اگر به خاطر تعبیرهای خلاقانهای که به کار برده نبود، احتمالا بیش از اندازه کلیشهای و معمولی میشد. از سوی دیگر، انقدر در ترانهها و نمایشها و پرفورمنسهای مختلف تکههایی از کتاب رو شنیدم که حین خوندن اشعار، ناخوداگاه متاثر از اونها بودم و شاید به همین دلیل بود که با شعرها ارتباط زیادی برقرار کردم
من با تو قدیمی ترین می شوم رفاقت مان شأن رفیق می گیرد کوچه ها کاهگلی می شوند پرچین دار انارهای ترک خورده من با تو حافظ شیراز می شوم ناب می شوم بیست و چند سالی دلشوره می شوم مثل آن موقع ها که معالی آباد هنوز آباد نبود چشم هات را که به خنده وا می دارم فاتح ترین جنگجوی تاریخ می شوم با تو که حرف می زنم هر لحظه منتظرم ساعدی در کافه را باز کند و کافه چی صدایم کند تلفن دارید آقا با چشم هام بپرسم و آهسته جواب دهد خانوم فرخزاد… من با تو غریق نجات خاطراتی می شوم که بی تو لحظه ای امانم نمی دهند.
اون روزى كه شروع كردم به خوندنش، فكر كردم ممكنه دلم نخواد بهش كم ستاره بدم فقط و فقط به خاطر خود سجاد افشاريان، كه اخيراً به يكى از موردعلاقه ترين افراد برام تبديل شده بدون شك! ولى حقيقت اينه كه شعراى كتاب، واقعاً خوبن. عاشقانه هاش آدمو نابود ميكنن و بعد مدت ها من شعر نويى خوندم كه حماقت هاى جديد "به اصطلاح شاعر"انِ نوى جديد رو نداره. پخته ست، دوست داشتنى ست و به دل ميشينه. :] 4.5*
----------- در دور چهارم كتاب ميخوام پنج ستاره ش كنم بس كه خوبه. بس كه هر بار اشكم رو درمياره.
بیمورد و خالی از شاعرانگی. بیشتر انباشته از ذوقزدگیهای یک بچه دبیرستانی بود که فکر میکند اولین جملههایی که، به عنوان شعر، یکی یکی بینشان اینتر زده و رفته خط بعد، عجب مالامال از نبوغ و استعدادند و تخیلات تصویری و زبانی دم دستی و نخنماش چه شق القمری است. دست مریزادی هم به نشر چشمه (و احتمالا بشود فیدیبو را هم شریک جرم دانست)، بابت این رسمالخط پر غلط و غیریکنواخت و این همه بدیهیات املاییِ رعایت نشده.
فقط اسم کتاب برام جذاب بود. معمولی و حتی پایینتر. ارتباط برقرار نکردم با شعرها. -------------------- یادگاری از کتاب: راهی شیراز میشوم من دلتنگ ِ نارنجهای بیبهار شهر بیتو شدهام. ... در خانه راه میروم و هوایی را که تو جا گذاشتی نفس میکشم.
یک ستاره به خاطر همین دوتا به اصطلاح شعر!!! اونم چون پر از خاطره ان!! و دیگر هیچ:)))))) 1) برداشت آخر را از عمد سرفه کردم تا یکبار دیگر بیشتر بگویم که چقدرها دوستت دارم و این بی قراری چشم ها تمامش بداهه بود برداشت بهتر بسیار داشتیم اما با تلخی بی پایان تمام شد و تمام شد
2) اثاث خانه را کشیدیم و سیگار را تا آخرین نخ حالا چند ساعتی ست تنها تنهایی میکشم تنهایی هم که لایت و اولترا ندارد تنها تلخ است و میچسبد چمدان تلخ است و میچسبد به دستانت به جای دستانم من در تمامی بی تو غمگینم و ادامه نمیدهم.
کمل آبی، پیرهن، سیگار و شیراز پر تکرار ترین کلمات کتاب اند اما برخی عبارات و مفاهیم بغایت بدیع و خلاقانه بودند. پ.ن: اگه این کتاب، صوتی بود و نه چاپی، بسیار موفقتر میبود. از سی امین نمایشگاه کتاب تهران و از یک دوست به هدیه گرفتم/. خرداد ماه 96
چشم های تو شهری را شاعر می کند من با چشم های تو سوار لیموزین لیمویی ام می شوم و تو را با تمامِ تنِ تابستانی ات سوار می کنم در چشم های تو تمام معماریِ بی قواره یِ این شهر شلوغ ساحلی آرام می شود و آرام می گیرم موهای مجلسی ات سایه یِ آفتاب را بر سینه ام نقاشی می کند و جای دست هام معجزه یِ موسی می شود بر اندامت کاش دریای ِ چشمانمان بشکافد و آرام انگار که هیچگــاه نبوده ایم غرق شویم شاید یکی مان ایمان بیاورد
به این سترگ ارغوانی شراب مرا راهی نیست من با بوی سیگار تو عاشقی ها می کنم من از تو مینویسم تو هر که را دوست داری بخوان که من پیاده ی توام تجریشُ شریعتیُ نوابُ صیادُ هنگامُ شبآ هنگام توام من انقلاب توأم چمران؛ نه هفتِ تیر خوردهی توأم من به تنهایی طهران توأم
این کتاب رو هدیه گرفتم از عزیزی که خودش این کتاب رو خیلی دوست داشت (بر چه مبنایی نمیدونم!) تنها دلیلی که خوندمش همون بود که دوستش داشت و تنها دلیلی که تا آخر خوندمش شرکت تو چالش کتابخونی بود. به نظر من شعر نبودند،به نظر من بازی با یک سری کلمات و عبارات پرتکرار در ادبیات بود که موفق هم نبود. شاید بهترینش همون بود که پشت کتاب هم نوشتن. و امان از نشر چشمه!
