وزن این کتاب حدودا صد گرمه ولی واقعا سنگین ترین نوعِ غزل ها رو در خود جای داده (: و این تناقض بسیار جالبیه. اشعار آلبوم ابراهیم از محسن چاوشی تماما از همین کتاب هست. "تو در مسافت بارانی" خیلی زیبا بود.
پینوشت: اصلاح میکنم؛ همه اشعار آلبوم ابراهیم به جز غزل "در آستانه پیری" از مجموعه منجنیق میباشد از جناب پرهام بابت تذکرشون ممنونم برای خودم مهم بود که در پینوشت اصلاح بشه این مطلب نه در اصل ِ ریویو
آلبوم "ابراهیم" محسن چاوشی برایم فراتر از یک آلبوم موسیقی است. انگاری تک تک ترکهای لعنتی ابراهیم را زندگی کردهام.
با "لطفا به بند اول سبابهات بگو" بغض کردم، اشک ریختم، سیگار کشیدم و «هی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم»
با "ببر به نام خداوندت" به دیوار زل زدم و ساعتها فکر کردم به اینکه:«چه حکمتیست در این مُردن؟» و زمزمه کردم:«ببین چقدر اسیرم من! چنان بکش که پس از مُردن، هزار بار بمیرم من»
با "تو در مسافت بارانی" در هوای بارانی قدم زدم و لبم به یاد کسی که نبود بی اختیار زمزمه کرد:«منم که لکلک غمگینی، به روی دودکشت هستم» و با خودم اندیشیدم که قطعا عاشقانهترین قطعهای که میتوانم تقدیم کسی کنم کنم این است:
«منم شکار شکارم کن سپس ببوس و بچرخانم سپس بچرخ و ببوسانم سپس «چهکار» «چهکار»م کن «چهکار» هر چه تو میخواهیست بخواه آنچه که میخواهی»
با "در آستانهی پیری" «به احترام دیازپام، بدون قصه و بوسه تلاش کردم که بخوابم»؛ به آدمها نگاه کردم و از خودم پرسیدم:«از این دوندگی آخر، چه میرسد به جماعت؟»
با "همراه خاک ارّه" از نردبان بودن غمگین شدم، دیوار بودن را تمرین کردم و سربار بودن را تحمل.
با "ای ماه مهر" تنفرم از نظام آموزشی، کلاسهای رفوزه و کتابهای عجوزه را فریاد کشیدم و هلاهلِ ماه مهر زبانم را گزید.
با "ما بزرگ و نادانیم" تمامم پر شد از طغیان و با: «شب که میشود خوابیم صبح و ظهر هم خوابیم عصر هم که تا شب خواب شب دوباره تا شب خواب توی خواب میبینیم روز آفتابی را» حس کردم که چیزی درونم از خواب بیدار میشود.
با "جهان فاسد مردم را" رقصیدم و میان رقصیدنم آنقدر چرخیدم که مثل تا خرخره مستها تلو تلو خوردم و روی زمین افتادم.
درست نمیدانم هر قطعه را تا به حال چند بار گوش دادهام، اما جالبش اینجاست که همهشان هر دفعه جذابتر میشوند. پیچیدگی ظریف شعرهای حسین صفا اشعارش را به نوعی ماجراجویی پر رمز و راز تشبیه میکند. هر بار که آهنگها را گوش میکنم یا شعرهایش را میخوانم به نکته جدیدی برمیخورم که تا به حال درنیافته بودمش. دفتر شعر "منجنیق" را سلولهای تنم از بر شدهاند. خدای من! میزان علاقهام در ظرف کلمات نمیگنجد.
یک پوشهی شخصی دارم از تمامی اشعاری که دلدار برام خونده و ذخیره کردم تا مدام تکرارشون کنم؛ اونقدر زیاد تا شاید یک روزِ بعید کافی بهنظر برسه. برام از نوشتههای خودش میخونه، از فروغ، از نزار قبانی، مولانا و هر آنچه به قلبش بنشینه که بهحتم و یقین در دل من خانه داره. روزی که منجنیق رو خرید از ابتدا تا انتهای کتاب رو در یک شب برام خوند. منجنیق به لطیفترین شکل به سمتم اومد و حالا یک گنجینه از صدایی که میپرستم و اشعاری که زیبا هستن دارم. برام بسیار بسیار بیشتر از پنج ستاره ارزشمنده.
