. میتوان گفت مرادی با تمام وجود مینویسد. آثار او به زبانهای آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی و هندی ترجمه شده است. اما اولین اثری که از او به زبان انگلیسی ترجمه شده بود داستان «سماور» از «قصههای مجید» بود که برای یونیسف فرستاده شد.
همیشه از خواندن کتاب هایی که به سبک خاطره نویسی اما ادبی هستند خوشم میامده و چیزی که این کتاب را خاص میکرد قدرت قلم نویسنده و واقعی بودنش هست که باعث میشد هر لحظه از زندگی هوشنگ مرادی را در ذهنم تصور کنم و در روستا همراهش بچرخم و شیطنت کنم و اتفاقات مختلف را ببینم و لمس کنم و حتی وقت هایی که در کرمان از فقر خجالت زده میشود و یا غمگین هست به همراه او احساساتی شوم , زندگی این نویسنده ی فارسی زبان کشورمان با سختی های خاص خودش شروع شد و ادامه پیدا کرده و در شما که غریبه نیستید واقعا ما مخاطبین کتابش غریبه نیستیم ! و تمام زندگیش را میخوانیم و با او همدردی میکنیم و میخندیم و غمگین میشویم و در صفحاتش همراه او قد میکشیم و هوشنگی که اینگونه هوشنگ مرادی کرمانی شده را بهتر میشناسیم و بیشتر شیفته ی قلمش میشویم و من باید کتاب های بیشتری از او بخوانم ...
شما که غریبه نیستید، بعضی ها، ذاتاً نویسنده اند. نیازی ندارند زور بزنند و مدام از این کلاس و کارگاه نویسندگی به آن کلاس و کارگاه بروند و آویزان این فرم و آن تکنیک و آن یکی نویسنده ی معروف شوند تا به «سبک» برسند و اسم در کنند و بهشان بگویند نویسنده ی بزرگ و صاحب سبک. شما که غریبه نیستید، بعضی ها این واقعیت ساده را خیلی خوب می دانند که سبک، خود نویسنده است و نویسنده شدن یعنی برگشتن به خود. برگشتن به «کرمان»، به «سیرچ» به «شهداد» به خانه ی مادری، به مادر به نخل که همان مادرست با موهایش در باد و سبد خرمایش به سر. هوشنگ مرادی کرمانی، سر تا پا سبک است؛ «هوشو» سر تا پا نویسنده است، ذاتاً نویسنده است. شما که غریبه نیستید...
کتاب بی نهایت برام دلچسب و شیرین بود. روایت رنج ها، شیطنت ها،غم ها، تنهایی و بی کسی ها و ترس ها که مرادی کرمانی همین موضوعات تلخ رو چنان شیرین براتون روایت می کنه که دوست دارید پر بکشید داخل کتاب، وسط کوچه های سیرچ، هوشو رو بغل کنید و بگید طاقت بیار هوشو، طاقت بیار اولین تجربه ی خوانش من از این نویسنده بود و قطعا این کتاب باعث میشه کارهای بعدی که میخوام ازشون بخونم رو بیشتر و بهتر درک کنم. همونطور که الان بعد از شناختن هوشوی سیرچ، لمس کردن تجربه زیستیش و اینکه چطور وسط قصه های آغ بابا و ننه بابا قد کشیده، شخصیت مجید رو برام ملموس تر و خودمونی تر کرده. بخونیدش. شما که غریبه نیستید. بخونید این روایت شیرین و دلچسب غمگنانه رو
چجوری میشه در آن واحد اینقدر شیرین و دوست داشتنی و خوب بود؟ این کتاب همهی حسای ناب زندگی رو با خودش داره. صادق و راحت و واقعی. امسال که بطور اتفاقی هوشنگ مرادی کرمانی رو تو نمایشگاه دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا با اینکه در طی این دوسال دوبار از نزدیک باهاش رو به رو شدم ولی هنوز سراغ کاراش نرفتم؟! از اون غفلتایی که بعضی وقتا غیر قابل بخششه. همون جا این کتابو خریدم و برام امضا کرد. هوشو کوچولو یه جوری جا تو دل من باز کرد که در طول خوندن هم خیلی جاها برمیگشتم عقب و بعضی بخشا رو دوباره میخوندم. اینکه بین اینهمه درد و رنج قوی بمونی، ناامید نشی و ادامه بدی و از همه مهمتر بتونی از زندگیت اینقدر بی پرده برای آدمها تعریف کنی کار هر کسی نیست..