گاهی حتی دلم می کشد پلیور آبی شسته بر تراست باشم کنار شالِ شمالی ات من سرشار از عاشقانه از جنوب آمده ام می خواستم از تو به جز خاکی که فردا مرا میبلعد برای کسی چیزی گفته باشم بعد دربست بروم تا هفتِ تیری که تمام جهان به او ختم می شود ------------------------- +به خودی خود شعرا جوری نیستن که بشه گفت فوق العاده ولی اینقدر ساده،دلنشین و گرم ان که آدم دوست داره هی بخونه وهی دوباره بخونه.تعبیرای قشنگی که بعضی جاها استفاده کرده به بیشتر دلنشین شدن شعرا کمک کرده.
شعرهای عاشقانه، گَهی غمگین گَهی سرورآمیز، با خلاقیتی قابل توجه. گاهاً لبخندی بر لب من مینشوند و بعضی بیتها رو چندین بار خوندم. خلاقیت و استعداد جناب افشاریان ستودنیست، و شخصیت و منش ایشون بسیار دوستداشتنی. باعث خوشحالی و افتخار منه که نسخهی امضا شدهی این کتاب رو به عنوان هدیه دریافت کردهام و با همچین انسان نیکرفتار و نویسندهی بااستعدادی آشنا شدم.
خیلی بد. همهی شعرها حول محور عشق و سیگار و شراب و کریمخاناند و هیچ تصویرسازی خلاقانهای وجود ندارد. مصرعهایی هم که در مورد مواردی که شمردم نیستند درمورد چیزهایی مثل موسیقی کلهر و علیزاده و شجریان هستند و کلا هرچه معمولا با آن ادعای فرهنگ و روشنفکری میکنند.
امروز متوجه شدم شاعرش به شهرم آمده، قرار بود برای روز کتاب گردی سری به کتابفروشی محبوبم بزنم. آنجا کتاب را خریدم و رفتم به دیدنش و منتظر ماندم که بیاید، گویی زود آمده بودم.گوشه ای پیدا کردم و شروع کردم به خواندن.. ناگهان دیدم تمام شد.عموم شعر ها متوسط رو به خوب بودند و تقریبا درً همه اشعار روحی عاشقانه دیده میشد.در هتل دوری زدم و در میان همهمه های دیگران به کلمات فکر کردم.به نوشته های اول کتاب: " باورم هست که من، ما و هر انسانی که ربطی به این خاک داشته باشد، در درون خود شعرهای بی شمار شخصی را خاطره ساخته، چنانکه یاد که یادش میافتد، گاهی در دلمان قند آب میشود، همین که کسی باشد که برایش دل به دریا بزنیم شعر است، امنیت است. دل آدمی با شنیدن کلماتی که باید، چنان احساس امنیت میکند و امن میشود، که هزار بنا که پیشکش کنید نمیشود، پس حتا اگر آهی در بساط دارید یا ندارید عجله کنید. این که به لحظه اعتباری نیست، جملهی قصار نیست واقعیت محض زندگی است، زندگی بیرحمانه کوتاه است و بیرحمانهتر جدی. کافی است گمان کنیم فردایی نیست، بعد جلو آینه بیاستیم و زیرلب زمزمه کنیم لباس بیتفاوتی به ما نمیآید. حتا اگر برای من فردایی نباشد برای آنها که دوست دارشان هستم، هست." و بعد به شعر ها فکر کردم.در میان پنجاه و چهار شعری که در کتاب بود این دو شعر بیشتر به دلم نشست : ••• یک
حالِ خوبی ندارم مادر دلتنگی هم که ماشه اش را نمی چکاند خواهرم با شوهرش به تهران آمده دلم میخواست خوششان کنم اما حال ِ خوشی در سفره ندارم تصمیم دارم فیلمی بازی کنم تا شاید دریکی از ماه های رمضان افطارت را با بازپخشش از شبکه های استانی باز کنی مادرْ من مؤمن نشدم ولی هر شب سجاده ای که برایم فرستادی را باز می کنم و یادت را تا میکنم مادر تو دلت می خواست من طلبه حاج سید علی اصغر شوم و حالا من تنها یک غمگین شده ام ••• چهار
اثاثِ خانه را کشیدیم و سیگار را تا آخرین نخ حالا چند ساعتیست تنها تنهایی میکشم تنهایی هم که لایت و اولترا ندارد تنها تلخ است و میچسبد به دستانت به جای دستانم من در تمامی تو غمگینم و ادامه نمی دهم •••
از شیشه ورودی هتل بیرون را نگاه کردم. چشمانم زیر نور چراغ ها قطرات باران را دنبال میکرد .در میان افکارم غرق شده بودم و منتظر او.ناگهان دیدم که وارد شد.سلام کردم و مدتی گپ زدیم. مهربان و آرام بود دقیقاً مانند کلمات اشعارش. مثل یک وارش لطیف پاییزی، که میآید و میرود و تنها خاطره گنگ اش باقی میماند.