[۳/۵ از ۵] من کلاً غزل کلاسیک رو ترجیح میدم. بعد از شنیدن آلبوم ابراهیم تصمیم گرفتم کتاب منجنیق رو هم بخرم و بخونم. (شعرهای آلبوم از این کتاب انتخاب شده) و به نظرم آلبوم گزیده و گلچینِ این کتاب بود. همچنان دلنشینترین شعرها برام همونایی هستن که تو آلبوم خونده شده. البته فکر میکنم یه جورایی، این شعر و اون موسیقی مکمل همدیگهان، و کنار هم اون ترکیب بینظیر و شگفتانگیز رو خلق کردن. چه منجنیق رو خوندید چه نه، تجربهی شنیدن شعرها رو از دست ندید :")💙
بیتهای موردعلاقه زیاد بود، چندتایی رو اینجا مینویسم:
بِبُر به نام خداوندت که لطف خنجر ابراهیم به تیز بودنِ احکام است نبخش مرتکبانت را تو حکم واجبالاجرایی و عشق، جوخهی اعدام است
به دست آه بسوزانم که شعلهور شدنم دود است کفن به سرفه بپوشانم که سربهسر بدنم دود است و نخبهنخ دهنم دود است غمت غلیظترین کام است --- جهانِ فاسدِ مردم را بریز دور و در این دوری به عطر نافهی خود خو کن کمین بگیر جهانت را سپس شکارچیانت را به تیرِ معجزه، آهو کن
مفصّلاند زمستانها و بَرف نسخهی خوبی نیست برای سرفهی گلدانها گلی نمانده، خودت گل باش! تو را بکار و شکوفا شو تو را بچین و تو را بو کن --- در میزنی که واردِ تنهاییام شوی اما بعید نیست زمانی که میروی در از خودش جلایِ وطن گفته مثل من در جستجوی در زدنت دربهدر شود... --- زیرا که در نهایتِ اندوه از هرکه لطمه میزد و میرفت لبخند را دریغ نکردیم لبخند نیز آفتِ ما شد زیرا که در نهایتِ لبخند یک شب بدونِ گریه نخفتیم --- کسی نمیشنود ما را
اگر که روی سخن داری و درد حرف زدن داری اگر دهانِ خودت هستی اگر زبانِ خودت هستی به گوشهای خودت رو کن --- علمِ درنوردیده! ساختارِ پیچیده! جاهلان فهمیده! ما رباتها روزی درک میکنیم آیا فهمِ اکتسابی را؟ --- بتاز گلهی اکسیژن! و راهِ مالرویی، چیزی به سمت پنجره پیدا کن هوای حبس نفسگیر است به تاخت، قفل مرا وا کن بتاز ای که پر از راهی! --- از نردبان بودن بسیار غمگینم از آسمان بودن بسیار غمگینم تمرین کنم باید دیوار بودن را
چون فوج ماهیها در نفت میمیرم دریای آلوده دارد به آرامی کم میکند از من بسیار بودن را
میراث من چیزی جز رنج بردن نیست
ای دردِ مادرزاد! با شیر مادر، کاش قاطی نمیکردی غمخوار بودن را... --- ۲۰ مرداد ۹۹
دست های بی صدا رو بیشتر دوست داشتم،اما بی انصافی درحق استعاره های حسین صفاست کمتر از پنج ستاره.
چقدر لذت بخش بود مرور البوم ابراهیم، یک دور کامل البوم ابراهیم رو گوش دادم و تک تک ابیات و کلمات و وزن های اشعار کتاب توی بطن وجودم جا گرفت،غم صفا مهمون من شد، و من هم باصفا شدم.
میراث من چیزی جز رنج بردن نیست ای درد مادر زاد با شیرمادر،کاش قاطی نمیکردی غمخوار بودن را * میان کوچه قدم میزنم و میگویم: چه خوب می شد اگر کوچه بودم و هرشب چهارچرخه می امد که راس ساعت ۹، تهی کند بتکاند زباله دانم را * اری،جهان جهنم غمگینی است بی هم قفس شدن غم غمگینی است چون از شما هزار جهان دورم غمگین تر از جهان شما هستم
اندوهتان به شکل جفاهاتان طوری عبور میکند از من که حس میکنم شما شب بارانی من نیز ناودان شما هستم
گنجشک های ساده خوشحالی من با هوای ابی و نمناکم با ارتفاع روشن و غمناکم عمری است اسمان شما هستم * این جا در انزوای جهان چیزی شکل ستاره ای است که میسوزد ایا قرار نیست ببینیدم؟ من نیز در جهان شما هستم!