یاد قدیم ها که میفتم ، وقتی شاگرد ابتدایی یا راهنمایی بودم با کتاب بیگانه نبودم ولی فقط دو کتاب در خاطرم مانده که میخکوبم کردند. از پایشان بلند نشدم و تا به خط آخر نرسیدم نتوانستم ببندمشان. یکی "بی خانمان " بود که تابستانی از کانون فکری امانت گرفتمش و بعد بلافاصله سوار ماشین عازم سفری شدیم. به مقصد نرسیده کتاب در همان ماشین تمام شده بود ! کتاب دوم "داستان آن خمره" بود . کتاب که نه، انگار جادویی گشوده در برابرم بود. انگشت به دهان مانده بودم که چطور میخکوب ماجراهای خمره آبی در مدرسه روستایی دورافتاده و مکافات آقا معلم و شاگردان و اهالی ده شده ام. اصلا کتاب نبود، به چشم من چیز دیگری بود..متفاوت، هیجان انگیز، جالب، شیرین، خودمانی، بی ریا ... به جرات می گویم هنوز منتظرم احساسی چنان را دوباره تجربه کنم
داستان آن خمره را اگر کنار سریال قصه های مجید بگذارم، خب ! مرادی کرمانی شیرین ترین خاطرات کودکی و نوجوانیم را ساخته. خاطره ای بی نظیر با کتاب، خاطره ای تکرارنشدنی با تلویزیون . همین کافی بود که با شوق شما که غریبه نیستید را دست بگیرم.
شما که غریبه نیستید شرح حال روزهای کودکی و نوجوانی هوشنگ مرادی کرمانی است به قلم خودش. انصافا حتی فکرش را هم نمی کردم که چنین روزگار سختی را از سر گذرانده باشد. هوشنگ مادرش را ندید. پدرش را هم هرگز در حالت طبیعی و سلامت عقلی ندید. با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کرد که قدیم تر ها ارباب بودند و حال با بی فکری مرد خانه در فقر به سر می بردند. نان خور اضافه حسابش می کردند. بعدتر هم دو عمویش دورادور هوایش را داشتند. داستان زندگی هوشنگ تا پایان اقامتش در روستا و قبل از مهاجرتش به کرمان شاید کمی ملال آور باشد اما بعد از کرمان رفتن، قصه اوج می گیرد. تنهایی ، بی کسی ، فقر، تلاش برای به دست آوردن استقلال و روی پای خود ایستادن و دنبال کردن آمال و آرزوهای دور و دراز ، فرار از درس و مدرسه و چسبیدن به کتاب و تئاتر و نوشتن
به خط اخر که رسیدم باورش سخت بود که هوشنگ مرادی کرمانی با این اوضاع و مشکلات ، هوشنگ مرادی کرمانی شده، همان شده که همیشه ی همیشه دلش می خواسته بشود قشنگ بود بخوانید :)
خیلی نکته ها در این کتاب برام جالب بود.. اول اینکه تا جایی که مشخصه آقای کرمانی چیزی رو سانسور نکردن و همه چیز رو درباره کودکی شون و کمی هم نوجوانی برای خواننده ها شون نوشتن.. خوانند هایی که به قول خود ایشون: «غریبه نیستن» اینکه داستان خواننده رو میبره به روستایی کوچک در استان کرمان و اونهم حدود 70 80 سال پیش خیلی برام جالب بود.. توش میخونیم که وقتی تازه رادیو اومده بود به ایران چه جوری بوده..
مثلا کرمانی نوشته بود که پولدارها رادیو داشتن و وقتی که میخواستن برن مهمونی بچه خوانواده سیم آنتن و مادر هم باطری و پدر هم خود رادیو که خیلی بزرگ و سنگین بوده رو کول میکرده و همگی با هم میرفتن مهمونی که اونجا با میزبان رادیو گوش بدن.. چند ساعت فقط سوار کردن و روشن کردن رادیو طول میکشیده اما تصورش رو بکنین چه قدر جالب بوده.. خودش یه مراسمه :)) مراسم رادیو گوش کنی..
:)
اینکه برای اولین بار همه رو جمع کردن مدرسه روستا و اونجا پروژکتوری بوده و فیلمی برای اهالی روستا گذاشتن.. حالا فکر میکنین اون فیلم راجع به چی بوده؟ خب.. اینکه اگه توی خونه تون دستشویی درست کنین سالم می مونین و کمک به بهداشت میکنه..
در این رمان میخونیم که چطور وبا ا.ومده بوده و از طرف شهر میان و به مردم کمک میکنن..
اینکه ننه بابا چطور بعضی از مریضیها رو مداوا میکرده.. حتا از ده های اطراف برای مداوا میان پیششون و ننه بابا همه رو خوب میکنه.. . خداییش چقدر هم با تجربه بوده.. چقدر دوست داشتم شخصیت ننه بابا رو.. و چقدر هم زندگی سختی را داشتن بنده خدا..
همه این خاطرات دوران کودکی هوشو یک طرف به کرمان آمدنش هم یک طرف..
