پدر نینا در دریاچه غرق شده و او فکر میکند پدرش ماهی شده و نامههایی را که برای پدرش مینویسد به دریاچه میاندازد. یک روز صبح درست وقتی شب قبل ساعتها گریه کرده و نیمهشب از سایههای روی سقف هیولا ساخته و شبیه یک قورباغهی واقعی با چشمهای پفکرده و موهای ژولیده نشسته و انتظار هیچ اتفاقی خوبی را ندارد، پستچی جواب نامهاش را میآورد. کسی چه میداند؟ شاید نینا درست فکر میکند، شاید هم …
«فکر نمیکنی تصورات هرکس از بهشت و جهنم با هم فرق داشته باشد؟ شاید جهنم هرجایی باشد که در آن احساس رضایت و آرامش نداشته و اندوهگین باشی و هر لحظه که از صمیم قلب خوشحال باشی و عشق و دوستی را در دلت احساس کنی، بودن در بهشت را تجربه کردهای.»
دقیقا "فقدان" میتونه بدترین اتفاق و جهنم تو زندگی باشه؛ اونقدر عذابآوره که قلب آدم رو میسوزونه و آدم رو وسط ناکجاآبادی میذاره که از خودت میپرسی«من کیام؟ کجام؟» اما جوابی پیدا نمیکنی و هیچوقت خود سابقت نمیشی. پدر نینا تو دریا غرق شده و نینا فکر میکنه پدرش ماهی شده. هر روز میره پیش ماهیفروشها تا باباش رو بین ماهیها پیدا کنه. نینا کتابخون و هنرمنده و با رویاهاش زنده است. واسه رهایی از شر ناراحتیهاش گاهی سنجاب میشه و گاهی ماهی. این وسط نامههایی از شخص ناشناس یا ماهی ناشناسی به اسم "آقای ماهی" به دستش میرسه که زندگیش رو تغییر میده. یعنی آقای ماهی کی میتونه باشه؟!
پ.ن. این کتاب یه دریچه است واسه دیدن بچههایی که یکی از عزیزترین آدمهای زندگیشونو از دست دادن و واسه شناختن و مراقبکردن از سنجابماهی درونمون.
به نظرم یکخورده زود و یکهویی و ... تمام شد!! واقعا منتظر بودم چند صفحهای بیشتر بخونم. آخرش خوب بود و ماجرایی که برای نینا پیش اومد خوب توی داستان نشسته بود. سنجابه و آینه نقطهی قوت داستان بودند و سرانجام خیلی خوبی داشتند؛ با اینکه کاملا میشد عاقبتشون رو حدس زد، بهجا و خوب سرنوشتشون رو طی کردن. همچنان با اونچه از زبان نینا درمورد ظاهر بقیه نقل شده مشکل دارم، بهشدت. حیف، کاش این بخشها در داستان طور دیگری بودن اولش میخواستم 3ونیم ستاره بدم، ولی یاد ماجرای یاشار و مادرش افتادم و علامت سؤال پررنگی توی ذهنم شکل گرفت و به همون سه ستاره قانع شدم
اولش با کتاب ارتباط برقرار نمی کردم، توصیفهایی که شده بود به نظر نمیاومد از زبان یک نوجوان باشه، یک چیز بینابین بود، که آدم رو سردرگم میکرد، از طرفی خیلی جاها از نفرتی که نینا به خیلی از مسائل داشت تعجب میکردم، در واقع چیزهایی بود که فکر میکنم بیشتر دغدغه یک ذهن بزرگسال هست تا یک نوجوان. بخشهایی از متن هم انگار نویسنده دوست داشت از یک موضوع نامربوط حرف بزنه و به زور چپونده بود توی کتاب. اما تقریباً از نیمهی دوم به بعد متن خیلی جذابتر شد و طوری بود که دلم میخواست بیشتر و بیشتر بخونم و حتی منتظر نامههای آقای ماهی بودم. :دی هرچند نمیتونم بگم عاشق کتاب شدم یا دنیای نینا رو دوست داشتم ولی در کل کتاب خوبی بود.
اگه دنبال یه خواندنی لذتبخش میگردید کتاب خیلی خوبیه. چند ساعت بیشتر طول نمیکشه و شمارو غرق در دنیای خیال میکنه. کتاب در یک سوم انتهایی تازه روند هیجانی پیدا میکنه. من ترجیح میدادم ریتم کتاب خیلی زودتر تند میشد و اینکه پایان روایت شکوه خانم و پسرش (یا حتی پسرک ماهیفروش :دی) باز نمیموند. اگه جلد ۲ داشته باشه حتما میخونم :)
اولای کتاب فکر میکردم با یه کتاب تخیلی روبه رو ام و پدر نینا واقعا ماهی شده! چون براش نامه میفرستاد! که اصلا هم معلوم نشد کی نامه ها رو میفرستاده و سنگه دست یاشار چیکار میکرده و اینا نثر قشنگی داشت. سردرگمی و غم نینا خیلی خوب نوشته شده بود. فصلی که موهاشو کوتاه کرد عالی بود.
آغاز داستان و دوست نداشتم و خوشم نیومد اما کم کم جذاب شد و با اینکه یه کم مبهم بود نکته های جالبی داشت و از طرز فکر نینا و نوع نگاهش به زندگی خوشم اومد .
This entire review has been hidden because of spoilers.
