Un relato magistral, perfecto en su concepción y de forma, debido a uno de los escritores que vivieron con mayor intensidad el drama de la historia europea del siglo XX, Stefan Zweig.
Stefan Zweig was one of the world's most famous writers during the 1920s and 1930s, especially in the U.S., South America, and Europe. He produced novels, plays, biographies, and journalist pieces. Among his most famous works are Beware of Pity, Letter from an Unknown Woman, and Mary, Queen of Scotland and the Isles. He and his second wife committed suicide in 1942. Zweig studied in Austria, France, and Germany before settling in Salzburg in 1913. In 1934, driven into exile by the Nazis, he emigrated to England and then, in 1940, to Brazil by way of New York. Finding only growing loneliness and disillusionment in their new surroundings, he and his second wife committed suicide. Zweig's interest in psychology and the teachings of Sigmund Freud led to his most characteristic work, the subtle portrayal of character. Zweig's essays include studies of Honoré de Balzac, Charles Dickens, and Fyodor Dostoevsky (Drei Meister, 1920; Three Masters) and of Friedrich Hölderlin, Heinrich von Kleist, and Friedrich Nietzsche (Der Kampf mit dem Dämon, 1925; Master Builders). He achieved popularity with Sternstunden der Menschheit (1928; The Tide of Fortune), five historical portraits in miniature. He wrote full-scale, intuitive rather than objective, biographies of the French statesman Joseph Fouché (1929), Mary Stuart (1935), and others. His stories include those in Verwirrung der Gefühle (1925; Conflicts). He also wrote a psychological novel, Ungeduld des Herzens (1938; Beware of Pity), and translated works of Charles Baudelaire, Paul Verlaine, and Emile Verhaeren. Most recently, his works provided the inspiration for 2014 film The Grand Budapest Hotel.
بالاخره باید زندگی میکردیم.. و زندگی آدمی، زندگی چهار بچه یتیم، بچه های خواهرم، مهمتر از چند برگه چاپی است،مگر نه؟
به عنوان یک داستان کوتاه فوق العاده بود.منی که ابدا طرفدار داستان کوتاه نیستم و اکثر داستان کوتاه هایی که میخونم رو نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم، خیلی زیاد از این داستان خوشم اومد. یک قصه تلخ از دوران تلخ.دوران تلخی که ما ایرانیان به خوبی میتونیم درکش کنیم. اپیزودی از دوران تورم در آلمان نامی است که نویسنده بر این داستانش گذاشته. اما این داستان و حکایتش ابدا مخصوص دوران جنگ جهانی و آلمان نیست. ما ایرانیانی که از اوایل دهه نود درگیر تحریمهای ظالمانه اقتصادی شدیم، به خوبی این آب رفتن سرمایه و روز به روز فقیرتر شدنمون و سخت زندگی کردنمون رو با گوشت و پوست و استخوان درک میکنیم....واقعا اگر ما جای خانواده پیرمرد نابینای داستان بودیم چه میکردیم؟.فکر میکنم سال پیش بود که جمله ای خوندم از دکتر نیلی با این مضمون که با این وضعیت اقتصادی حاکم بر ایران، هزینه درست و سالم زندگی کردن خیلی زیاد شده(نقل به مضمون).حقیقتا موقع خوندن این داستان یاد این جمله افتادم.وقتی داستان رو خوندم احساسات متفاوتی رو تجریه کردم.اول عصبی شدم از دست مادر و دختر خانواده، دلم سوخت به حال پیرمرد ولی جایی که دختر گفت:بالاخره باید زندگی میکردیم(تیتر ریویو) با در نظر گرفتن شرایط سخت و بغرنجی که گرفتار شده بودند، بهشون حق دادم.همچنان برای پیرمرد دلم سوخت و سوخت ولی از شدت شماتت اعضای خانواده کم کردم. بعضی مشکلات ما خروجی شرایط دشوار سیاسی اقتصادی است که درش گیر کردیم و هر چه قدرم خودسازی و توسعه فردی و امثالهم داشته باشیم، نمیشه صحیح و بی خطا زندگی کرد.به جای شماتت اعضای خانواده نفرین و لعن به جنگی فرستادم که اگر نبود، احتمالا این اقدامات رخ نمیداد. کار دختر و مادر خانواده درسته اخلاقی نبود ولی منجر به حفظ خانواده و زندگی کردن بود. اخلاقی ذبح شد تا زندگی بماند.لعنت به جنگ.چه جنگ نظامی و چه جنگ اقتصادی و تحریم...