خب این نکته هم هست که اگر هوشنگ در همان روستای سیرچ مانده بود آیا باز هم میتوانست همچون الان موفق باشد؟
تشبیهی که هووشنگ در اولین دیدارش از شهر به یاد ماندی است.. باعمو و پدرش و با الاغ به سمت کرمان می آیند .. تا آن موقع هوشنگ چراغ ندیده �� وقتی که کرمان را از دور غرق در نور می بیند میگوید که انگار ستاره ها به زمین آمده اند..
:) علاقه شدید به خواندن در همان کرمان در او به وجود می آید و با کمک دوستش به اسم ستارزاده..
اینکه چقدر به خاطر علاقه اش به خواندن و نوشتن تحقیر شده بماند.. اما پشتکارش رو خیلی دوست داشتم..
میدونین چند بار از خوابگاه دانش آموزی اومد بیرون و میخواست ترک تحصیل کنه؟
اما عموهای هوشنگ خیلی به او کمک کردند. چالش پایانی کتاب اما در گرو تصمیم نهایی ای است که هوشنگ پس از گرفتن دیپلمش میگیرد: اینکه برای ادامه تحصیل و نوشتن بیشتر به تهران برود..
چقدر عمو قاسم او را نصیحت میکند که با کلی پپارتی بازی برایت در بانک کشاورزی کاری پیدا کرده و به قول عمو با رفتن سر همچین کاری دیگر آینده اش تامین است.. خونه زن ماشین بچه.. اما هوشنگ هدف دیگری در دل و در سر دارد
جوابی که هوشنگ به عموش میده رو اینجا براتون میارم: «خواه نا خواه همین راه رو میرم. قبول. (منظورش همون خانه و زندگی داشتنه) اما نه این قدر سر راست و راحت و کوبیده. من حرفهایی دارم که باید بزنم. اونم در لباس هنر. آماده ام سختی بکشم. میرم تهرون هر چه بادا بادو عادت کرده ام به سختی. (اینو راست میگه.. تمام زندگیش از کودکی و نوجوانی در سختی گذشته.. یعنی کاری نیست که این بچه درش شاگردی نکرده باشه) فهمیدم که زندگی خوابی راحت نیست. افتادن تو چاله چوله تو چاه و در آمدن کار منه. «کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد/ در من زندانی ستمگری بود که هرگز به آوای زنجیرش خو نکرد.»
ص. 344
پس هوشنگ به تهران میره و ما از این به بعدش رو نداریم.. خیلی حیف شده به نظرم.. خیلی مشتاق بودم بدونم بالاخره چی میشه و چه اتفاقهایی براش میوفته.. فقط مینویسه که «چه کشیدم در تهران، پدرم در آمد. » ص. 352 و بعدش لیستی از کارهایی که تهران انجام داده از معلم کلاس بیسوادی بگیر تا نوشابه فروشی و بالاخره کارکردن در رادیو تلویزیون
صفحه پایانی رمان هم از یادنرفتنیه:
اینکه خاطرهای کودکی در روستا همیشه در یادش میمونه.. راستش در یاد خواننده هم میمونه.. با این همه توصیفهای قشنگ و خاطره های جذاب.. اما پاراگراف پایانی رمان به نظرم عالیه:« تو خانه، به دیوار آشپزخانه زنگوله بزغاله دارم. جرینگ جرینگ صدا میکندو مرا به کجاها که نمی برد! روزگار این حوری است. از شما چه پنهان همه اش تلخ نیود، سخت نبود، سخت نیست. ناشکری نمیکنم. لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن، لذت پیداکردن دوست، خانواده. خدایا من چقدر خوشبختم!» ص. 354
چقدر دوست دارم پایانش رو...
ماها هم همینجوریم.. لذت خواندن.. نوشتن.. اینکه اینجا و توی این دنیا با هم دوستیم و به هم کمک میکنیم و همدیگر رو دوست داریم.. :) درسته ماها هممون خوشبختیم..
:)
اوه راستی نزدیک بود یادم بره.. یه نکته توی این کتاب بود که به نظرم از دست سانسورچی ها در رفته.. وقتی هوشنگ رفته بود کرمان به سینما رفتن و فیلم دیدن خیلی علاقه داشت. براساس چیزی که هوشنگ مینویسه نمایشهایی که بیشتر کمدی بودند هم در کرمان برگزار میشده.. برای نمونه یه گروه نمایشی بودن که از تهران اونده بودن کرمان و مرد چاق و دخترش «دختر ریزه میزه چهار پنج ساله ای داشت که ادای خواننده ها و رقاصه ها را در می آورد و ...ترانه «مرا ببوس« را این جوری میخواند:
مرا بلیس، مرا بلیس برای آخرین دفعه خدا کنه تو را خفه بعد چشمش را چپ میکرد و دستش را کچ میکرد و ادا در می آورد:
این چشم چپه؟ جماعت جواب میداد: کی میگه چپه؟ این دست کجه؟ کی میگه کجه؟ مادر شوهر دشمنته.
