What do you think?
Rate this book


One of the towering figures of Russian literature, Fyodor Dostoyevsky depicted with remarkable insight the depth and complexity of the human soul. In this literary classic, he focuses on Prince Myshkin — a nobleman whose gentle, child-like nature, and refusal to be offended by anything has earned him the nickname of "the idiot."
Returning to Russia from Switzerland, where he underwent medical treatment for a number of years, Myshkin learns of his benefactor's death, finds himself heir to a large fortune, and without instigation, becomes entangled in the intrigues of a corrupt ruling class.
A superb, panoramic view of 19th-century Russian manners, morals, and philosophy, The Idiot remains a provocative example of psychological realism.
872 pages, Kindle Edition
First published January 1, 1869
“Oh, so you are a philosopher; but are you aware of any talents, of any ability whatever in yourself, of any sort by which you can earn your living? Excuse me again.”
“Oh, please don’t apologise. No, I fancy I’ve no talents or special abilities; quite the contrary in fact, for I am an invalid and have not had a systematic education. As to my living, I fancy...”
„- Dar Rogojin s-ar căsători [cu Nastasia Filippovna]?
- Cred că și mîine s-ar putea căsători [zise Prințul]; s-ar căsători și, peste o săptămînă, zic eu, ar înjunghia-o” (p.40).








نینا الکساندروونا زنی ۵۰ ساله به نظر میرسید که چهرهای لاغر و نزار داشت و حلقهای سیاه تیره دور چشمهایش را فرا گرفته بود و بیمار و دردمند مینمود. ولی سیما و نگاه نسبتاً مطبوعی داشت. از همان اولین کلماتش پیدا بود که زنی جدی و حقیقتاً محترم است. با وجود ظاهر دردمندش احساس میکردی که رأیی صائب و ارادهای استوار دارد. لباسش بسیار ساده و فقیرانه و تیره رنگ بود و به تنپوش پیرزنان میمانست، اما برخورد و گفتار و به طور کلی رفتارش حکایت از آن میکرد که روزگار بهتری را نیز دیده است.
پرنس واقعاً هوش و بصیرت فوقالعادهای دارد و همه چیز را میفهمد، با وجود همهی اینها ابله است. در این هیچ تردیدی نیست.
این شخص یک بار همراه محکومان دیگری به روی سکوی اعدام رفته بود و حکم اعدامش را خوانده بودند جرمش سیاسی بود و قرار بود تیربارانش کنند. ۲۰ دقیقه بعد حکم یک درجه تخفیفِ مجازاتش را خواندند. ولی خوب، در فاصله میان قرائت دو حکم، یعنی ۲۰ دقیقه یا دست کم ربع ساعت، با این یقین زنده بود که چند دقیقهی دیگر به مرگی فوری خواهد مُرد. نمیدانید چقدر دوست داشتم که گاهی وقتی احساسهای آن زمان را به خاطر میآورد، حرفهایش را بشنوم و بارها از او خواهش کردم که خاطراتش را برایم بازگو کند و او همهی احوال خود را با روشنی عجیبی به یاد داشت و میگفت که هرگز جزئیات این دقایق را فراموش نخواهد کرد. میگفت هیچ چیز در این هنگام برای او تابرباتر از این فکر مدام نبود که: چه میشد اگر نمیمردم؟ چه میشد اگر زندگانی به من باز داده میشد؟ آن وقت این زندگی برایم بینهایت میبود و این بینهایت مال من میبود. از هر دقیقهی آن یک قرن میساختم و یک لحظه از آن را هدر نمیدادم. حساب هر دقیقهی آن را نگه میداشتم تا یکیشان را تلف نکنم. میگفت که این فکر عاقبت به چنان خشمی مبدل شد که میخواست هرچه زودتر تیربارانش کنند.
این زن سیاهروز عمیقاً یقین دارد که زنی بسیار سیاهکار و فاسدترین زن دنیاست. وای، آبرویش را نریزید. سنگ رسوایی به او نیندازید. او از آگاهی به آلودگی و ننگی که سزاوارش نبوده، زیر بار گناهی که نکرده، بیش از حد رنج برده است. آخر گناهش چیست؟