تاریخ آینه اثر ادبی است یا بالعکس؟ وقتی زمانه رنگِ روایتِ اثر را تعیین میکند.
0- این سری مجموعۀ تجربههای کوتاهِ نشر چشمه، اگر به ترکیبِ برندۀ نویسنده-مترجم خوب برسید، چیزهایی خوبی در برخواهد داشت. برای اوقات خیلی فستفودی گزینۀ مناسبی است (بدیهی است فستفودی از حیثِ این است که با آثاری مشخصا کوتاه و مختصر مواجه هستیم، و طبعا منظور این نیست که با «آثاری فستفودی» و ضعیف طرف ایم).
1- تاریخ قرنِ 20 اروپا کم شگفتی ندارد. فهمِ خیلی از کنجاویهای انسانِ غربی، ریشه در تاریخ این قرن دارد و احتمالا بتوان نشان داد تجربۀ انسان در قرن 20 هم ریشه در این کنکجاویهای انسان غربی دارد (پژوهشهایی ذیلِ «تاریخ فکری/intellectual history» مانند کارهای هنری استوارت هیوز، به نسبتِ بینِ اندیشهها و وقایع تاریخی (تاثیر اندیشهها بر تاریخِ محقق شده) تاکید دارند که واقعا از حوزههای پژوهشیِ جذاب است و تاریخِ فکری قرن20 نیز جایی است که در یک دوگانه هیوز به آن پرداخته است). باری، از میانِ تاریخ جذابِ قرنِ 20 اروپا، پر فرازونشیبترینِ روایات را، آلمانِ قرن 20 دارد. آلمان در میانِ دوجنگِ جهانی (1918-1939)، رخدادهای مهمی را به خود دید. از مهمترین ویژگیهای آلمان در آن دوران، چیزی به نامِ جمهوری وایمار (1918-1933) است. جمهوریای که با فروپاشیِ امپراتوریِ آلمان در 1918 سربرآورد، و در نهایتِ محملِ سربرآوردنِ هیتلر شد. داستانِ جمهوری وایمار از آموزندهترین و بهتآورترین روایتهای تاریخیای است که میتوان از آن اطلاع یافت. کتابِ «دموکراسی بدون دموکراتها؟» اثرِ هندریک تُس با ترجمۀ مهدی تدینی، اثری خوب برای آشنایی با آلمان در این دورۀ زمانی است (حتما رجوع به دانشنامههایی مثلِ بریتانیکا و جز آن نیز مفید خواهد بود).
2- در تکستبوکها و کتابهای جریان اصلیِ علم اقتصاد، روایتِ «ابرتورم/hyperinflation» در جمهوریِ وایمار، از مثالهایی است که به دانشجوی صفر کیلومترِ اقتصاد، اهمیت پول، تورم و نسبتِ تبدیل ارزها به یکدیگر را بفهماند. ابرتورم یک ترم و اصطلاح اقتصادی است که تعاریفِ ویژۀ خود را دارد، اما اینجا و مشخصا در تجربۀ جمهوریِ وایمار این اعداد و تعریف آنچنان اهمیتی ندارند. وقتی در یک سال (از 1922 تا 1923) از حدود 493 مارک به ازای هر دلارِ آمریکا در ژوئیه 1922، به 4.2 تریلیون مارک به ازای هر تک دلارِ آمریکا در میانۀ نوامبر 1923 میرسد*، میتوان فهمید که چه اثری بر ادبیات و آثار ادبی میتواند داشته باشد. البته جالب است که این داستانِ کوتاه، «تحتِ تاثیرِ» این ابرتورم نیست، بلکه تصویر یا «اپیزودی» از این ابرتورم است. توضیح خواهم داد.