دوست دارم دست نینا رو بگیرم و از کتاب بکشم بیرون، بعد بهش بگم عزیزکم، تو تنها نیستی... منم مثل توام... من درکت میکنم، منم احساساتی که تجربه کردیو تجربه میکنم :) دلم میخواد بهش بگم تو دیوونه نیستی! من فکر نمیکنم تو دیوونهای، خودمم اینجوریم! حتی اگرم دیوونه باشی، دیوونهها آدمای بهترین :) دوست دارم بهش بگم منم مثل تو مرز بین خیال و واقعیت رو گم میکنم :) منم مثل تو دوست دارم از یه زاویه دید نامعمول و خاص چیزهارو نگاه کنم. منم مثل تو از طرف دیگران دیوونه و عجیب غریب تصور میشم. من تمام حرفاتو باور میکنم :) میدونی... انگاری دنیایی که تو قلب و مغز افرادی مثل ما جریان داره، ایدهآلتر از اونیه که بتونه واقعی باشه :) میدونی... ما به این دنیای واقعی تعلقی نداریم... ولی اشکالی نداره! خودمون قشنگش میکنیم! مثل تو که سنگهای خاکستریو با رنگآمیزی زیبا میکنی. یه سوال پرسیده بودی، گفتی فکر کردنه که به چیزها موجودیت میده یا دیدن؟ جواب من اینه: حس کردن و فکر کردن! ایناس که به چیزها موجودیت میده! هرچیزی که تو فکر و قلب تو باشه وجود داره، حتی اگه دیده نشه! مثلا ما خدارو مستقیما نمیبینیم، اما حقیقیترین حقیقتِ موجوده... پ.ن۱: این کتاب اشکمو درآورد... نینا و آقای ماهی همیشه تو قلب من خواهند موند و هیچوقت فراموششون نمیکنم پ.ن۲: قلم نویسنده و خلاقیت ذهنشو خیلی دوست داشتم! پیرنگ داستان، حرفای عمیقی که لابهلای اتفاقات مخفی شده بود، آرامشی که بین سطرها قدم میزد، تعلیق آخر داستان :) همه چیز و همه چیز! میتونم یه عالمه از مزایای کتاب حرف بزنم پ.ن۳: ۵ ستارهای که دادم، و تعریفاتی که کردم، نتیجهی مقایسهی کتاب با کتابهایی که ردهی سنی و موضوع و سبکشون به این کتاب شبیهه بود! مسلما همچین کتابیو با کتابهای فسلفی یا شاهکارهای ادبی مقایسه نمیکنن. این کتاب از نظر من برای رنج سنی ۹ تا ۱۲_۱۳ سال انتخاب عالیای هست ولی من خودم به شدت ازش لذت بردم و احساس بچهگونه بودن نگرفتم، قلبمو لمس کرد 🌕
فریبا دیندار رو مدتهاست میخونم شاید قریب به ده سال و کاملا به توانایی اون در نوشتن واقفم و کتاب هم از زیبایی در متن و خلاقیت در اسم برخوردار بود ولی داستان تکراری بود. این مدل رو ما بارها در نوشتههای دیگهای مثل دنیای سوفی دیدیم و میتونه کشش خوبی ایجاد کنه که خواننده تا ته بره ببینه چی میشه. مسیر و ادبیات داستان هم زیبا بود ولی کلیت تکراری بود برای من. اما شاید بتوان با چشمپوشی از نمونههای خارجی، آینده خوبی رو برای داستانهای ایرانی به قلم این نویسنده متصور شد.
"خوشحال باش و به تمام آنچه اتفاق افتاده است لبخند بزن، روزهای در پیش رو بسیار روشناند"
این کتاب رو به قدری دوست داشتم که دلم میخواد یه نسخه ازش رو به هرکی که دوستش دارم هدیه بدم تا با داشتنش یاد من بیوفته! این کتاب واقعا "من" بود. خیلی "من" بود. :) خودم رو تو تک تک حسهای نینا میدیدم انگاری.. و نینا، نینای عزیز من🫂این اسم تبدیل به یه اسم دلنشین شد برام، مثل یه دوست واقعی🥲 خانم فریبا دیندار عزیز، قلمت در قلب من جای گرفت.🤎🐿️
این کتاب در بین رمان های نوجوان فارسی ای که من تا کنون خوندم فوق العاده بود، از نظر من به دخترهایی که اعتماد به نفس پایین دارن باید پیشنهاد بشه، چون شخصیت اصلی حتی اگه خجالتی بود سرشار از اعتماد به خود بود، دختری مستقل و قوی بود خودش مشکلات رو حل میکرد و ...
"وقتی دستهایم در حال انجام کاری باشند، احساس خوبی دارم. فراموش میکنم پایم را عصبی تکون بدم، فراموش میکنم پوست کنار ناخنهایم را بکنم یا تار موهایم را دور انگشتهایم بپیچم و به نقطهای زل بزنم و مامان رو نگران کنم که نکند دیوانه شدهام" ۸ سال قصد خوندن این کتاب رو داشتم از لحظهای که توی نمایشگاه کتاب پیکسلش را هدیه گرفتم میدونستم که حتماً باید بخونمش اما هیچوقت این اتفاق نمیوفتاد تا اینکه بالاخره دیروز تونستم به احساسی که میگفت نخرمش غلبه کنم و خوندمش.
کتاب قشنگی که پر از خیال بود. گرچه پایان نسبتا باز داستان، کمی آدم رو سردرگم می کرد. (خطر اسپویل) البته من از این که سنجابه واقعی نبود، فوق العاده ناامید و سرخورده شدم!