آتشپاره ای بود شیرین و بانمک. توی آگهی هم نوشته بود با شرکت «فائقه آتشین» آتشپاره تهران. آکروبات هم میکرد. روی دست پدرش معلق میزد و میچرخید. »ص. 319 تا 320.
اصلا فکرش رو هم نمیکردم که اسم گوگوش رو اینجا ببینم.. یعنی چشام شدن ده تا.. عالی بود.. عالی.. :)
وقتی می نوشتم سبک می شدم صفحه ی سفید کاغذ بهترین کسی بود که حرفهایم را گوش میکرد گوش می کرد و گوش می کند. صفحه ی سفید کاغذ مسخره ام نمیکند چیزهایی که میگویم تو دلش نگه می دارد. چیزی را به رخم نمیکشد. آزارم نمی دهد. دلسوزی بیجا نمیکند خجالتم نمیدهد. نیش نمیزند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه ی کسم است مرا به گذشته می برد، به آینده می برد، به خیال هام می برد. به رنج ها و شادی هایم بغض میکند، لبخند می زند. قاه قاه میخندد. همه جا میبرد دوستش دارم از چشم هام بیشتر . می نشیند جلویم میگوید بنویس.
«[مش ربابه:] هر کس سر و کارش با کتاب بیفتد یا دیوانه میشود و یا از دین خارج میشود.» :)))
یعنی چقدر فکر و هنر میتونه پشت اسم یک کتاب باشه که اینقدر خوب منظور رو برسونه؟ احساس میکردم پشت هر خط، یه «شما که غریبه نیستید» نشسته. وقتی هم که کتاب تموم شد این حس باهام موند؛ من که با هوشو غریبه نیستم. :)
از شما چه پنهان، شما که غریبه نیستید. همه اش تلخ نبود، سخت نبود، سخت نیست. ناشکری نمیکنم لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن..
هوشنگ مرادی کرمانی ساده و بی تکلف از زندگی سختش، شیطنت ها، ترس ها و بی کسیهاش حرف میزنه؛ ذهنتُ درگیر قصه اش میکنه باهاش میخندی و بغض میکنی، مخصوصا که میدونی قصهاش واقعیه. اولین کتابی بود که ازشون خوندم و بسیار دلنشین بود.
- اگه بمونم ، تو بانک بمونم می پوسم. وام میگیرم قالی می خرم ، یخچال می خرم. وام میگیرم زن می گیرم ، بعد بچه دار می شم. وام می گیرم موتور می خرم ، ماشین می خرم. وام می گیزم خونه می خرم. شب و روز کارم میشه وام گرفتن و قسط دادن. هر روز زن و بچه هام چیز تازه ای می خوان. فکر و ذکرم میشه حقوق آخر برج. فرصت نمی کنم چیزی بخونم ، چیزی بنویسم. بازنشسته می شم. نوه هام می ریزن دورم. می رم زیارت ، حاج آقا می شم. رئیس شعبه می شم. پولم زیاد می شه تو سیرچ تکه ای باغ می خرم ، یادم می ره برای چی به دنیا آمدم. کم کم پیر می شم ، مریض می شم می میرم. روی کاغذ می نویسن " بزرگ خاندان از دنیا رفت ، فاتحه!" این راه من نیست. تازه اگر جوون مرگ نشم. نه عمو ، من اهل این چیزها نیستم. وقتم تلف میشه. - - چه حرف ها ، این راهیه که همه می رن. اسمش زندگیه ، تو چه غلطی می خوای بکنی که غیر از این باشه؟ - خواه ناخواه همین راه می رم. قبول. اما نه این قدر سر راست و راحت و کوبیده......
راوی/نویسنده در جایی می گوید که "آغ بابا" دهان گرمی داشت و خوب می توانست با داستان هایش دیگران را سرگرم کند. درباره ی مرادی کرمانی هم باید گفت که "دهان گرمی" دارد و به خوبی از پس بیرون کشیدن داستان هایی سرگرم کننده و شیرین از دلِ خاطرات تلخش برمی آید و خواننده را به راحتی سرگرم می کند.
اما آیا این برای ادبیات کافی ست؟ به نظر من خیر. هنوز تا ادبیات جدی، گام های بزرگ دیگری نیاز است.
نمیدونم برای این کتاب چرا ریویو ننوشتم . چند ماه پیش خوندمش برای من که توی یه شهر کوچیک بزرگ شدم خیلی چیز هاش به شدت به دلم نشست ... بنظرم قبل از خوندن هر کتابی از اقای هوشنگ مرادی سیرچی این کتاب را باید خوند. امیدوارم عمر نویسنده دراز باشه.