3- معمولا میگوییم یک اثرِ ادبی را بهتر میتوان فهمید وقتیکه آن را در بسترِ تاریخی-اجتماعیای که از آن سربرآورده است قرار بدهیم. با این گزاره، تلویحا پذیرفته ایم که هر اثری، حتی انتزاعیترین اثرِ ممکن (اثر ادبی از قضی نباید و نخواهد که «انتزاعی» باشد)، رنگی از زمانۀ خود خواهد گرفت. برای نمونه، خیلی اثر و کتاب هست - مشخصا از اصحابِ «تاریخنگاریِ نو» - که با خوانشِ آثارِ شکسپیر مانند مکبث، شاه لیر، ریچارد سوم و... تلاش کرده اند که وضعیتِ تاریخیِ عصر شکسپیر (1564-1616) و حاکمان «جبار/tyrant» را نشان بدهند (کتابِ «جبار؛ شکسپیر و سیاست» از استیون گرینبلت، با ترجمۀ آبتین گلکار چنین است). یعنی با نظرِ به اثرِ ادبی و نمایشی تلاش خواهیم کرد به فراتر رویم و با مساعدت از اثرِ هنری و عطفِ نظر به آن، تاریخ آن زمانه را درک کنیم. اما آثاری هستند که اصلا خود را تصویرِ زمانه تعریف میکنند. مانند این داستانِ کوتاه از مجموعۀ نامرئی که نویسنده، اشتفان سوایگ، آن را «اپیزودی از ابر تورم در آلمان» مینامد.
4- روایتِ اثر چیست؟ (طبعا در ادامه اسپویل و لورفتنِ داستان رو داریم. اگر حساس اید پیشنهاد میکنم اولِ خودِ داستان که بسی کوتاه است را بخوانید). ابرتورمِ آلمان است و کاروکاسبی هیچکس درست نمیچرخد. یک گالریدار و کلکسیونر آثارِ هنری در آلمانِ درگیرِ ابرتورم، دنبال این است که زودتر از دستِ وجوه نقدِ خود خلاص شود و اثری چیزی بخرد (داستان را این گالریدار و به صورتِ اول شخص روایت میکند). اما خب، وضعِ همه بد است (در ابرتورم هیچکس برنده نیست!). به نحوی، شخصیتِ راویِ این داستان که گالریدار است، به یکی از مشتریانِ قدیمیِ خود مرتبط میشود. به دیدار او میرود و متوجه میشود پیرِ مردی که گالریِ خانگیِ نسبتا خوبی در طولِ عمر خود جمع کرده است، کور شده است؛ یعنی عمری کلکسیونِ نقاشی و اثرِ هنری جمع کنی، و دیگر یارای دیدنشان را نداشته باشی. اما اصلِ روایت این نیست، دختر و همسرِ این پیرمرد که زیرِ بارِ فشار ابرتورم از کمر تاشده اند، مجبور شده اند نقاشیهای گالریِ این پیرمرد را به ضرورتِ بقا بفروشند و جای آن را با چیزهایی پر کنند که پیرمردی که صرفا با «لمس میتواند نقاشیها را ببیند!» فریب بخورد. یعنی یک میراث، پوچ خواهد شد که بقا ممکن شود! روایتِ اثر، تماما، همانطور که خود را در عنوان نشان داده است، «اپیزودی از تورم در آلمان» است. یعنی تاریخ در این اثر، چیزی نیست که در پستو باشد و بدانیم که هست ولی باید صدایش بزنیم، بلکه تاریخ در این اثر چیزی است که برای آن اثر به وجود آمده است؛ این اثر برای ثبتِ «تصویرِ تاریخ»، اثر هنری و یک «مجموعۀ نامرئیِ» به نیستیرفته را بهانه میکند و اپیزودی از داستانِ آلمانِ درگیرِ ابرتورم را نشان میدهد.
