قشنگترین چیز کتاب مقدمهشه:
خواب چند جلد از کتاب تازهام را دیدم. اسم کتاب «دریا» بود با جلدی مشکی. دیدم کتابها در دستم فرسوده شدند و ورق ورق شدند. ورقها از دستم شرّه میکردند.
یکی از دوستانم در خوابم بود. به او گفتم: ببین! این اوراق پراکنده کتاب تازهٔ مناند. گفتم: اسم کتابم دریاست. گفتم: بیشک مادرم خوشحال خواهد شد که اسمش را بر کتابم گذاشتهام. بیدار که شدم اسم مادرم نرگس بود. پس اسم کتاب تازهام را گذاشتم نرگس.