کتاب رو خریده بودم محض سرگرمی وسط کتابهای جدی دیگه. اما کمی بعد دیدم که همه چیز دیگه رو رها کردم و غرق این کتابم. هوشنگ مرادی کرمانی رو مثل خیلیهای دیگه از قصههای مجید میشناسم. خصوصا اون انشای معروفش درباره «مردهشور» که از این کتاب فهمیدم خاطره خود نویسنده بوده. غیر از اون مجموعه داستان «ته خیار» رو سالها پیش خونده بودم که به دلم ننشسته بود. شنیده بودم این کتاب طنزه و سرگرمکننده. خریدمش. وقت امتحانات ترم هشت گذاشتم کنار کتاب درسیهام که لا به لای درس خوندنم بهش ناخونک بزنم. اما بعد خوندن چند فصل دیدم نه. این کتاب لیاقتش بیشتر از این حرفهاست. رهاش کردم تا پایان امتحانات. به محض تموم شدن آخرین امتحانم، افتادم به جونش. یادم نیست آخرین کتابی که من رو تا نیمههای شب بیدار نگهش داشته بود چی بود. «شما که غریبه نیستید» با من این کار رو کرد. وقتی که چشمام از زور خواب توان باز موندن نداشت، از کنجکاوی درباره سرنوشت هوشو و شیرینی کلمات و قلمش نمیخوابیدم.
به نظر من این کتاب طنز نیست. بیشتر از خنده باهاش گریه کردم. هوشنگ مرادی کرمانی خوب یاد گرفته چطوری ما رو با خاطرات غمانگیزش بخندونه. یه جوری جلوهشون بده انگار که شادن. اما من گول نخوردم. از پس تمام این کلمات سختیهاش رو میدیدم. بیمادر بودنش رو از همه بیشتر.
قلم کتاب بینظیره. جملات کوتاه، ساده، دلنشین. با حال و هوای کودکی و روستا. با لهجه شیرین کرمانی. فصلها کوتاهه. با اینکه تقریبا روایت خطی داره اما خاطرات پیوسته نیستن. سرشار از خیالاتِ یک پسربچه تنها و رویاپرداز. پسربچهای که یه قصهگوی درونی داره.
حالا که تموم شده دلم میخواد برم این پیرمرد قد کوتاه با اون صدای خاصش رو بغل کنم و بگم مرسی هوشو. مرسی که اینقدر قوی بودی. مرسی که راه هنر رو انتخاب کردی حتی اگه همه بهت گفتن نه. مرسی که قصههای مجید رو برامون آفریدی. هوشو، تو تنها با روایت خاطراتت خیلی چیزها بهم یاد دادی و کتاب تو یکی از به یاد موندنیترین کتابهای کل عمرم بود. تو خیلی بزرگی. خیلی خیلی بزرگ.
این کتاب رو به همه پیشنهاد میدم. تو حالِ خوب و تو حالِ بد.
اون تیکههایی که از لحظات بیمادر بودنش میگه خیلی خیلی احساسات من رو برانگیخت. یه جاهاییش رو اینجا ثبت میکنم: *توضیح برای اونهایی که کتاب رو نخوندن: هوشنگ مرادیکرمانی در شش ماهگی مادرش رو از دست میده. پدرش هم مشکلات روانی داشته*
«میپرم طرف نخلها. نخلی را بغل میگیرم. پوست سخت و سفت و خشن تنهی نخل، آغوش گرم مادرم میشود. صورتم را به تنهی نخل میچسبانم. تنهی نخل کلفت است. دستهای من کوتاه، نمیتوانم درست بغلش بگیرم. میچرخم، میچرخم. دور نخل میچرخم، بوسش میکنم، سرم را بالا میگیرم و به شاخ و برگهاش نگاه میکنم، باد ملایمی میآید، شاخههاش را تکان میدهد. فکر میکنم باد موهای مادرم را تکان میدهد. بلبل خرمایی تو شاخهها جیکجیک میکند. از این شاخه به آن شاخه میپرد. فکر میکنم مادرم به زبان بلبل با من حرف میزند. زیر درخت خرمایی پیدا کردهام. فوتش میکنم و میگذارم توی دهانم. چه قدر شیرین است. انگار مادرم دهانم را می بوسد. مزهاش زیر زبانم است.»
«شب تو خوابگاه پاهایم زق زق میکند، خوابم نمیبرد. دلم میخواهد با کسی قهر کنم. با مادرم قهر می کنم. دو روز قهر می کنم. گشنگی میکشم و از خرماهایش نمیخورم. اگر بمیرم هم نمیخورم. تکهی کوچک نان باران خورده و پر خاکی از کنار درخت پیدا میکنم و میخورم، طعم خاک روی زبان و تو گلویم مینشیند. بعد از دو روز آشتی میکنم، لبخند میزنم. مادرم لبخند میزند، سرم را توی بغلش میگیرد و دانهای خرما توی دهانم میگذارد. شیرین است.»