منجنیق/ حسین صفا / نشر نیماژ / 107 صفحه / تاریخ اتمام کتاب: جمعه 18 آبان 1397/ امتیازم به کتاب از پنج: سه شعرهاش به نسبت شاعرای امروزی قدرت بیشتری داشت و از نظر محتوا هم قوی تر بود ولی با همه ی این ها من فقط با بعضی هاش ارتباط برقرار کردم که البته این چیزی از قوی بودنِ شعرها کم نمی کنه. فقط من لطافت و حس شاعرانگی مطلوبم رو ندیدم توی بعضیاش چون نوعی خشونت و احساسات تندی توی شعرهاش بود که من چندان نمی پسندم. در کل ارزش خوندن داشت ولی اکثرش با روحیات من سازگار نبود.
حسین صفا کلماتی را انتخاب میکند که در کنار هم تصاویر و احساسات خاصی را قادرند منتقل کنند ولی در کلیت کلام آنقدر در هم ریخته و بی هدف آورده میشوند که انگار جز هذیان های یک شاعر چیز دیگری نیستند. راستش من اینچنین نمیپسندم ولی شاید کسانی باشند که برایشان اینطور نوشته ها دوست داشتنی باشد. به نظرم در این عصر تکثر آنها هم محترمند.
حسین صفا حرف زیادی برای گفتن دارد و کلماتی گزیده که بی ضرب و زور در قالب غزلش به زیبایی نشسته اند. روایتش از زندگی و تقدیر تلخ و بی پرده است. غزل ها اغلب پر از معنی و تصویرسازی اند، هرچند گاهی شدت مراعات نظیر و استعارات و تشبیهات به حدی است که درک معنی بسیار سخت یا ناممکن می شود.
دریا برای مردن ماهی بی اختیار فاتحه می خواند ماهی به خنده گفت که گاهی هجرت علاج عاشق تنهاست اما درون تابه نمی پخت از بس که بی قرار وطن بود
ین بچه لاک پشت «نگون بخت» سالهاست از تخم در می آید و سوی تو می دود اما مقدر است که در آخرین قدم یعنی در آستانه دریا «دمر» شود
در دنیایی که قلم ها اسیرند و شاعران کمفروش ، باید ارج نهاد قلم شاعرانی را که خوب مینویسند ، بجا میسرایند و خوب به جا میمانند... این کتاب رو نباید بخونید که تموم بشه ، باید بخونید که توی وجودتون ته نشین بشه ، باید بخونید که هی برگردید عقب و شعرهای قبلی رو دوباره بخونید ؛ انگار که همین فردا صبح قراره ازش توی امتحان زندگی سوال بیاد... و به قول حسین صفا :
خاک زندان سختگیران است مرگ آزادی اسیران است مرگ خویشان من به من آموخت که به خاک احترام بگذارم
آری! جهانم جهنم غمگینیست بیهمقفس شدن غمِ غمگینیست چون از شما هزار جهان دورم غمگینتر از جهان شما هستم
اندوهتان به شکلِ جفاهاتان طوری عبور میکند از من که حس میکنم شما شب بارانی من نیز ناودان شما هستم
گنجشکهای سادهی خوشحالی! من با هوای آبی و نمناکم با ارتفاع روشن و غمناکم عمریست آسمان شما هستم
پایان شاهنامهی ناخوش من خاکستر غرور سیاوُش من من سربهدار و سوختهپر، گویا من نیز قهرمان شما هستم...
شعرهای صفا رو دوست دارم و واقعیت اینه که بخشی از این پسندیدن شعرهاش، به خاطر آهنگهای محسن چاوشیه. این قضیه چیزیه که حسین صفا دلِ خوشی ازش نداره و ردپای این مدل از دلخوری تو شعرهاش هم هست. به هر حال، یکی از ستارهی من به این کتاب هم در واقع به خاطر آلبوم ابراهیمه. در کنار این دوست داشتن، یه نکتهای هست که باعث میشه خوندن شعرهاش برای من اونقدری که باید دلپذیر نباشه. اینکه تمایل به فراتر رفتن از شعرهایی که عامهپسند هستن، گاهی میرسه به تکلّف بیشازحد؛ یعنی پیچیدگیِ شیرینی نیست که آدم لذت ببره از کشف بُعد پنهانش، بلکه باعث میشه خواننده خسته بشه از تلاش برای فهم منظور شاعر. اما در کل، صفا جزو اون عدهی کمی از شاعرای زمانهی ماست که حداقل عمیق فکر کردن رو بلده و این به نظر من انقدری ارزشمند هست که شعرهاش خونده بشه و برای تأمل روی اونها وقت گذاشته بشه.