5- این ماهیتِ تاریخیِ این داستان کوتاه میتواند مهمتر از چیزی باشد که در نگاهِ اول به نظر میآید. برای نمونه، برای منطقیشدنِ شخصیتِ خونریزِ کالیگولا در نمایشنامۀ «کالیگولا» از کامو، به این ایده فکر کرده بودم که تاریخ جایی است که کامو با ارجاع به آن سعی کرده است شخصیتِ خود را بسازد و به بیانی، زحمت و بارِ شخصیتپردازی را از دوشِ خود بردارد و به تاریخ حواله کند. در «مجموعۀ نامرئی/اپیزودی از تورم در آلمان» نیز با همین سناریو طرف ایم، مخصوصا که با «داستانی کوتاه» طرف ایم. داستانِ کوتاه مجالِ این را نمیدهد که شخصیتها پخته شوند و در جهانِ داستانی جاگیر شوند. اما وضعیتِ تورمی و شبهسمپاتی/همدلیای که سوژۀ ایرانیِ درگیرِ تورم با اثر دارد کاری میکند که غمِ این مجموعۀ ازدست رفته به بهای بقا، به عمقِ جانمان رسوخ کند. یعنی با اینکه عجزِ نابینایی، سادهدلیِ پیرمرد و باوری مبنی بر «وجودِ مجموعۀ نقاشیها» دارد، و اعتمادی که به کلکسیونرِ راوی دارد را میفهمیم و برای پیرمرد دل میسوزانیم، ولی این دلسوزی بیش از اینکه حاصل از اثر باشد، حاصلِ از همفهمیِ تاریخیِ ما با غمِ پیرمرد است که میفهمیم تورم جایی را خواهد زد که دل بسوزد! این تصویر که دخترِ پیرمرد که در خانه مانده است و ازدواج نکرده، فضاسازیِ اول داستان که بازارِ آثار هنری خوابیده است و...، همین «فضای تاریخی» را خواهند ساخت. فضایی تاریخی که همدلی با شخصیت را ممکن میکند. این همدلی، بیش از اینکه از خودِ شخصیت برخیزد (که داستان کوتاه آنچنان مجالِ ساختِ «شخصیت» نمیدهد)، از آن لحظۀ تاریخیای برمیخیزد که اثر خواسته است آن را تصویر کند.
این اثر، غم داشت و این غم، غمِ از دست دادن بود و غمی بود که به ضرورتِ بقا ایجاد شده بود و این همانِ غمِ فردِ گرفتار در ابرتورم است. پس نویسنده، نامِ اثر را به نیکی «اپیزودی از تورم در آلمان» قرار داده است.
* مبتنی بر ص87 از کتابِ «دموکراسی بدونِ دموکراتها»
از نظر من داستان مجموعهی نامرئی استعارهای از دنیا و ظواهر آن است.
بخش های از کتاب:
▪️این جماعت از آدم به دور کاری کردهاند که من و امثال من به یک کتاب زیبای چاپ قدیم فقط به چشم لفافهای برای فلان مقدار دلار نگاه کنیم.
▪️گیج و منگ و آرام از پلهها پایین آمدم. احساس شرم میکردم : در لباس فرشتهی قصهها به کلبهای فقیرانه وارد شده بودم، کمک کرده بودم که فریبی نیکخواهانه صورت بگیرد، بیشرمانه دروغ گفته بودم، و از این طریق نابینایی را برای ساعتی بینا کرده بودم، ولی در اصل دکانداری بودم که آمده بود تا با حیله و تزویر یکی دو اثر پر ارزش را از دست کسی بیرون بیاورد. اما آنچه با خود بیرون میبردم بیش از آن بود: یک بار دیگر فرصت یافته بودم با تمام وجود شوق و شوری بیپیرایه را تجربه کنم و در دورانی سرد و بیروح به خلسهیی روحانی فرو شوم که تنها معطوف به هنر بود، خلسهای که ظاهرا دیگر در یاد و خاطرهی انسانهای امروزی جایی ندارد.