«صفحهی سفید کاغذ مسخرهام نمیکند. چیزهایی که میگویم تو دلش نگه میدارد. چیزی را به رخم نمی کشد. آزارم نمی دهد. دلسوزی بیجا نمیکند. خجالتم نمیدهد. نیش نمیزند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه کسم است. مرا به گذشته میبرد، به آینده میبرد، به خیالهام میبرد. به رنجها و شادیهایم. بغض میکند، لبخند میزند. قاه قاه میخندد. همه جا میبرد. دوستش دارم، از چشمهام بیشتر.»
یک کتاب دوست داشتنی و خوش خوان. هنگام خواندن کتاب همیشه حس میکردم که تا چه اندازه نویسنده، زندگی سخت و پر فراز و نشیبش را صادقانه در معرض دید من قرار داده است. در کل خواندن کتاب برای من بسیار لذت بخش بود و از کشش بالایی برخوردار بود. شاید پاراگراف پایانی کتاب توصیف زیبایی باشد از دوران زندگی هوشنگ مرادی کرمانی : روزگار این جوری است. از شما چه پنهان، شما که غریبه نیستید. همه اش تلخ نبود، سخت نبود، سخت نیست. نا شکری نمیکنم لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن، لذت پیدا کردن دوست، خانواده.
کتاب، زندگی نامه ی خودنوشت هوشنگ مرادی کرمانی از کودکی تا جوانیه.خیلی بی شیله پیله و صاف و ساده و ملموس بود طوریکه دلم نمیخواست تموم بشه.خلاصه این که دوسش داشتم🤝
«چرا این کتاب رو بخونیم ؟» چون هیچ وقت نمیتونیم زندگی تو یک روستای کویری با همه سختی ها و قشنگی هاش رو توی دهه 30 زندگی کنیم این کتاب خیلی ایرانیه ، یعنی پر از نوستالژی هایی هست که پدرو مادرمون یا پدربزرگ مادربزرگمون از دوران قدیم دربارش حرف میزنن حسی که خوندن این رمان داریم رو هیچ وقت نمیتونیم با رمان های خارجی ترجمه شده تجربه کنیم رمان شیرین و جذابی بود برای من قبل از خوندنش فکر میکردم مناسب نوجواناست که خوب اشتباه میکردم
«زندگینامه نویسنده» این کتاب اتوبیوگرافی هوشنگ مرادی کرمانی است از 5-6 سالگی اش در روستای سیرچ کرمان شروع می شود و در بزرگسالی اش حدودن 20 سالگی به پایان می رسد
«شما که غریبه نیستید» موقع خوندن کتاب بارها فکر کردم واقعا بنظر هوشنگ مرادی کرمانی غریبه نیستیم که اینقدر راحت برامون از روزهای سختش و شرایط زندگیش حرف میزنه بعد از خوندن این زندگینامه احترامش برام چند چندان شد و چقدر خوشحالم به جایگاهی رسید که می خواست و براش ریسک کرد
«چرا کتاب رو خوندم» یکی از فالویینگای اینستام* که خیلی صادقانه درباره کتاب ها حرف میزنه این کتاب رو معرفی کرد ، هیچ وقت به طور جدی نمیخواستم این کتاب رو بخونم اما با دیدن اون معرفی و خاطره خوشی که از خوندن کتاب «قصه های مجید» توی ده سالگیم داشتم تصمیم گرفتم حتما بخونمش و چه کار خوبی کردم
به تازگی ارتباطم رو با کتابخونه عمومی بیشتر کردم چه انتخاب خوب و اقتصادی :)))))
دکترها فقط به پدرم نگاه میکنند.نه معاینه ای نه بحثی .یکی شان از پدرم پرسید : اسمت چیست؟ کاظم پسر نصر الله خان اسم پسرت چیه؟ هوشنگ چندسال داری؟ بیست و پنج شش سالی میشه پدرم نگاهی به من انداخت . لبخند زد: سی سال داره؟ یه سر و گردن از من بزرگتره چطور میشه؟ تو 25 سال داشته باشی و پسرت سی سال؟ نمیدونم شما دکترین بهتر میدونین نمیخوای پسرت بره سربازی؟ هر چی شما صلاح بدونید می خوای معاف بشه؟ مرحمت دارین کارت چیه؟ نمیدونم به گل ها آب میدم تو خونه ی برادرم قاسم قبلا چه کار میکردی؟ نمیدونم پارچه فروشی داشتم تاجر بودم با تجار همدم بودم امنیه ام بودم زنت کجاست؟ زنده است؟ مادر هوشنگ مرده مادر خودم هم مرده پدرمم هم مرده من یتیمم قرصی حبی چیزی دارین به من بدین سرما خوردم سواد داری؟ بله چقدر؟ بیشتر از شما ....