حسین صفا، در این کتاب تصویر جدیدی از غزل فارسی را ارائه می کند. تصویری که در عین شباهت هایش به تصویری که از غزل کلاسیک مشهور در ذهن مان داریم دارای تفاوت هایی نیز هست. تفاوت هایی آن چنان عمیق که گاه حتی شاید مجبورمان کند نام غزل بر اشعار کتاب نگذاریم و آن ها را در دایره ی قالب دیگری بررسی کنیم. با این وجود، منجنیق، کتاب خوبی است و ارزش خواندن دارد. حتی اگر کسی حوصله ندارد تمام شعرهایش را بخواند، نگاهی اجمالی و تورقی کوتاه نیز برایش لذت بخش خواهد بود. شاعر، تصویرهای بکر و بدیع زیادی ارائه کرده و نیز تصویرهای قدیمی را با آرایش جدیدی بازتولید نموده است که خواندن شان خالی از لطف نیست. با این حال، فهم غالب اشعار، نیازمند دقت فراوان و صرف حوصله است. هرچند با این کار نیز، دست آخر برخی از تصاویر مبهم باقی می مانند. امیدوارم راهی که "حسین صفا" با "وصیت و صبحانه" آغاز کرده و در منجنیق ادامه داده است، به اعتلا و غنای بیشتر شعر فارسی منجر شود.
منجنیق کتاب عجیبیاست صفا شاعریاست با ذهنی سرشار از تصاویر و ابداعات انحصاری و نو! تا نیمه های اول کتاب سرتاسر شعر هایش حاوی لذت هستند اما کمکم اشعار دچار افراط زدگی میشوند، آنقدر که نمیشود از آن ها لذت برد یا مفهومشان را درک کرد و فهمید، تنها میشود دانستشان شاعر باید بفهمد تا چه حد باید خلاقیت خودش را به کار ببندد، بداند تا چه حدی میتواند شعر صفا بسراید و بعد از آن دیگر تنها صفا ماند، 40 صفحه آخر تنها صفا بود و شعری ندیدم!
هرچه از شگفتی های این مجموعه شعر بگوییم کم گفته ایم. کسانی که در دنیای شعر قدم می نهند و به آن علاقه دارند حتما سری به این کتاب بزنند چرا که از حیث خیال و زبان و تصویر و فضای شعری در قله ی شعر مدرن ایران قرار دارد
این مجموعه به نظرم قبل از هر چیزی بیشتر ویترینی از جهان بینی صفا صفا در اصل میخواد چیزی شبیه مولانای عصر حاضر باشه یا حداقل دوست داره این بخشی از کراکترهنریش باشه وارد کردن مفاهیمی مثل وحدت وجود در قالب های شعری معاصر فکر میکنم موید همین مطلب باشه.چیزی که در شعر جهان فاسد مردم به وضوح دیده میشه عشق زمینی هم در چند غزل پیچیده در آرایه ها به مخاطب تقدیم میکنه که خب همراه با اون حزن خاص حاکم به اشعار صفاست.البته غیر از اونی که اینطور شروع میشه: هوای تشنهی تابستان عرق نکرده که مرد از تو! چگونه این همه آغوشی؟ نگاه کرکرهها پایین دهان پنجرهها باز است چرا لباس نمیپوشی؟
مشخصا نقد سیاسی اجتماعی که هم در ما بزرگ و نادانیم هم در آستانه ی پیری مطرح شده از دغدغه های شاعر بوده که خب ناچارا لا به لای سایر اشعار گنجانده شده.
منجنیق | حسین صفا صفا ترانهسرای آلبوم ابراهیم چاوشیست، - توصیه میشه قبل از منجنیق، وصیت و صبحانه رو بخونید - اشعار معاصرتر از غزل هستن، سهلتی بودن هم باعث شده منجنیق سیالگونه، فرم کلاسیک رو پر کنه! انتخاب شعر سخت بود، و این یعنی کتاب لبریزه!
حلزونی که خانهاش همهجاست و بهدنبال خانه میگردد - خانهای زیر شیروانی خود - به مزارش روانه میگردد مردهای که به هرکجا برود با خودش میبرد مزارش را
حسین صفا امیدوارکننده هست ولی هنوز جا داره از پوستهی خودش خارج بشه و از تکرار خودش دست برداره. دستت مبارک است که چک میزند به گوش دستت مبارک است که میآورد به هوش عیسای دستهای مبارک بزن مرا تا مردهای به زنده شدن مفتخر شود