▪️گویا گوته بود که گفت: مجموعهدارها مردمانی کامروا هستند.
چشمانم را میبندم و سعی در پرواز از فراز این دنیای تاریک و مردم عبوس دارم. در دنیای من، زیرِ پلکهای بستهام، آدمها به دنبال آرزوهایشان میروند و در شادی رسیدن به آن، لبخند به لبشان میآید. در دنیای چشمان بستهام، غم و غصه جایی ندارد. همه خوشحالیم. حال همهی ما خوب است... میتوان گفت آیا تو باور نکن؟
زندگی من به قبل و بعد از خواندن کتاب #وجدان_بیدار نوشته #اشتفان_تسوایگ تقسیم میشه. امروز که توی مغازه داشتم کتابهای «تجربههای کوتاه» #نشر_چشمه رو مرتب میکردم، چشمم خورد به داستان کوتاهی از تسوایگ. معطل نکردم برش داشتم و خواندم.
قلم این مرد برای من حکم جادو رو داره. چنان مهیبی به خواننده میزنه که نمیدونی چه بلایی داره سرت میاد ولی باهاش همراهی. تا نقطه پایان همراهی. روایتی پر از تاریخ زنده از گذشته. آیینهای تمام قد از ماجراهایی که اروپای قبل از جنگ و بعد از جنگ تجربه کرده. چیز زیادی نمیشه در مورد اهمیت این نویسنده گفت جز پیشنهاد به خوانده شدن آثارش. هر چیزی از اشتفان تسوایگ گیر آوردید بخونید.
Die unsichtbare Sammlung ist eine Novelle von Stefan Zweig aus dem Jahr 1925. Es ist definitiv eine meiner liebsten Geschichten aus dem Sammelband Meistererzählungen, man fühlt einfach total mit den Charakteren. My heart aches!
In der Geschichte sucht der renommierte Berliner Kunstantiquar R. einen alten Kunden auf, um sein Geschäft wieder anzukurbeln. Der Veteran hatte seine regelmäßigen Käufe von Grafiken Rembrandts neben Stichen Dürers und Mantegna seit Kriegsbeginn eingestellt. Ein Verkauf der 27 Mappen umfassenden Sammlung war dem Antiquar jedoch nicht aufgefallen, weshalb er den alten Sammler aufsucht, um ihm eventuell ein paar seiner Schätze abzukaufen. Beim Besuch sieht der Antiquar, dass der Mann in der Zwischenzeit erblindet ist und von seiner Tochter und Ehefrau gepflegt wird. Diese gestehen dem Antiquar unter Tränen, dass sie ohne Wissen des Mannes die Blätter während der wirtschaftlich schwierigen 1920er Jahre Stück für Stück verkauft und somit die kinderreiche Familie mit Mühe und Not über Wasser gehalten haben. Bis heute ahnt der Mann nichts davon und fühlt sich jeden Nachmittag begeistert durch seine Sammlung. Als er auch dem Antiquar begeistert seine Sammlung zeigt, spielt dieser mit und gaukelt ihm Erstaunen und Bewunderung vor. Schließlich verlässt er die Familie mit einem dankbaren Gefühl: endlich hat er wieder eine reine Begeisterung bei einem Menschen gespürt, der die Kunst um der Kunstwillen liebt.
Wie fast alle von Zweigs Novellen ist auch Die unsichtbare Sammlung eine Rahmenerzählung. Der Kunstantiquar erzählt die Geschichte dem Erzähler und dessen Mitreisenden auf einer Zugfahrt von Dresden nach Berlin. Diesen Kniff einer Rahmenerzählung finde ich eigentlich ganz gut, bloß in der Häufigkeit verlor es im Laufe der Sammlung etwas an Charme.