اگرچه آخرای کتاب داستان سرعت بیش از حدی میگیره و میخواد تندتند قائله رو بخوابونه و ما رو از کتاب بیرون بندازه اما خاطرات نویسنده آدم رو یاد خاطرات بچگی خودش که دنیاش شبیه الان نیست میندازه؛ ساده و بیغلوغش، پر از خرافات، شیطونیهای ریز به ریز و مبهوت دنیای عجیب بزرگترها بودن. دلم رو بهشدت تنگِ اون دوران کرد.
خیلی از جاهای کتاب من را یاد مادربرزگم انداخت. حرف ها قصه ها،طرز فکر، حتی کارای روزمره... . نثر کتاب روان و بیانش خودمونیه . انتظار اثر برجسته را نباید داشت ولی برای من کتاب دلچسبی بود. در مورد زندگی روستایی، بیمادری، داشتن پدری که مشکل روانی داره, فقر جامعه و... به وضوح حرف زده بود همین باعث میشد بعضی جاهای کتاب غمگین باشه. اما بیشتر کتاب باعث خنده میشد. این کتاب در اصل زندگی نامه ی نویسندس تا بیست سالگی و امیدوارم بچه به این شیطونی و چل و خلی نصیب کسی نشه :))))
خوندن سرگذشت کسی که خالق قصه های دوران کودکیمون بوده واقعا جالب بود...البته تا حدود ۱۹ سالگی نویسنده روایت شده بود که من دوس داشتم طولانی تر باشه 🥲 با خوندن این کتاب بیشتر به این نکته پی بردم که "ادبیات و هنر تسکین دهنده کساییه که تو زندگی واقعی رنج کشیدن..." با این که غم فراوونی تو خاطرات نویسنده بود ولی به من حس آرامش و سادگی داد...
وای از این کتاب، چه عشقی کردم. چقدر کتاب های بیست و یک سالگیم عشق کردنی بودند. چقدر من زندگی ها رو دوست دارم. همون طور که از خوندن "عطر سنبل، عطر کاج" و روزهای زندگیِ فیروزه ذوق زده بودم با بالا و پایین زندگی هوشنگ عشق کردم، برای دومین بار. اولین بار کی بود؟ سوم راهنمایی و پشت نیمکت های کل��سی که درسنخونش بودم. به عنوان خواننده ی کتاب، طلبکارم از آقای مرادی که خب؟ بعدش؟ وقتی رفتی تهران چی شد؟ بعد از شبی که گوشه ی حموم خوابیدی کجا رفتی؟ نوشتی "چه کشیدم در تهران؛ پدرم در آمد" خب تعریف کن. گوش میدم، میخونم. باید همون روزی که تو دفتر دبیرستان آرمیتا بهش سلام کردم و کتاب ترانه رو امضا کرد و نوشت "ترانه خانم، شما که غریبه نیستید" میگفتم بقیشو همینجا نقد نقد تعریف کنه. ادب و نزاکت نذاشت ((:
«نمیدانم، یادم نیست چند سال دارم. صبح عید است. بچههای مدرسه آمدهاند به عیددیدنی پیش عمو. عمو قاسم، معلم است. جوان خوشلباس و خوشقدوبالایی است. کت و شلوار میپوشد. توی روستا چند نفری هستند که کت و شلوار میپوشند. کت و شلوار فرنگی. کت و شلواری که رنگ کت با شلوار یکی است و شلوار را با کمربند میبندند؛ لیفهای نیست. عمو، معلم مدرسهی روستاست. من هنوز به مدرسه نمیروم... عمو اتاقی دارد ته دالان. دو تا اتاق توی دالان است. اتاق اول مال ماست. اتاق کاظم. اسم پدرم کاظم است و من هنوز ندیدمش. یعنی یادم نمیآید که تا آن زمان پدرم را دیده باشم. پدرم ژاندارم است و گاهی نامه میدهد. فکر میکنم از سیستان و بلوچستان. توی اتاق پدر و مادرم که همیشهی خدا درش بسته است، اسباب و اثاث مادر و پدرم است؛ بیشتر اثاث مادرم. جهیزیهی مادرت آن جاست. وقتی بزرگ شی به تو میرسه. از لای در اتاق که سرک میکشم، در نور گردی که از سقف روی اسباب و اثاث افتاده، رختخواب میبینم و کاسه و کماجدان و دیگ مسی و سماور بزرگ ورشویی، که زیر نور برق میزند. هر وقت جایی میخواهند روضه بخوانند یا عروسی و عزاست، میآیند و سماور مادرم را میبرند.