Ich mochte die Erzählung ganz gerne, weil der Twist so schön dramatisch und herzzerreißend ist. Ich habe wirklich mit den Frauen, dem alten Mann und auch dem Antiquar mitgefühlt. Zweig hat hier nicht das Rad neu erfunden, aber die Geschichte ist durchaus lesenswert – sind auch nur 18 Seiten!
Bitte beachten! Zweig verwendet in der Geschichte das Z-Wort in einem rassistischen Kontext ("Tore und Taschen zu, wenn die Z*geuner kommen").
جامعه آلمان پس از جنگ اول و قبل از ظهور هیتلر بسیار شبیه جامعه حال حاضر ماست. جامعهای تحت شدیدترین فشارهای خارجی، ازهمگسیختگی داخلی، بحرانهای اقتصادی، بیکاری و تورم وحشتناک و افزایش نوکیسهگان از مشخصههای اصلی این دوران است. در این میان باید نابینا بود که گمان کرد گنجینهی ارزشها هنوز سر جایشان هستند. کتاب، داستان این کوری است.
Nunca dejará de sorprenderme la capacidad de Zweig para conmover al lector de una forma tan profunda en tan pocas páginas; este genio, porque no se le puede llamar de otra forma, conseguía retratar las aristas más profundas del ser humano con una facilidad asombrosa. Aquí me ha llevado a las lágrimas con la historia del coleccionista y me ha dejado con el corazón tan sentido que hasta ahora pienso en ello y siento un hoyo en el pecho.
A Zweig le interesaban las utopías frágiles y ordinarias, entre muchas otras cosas más. Eso entendí con "Mendel el de los libros", "Los ojos del hermano eterno" y con este pequeño libro. El relato no solo es entrañable, nostálgico, doloroso y esperanzador, es la confirmación de que mi afinidad por el escritor austriaco está en la sensación que me produce como remanso de entreguerras, como respiro antes de la tragedia y el caos del mundo. Hay un dejo quijotesco en las páginas en el debate de un desengaño humanitario, en el mantener una frágil burbuja de colecciones, hechos históricos y formas de vida, ante un hombre que no sabe que ha perdido todo, porque en cierto sentido no lo pierde si las personas que están a su alrededor no dejan que muera. Ojalá volver a estas páginas cuando la tormenta pase, cuando un apapacho no sea suficiente.
I planned a lot to choose my first German novel(la) that I would read in original, and ended up buying many wonderful books and none of them I read seriously to finish. Then one fine day, when my teacher in the first class handed out the reading assignment of 9 pages that is full of words, I thought, no wonder, he likes to torment us. The students were supposed to read and discuss after 3 weeks, and I just noted the date on the printed sheets. When the date came close, and my classmates reminded each other of that assignment, I was not excited, rather worried about the number of pages. And the author? I know nothing about him, and had little idea what the story was about. Just not to appear stupid, I decided to read it on 28th November, because once you skip homework, you keep on skipping and I do not want to fall into that habit. Later I found out that it was coincidently the author's birthday! I took out my pens, marker and dictionary and started to read. The second paragraph was a bit hard for me to follow, but I kept on. Every single time I was expecting some suspense, deception and tricks, but no! Another struggle was the last paragraph. Even then, I was expecting some surprise. But all it turned out to be a beautiful and heartrending story of a collector.
How wonderful the story is! I am deeply moved by every emotion that was depicted in the story. Be it the passion, the emotions, happiness of the man whose whole existence is around his collections, the support and love and caring of his family members towards him, and the kindness of the visitor. My most memorable and touching moments had been when the collector was showing his maps to the visitor and how beautifully with subtleness the author described the change of emotions of every person present there.
The last scene of the story (the passage where I struggled and read 3+ times) brought tears in my eyes when I finally deciphered it. Can that be possible? 2.5 hours of reading and I had been transported to a different world, a world full of love, passion, hope from the sordid and sickening world.