صبح عید بود و بچههای مدرسه میآمدند پیش عمو به عیددیدنی. اتاق عمو ته دالان بود، یک درش توی دالان باز میشد و در دیگرش به باغ ، باغ کوچکی که پشت ساختمان بود. همه جور میوه داشت: انگور، انجیر، هلو، شلیل، سیب و درخت گردوی بزرگ که گردوهای پوست کاغذی داشت. درخت غروب پر از کلاغ میشد. کلاغها توی درخت عروسی و عزا میگرفتند. دعوا می کردند، جمع میشدند. آسمان بالای درخت و شاخههای گردو سیاه میشد، از بس کلاغ بود. جرأت نمیکردم نزدیک درخت بشوم. میترسیدم چشمهام را با نوکشان دربیاورند... در اتاق عمو، توی دالان پر از کفش بچه بود، همه جور کفشی، بعضیها نو و براق و بعضیها کهنه و پاره و کثیف. از اتاق عمو، صدا میآمد: سال نو مبارک آقا. عیدتون مبارک. عید شما هم مبارک. خوش اومدین. دلم میخواهد عمو یکی از مرغ و خروسها را بدهد به من و مال خودم باشد.» ...................................
این دقیقا شروع این کتاب دوست داشتنی ست. مطمئنم شما هم با خوانش ابتدایش، سخت درگیرش می شوید و نمیتوانید دست از مطالعه اش بکشید. خواندن کتاب همچون نباتی بود که زیر زبانت میگذاری و آرام آرام آب می شود. از اولش تا آخرش شیرین است ولی نبات تمام که می شود، دردت میگیرد، باز نبات می خواهی؛ لحظه شماری میکنی که دوباره لحظات بیکاری به تو دست یابد و بروی سراغش. مشکل است پس از این کتاب، چه کتابی را انتخاب کنی برای مطالعه ، درست مثل استقلال که پس از فرهاد مجیدی مشکل است انتخاب یک سرمربی که بتواند نتیجه او را تکرار کند. بعضی از جاهای کتاب تلخ است، غم دارد، بغضت می ترکد و گه گاهی نم خیسی گوشه چشمت جمع شده. فصل های کتاب خیلی کوتاهند و سریع خوانده می شوند ولی هر فصلی برای خودش داستانی جداگانه دارد که میتوان از رویش حداقل داستان کوتاه ۵۰ صفحه ای نوشت. هوشنگ مرادی کرمانی در ابتدای کتاب میگوید که این کتاب را بدون هیچ تحقیقی و به نوعی فی البداهه نگارش کرده است. اما من افسوس میخورم که چرا این کتاب را خلاصه نشود و اگر از خصوصیت مثبتش که عدم کسل شدن خواننده از خوانش کتاب بخاطر ریتم تندش است، بگذریم، حیف بود که میتوانست در مورد بچگی هایش طولانی تر می نوشت و زندگی نامه ای کامل تحویل می داد. یکی از نکات مثبت کتاب، حقیقت گویی و صداقت آقای مرادی کرمانی ست که حتی در کناب به دیوانه بودن پدرش، ظالم بودن شوهر عمه اش و ... نیز اشاره میکند. در جاهایی از کتاب به یاد داستان های پدر و مادرم و بستگان سن و سال دارم که در گذشته در همین شرایط سختی و پر مشقت و کم امکانات در روستا بزرگ شده بودند می افتادم و در جاهایی دیگر به یاد پابرهنه های زاهاریا استانکو. اگر دنبال یک رمان هستید که به نوعی بسیار ساده نوشت باشد و نیز استراحتی باشد ما بین کتاب های سخت خوان، من این کتاب را پیشنهاد می کنم و مطمئنم که هرگز از این پیشنهادم پشیمان نخواهید شد.
3.5 stars لذت بردم ، خندیدم و گریستم شرح زندگی، هوشنگ مرادی کرمانی که در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ متولد می شود... شرح مصائب، دشواری ها و زندگی سرمستانه یه کودک یتیم ( البته پدرش زنده هست ولی بیماری روانی دارد) علاقه و کشش بی حد و حصر او به کتاب و پیدا کردن راه زندگی اش بر اساس آنچه که بدان شیفته و واله است. پشت پا زدن به زندگی کارمندی که بهترین موقعیت را در آن زمان برایش پدید می آورد او نترسید که دنبال کردن آرزویش و به قول پائولو کوئیلو " افسانه شخصی اش" او را فقیر و دردمند کند.....او به خودش و توانایی هایش ایمان داشت او برای کشورش و همه ملت های دنیا منشاء اثر است و پیام آور مهر و دوستی
با اینکه توصیفات واقعا خوب و جذاب بودند و صدالبته که آقای مرادی کرمانی بی نظیرند اما دیگه سراسر داستان فقط توصیف بود و توصیف . . . و روند ثابتی داشت . . . !