Thank you, Mr. Stefan Zweig. It was pleasure knowing you! I am so happy knowing about you that you were from Austria, the country I feel home at.
This is needless to say one of the best stories I read, and it is my first read German novella.
دیواری از تخته برپا کرده بود. دیوار، کارخانه را از چشمانداز خانگیاش دور میکرد. از کارخانه بیزار بود. از ماشینی که روی آن کار میکرد، بیزار بود. از آهنگ چرخش ماشین که خود بر سرعت آن میافزود، بیزار بود. از آن همه تب و تاب که برای رسیدن به پاداش کار اضافی، و در نتیجه دستیابی به آن رفاه نسبی، خانه و باغچه، به خرج داده بود، بیزار بود. از همسرش که هر روز میگفت: «دیشب باز رعشه داشتی، بیزار بود، آن اندازه که دیگر، زن از رعشه حرفی به میان نمیآورد. اما دستهای مرد همچنان در خواب به آهنگ پرشتابِ کار میجنبیدند. از پزشک خود بیزار بود که میگفت: «ب��ید احتیاط کنید، کار کنتراتی دیگر مناسب شما نیست.» از سرکارگر بیزار بود که میگفت: «کار دیگری به تو میدهم، کار کنتراتی دیگر برای تو مناسب نیست.» از آن همه دلسوزیِ ریاکارانه بیزار بود. نمیخواست پیر و از کارافتادهاش بخوانند. نمیخواست به مزد کمتر تن در دهد، اما روی دیگر آن دلسوزیها چیزی نبود مگر مزد کمتر. سپس بیمار شد، پس از چهل سال کار و بیزاری، برای نخستین بار، بیماری به سراغش آمد. بستری شد و از پنجره به بیرون چشم دوخت. باغچهی خود را تماشا میکرد، نگاهش تا پایان باغچه، تا دیوار تختهای میرفت. آن سوی دیوار را نمیدید، کارخانه را نمیدید. فقط بهار را در باغچهی خانهی خود میدید و دیواری را که با تختههای لاکخورده برپا کرده بود. همسرش میگفت: «به زودی باز از خانه بیرون میروی، در این فصل سال همه چیز در حال شکفتن است.» اما او گفتهی همسر خود را باور نداشت. پس از سه هفته، رو به همسرش گفت:
«دلم گرفت. تمام مدت چشمم به باغچه است، فقط این باغچه را میبینم و بس، حوصلهام سر رفت. یکی دو تکه از تختههای دیوار را بردارید تا چیز تازهای پیش چشمم بیاید.»
زن وحشت کرد. سراغ همسایه رفت. همسایه آمد و دو تکه از تختههای دیوار را برچید. بیمار از شکاف دیوار به آنسو چشم دوخت و بخشی از کارخانه را دید. هفتهای بعد باز گلایه سر داد که تنها بخشی از کارخانه را میبیند و این چندان سرگرمش نمیکند. همسایه آمد و نیمی از دیوار را برچید. بیمار با نگاهی عاشقانه محو تماشای کارخانه شد. چشماندازش رقص دود بود بر فراز دودکش کارخانه، آمد و شد ماشینها به درون محوطه، و سیل آدمها که صبحگاهان به درون و شامگاهان به بیرون جاری میشد. پس از چهارده روز امر کرد باقی دیوار را هم برچینند. گلایه میکرد که از دیدن بخش اداری و سالن غذاخوری محروم است. همسایه آمد و خواست او را عملی کرد. با دیدن بخش اداری، سالن غذاخوری، و نمای عمومی کارخانه، چهرهی مرد به لبخندی شکفته شد. یکی دو روز بعد چشم از جهان فروبست...!
Con una prosa nostálgica, delicada y evocadora, Zweig nos revela el profundo dolor causado por las penurias de la guerra. A traves de una narrativa tierna y concisa, el cuento logra conmover al lector ofrecientole una reflexion profunda sobre el verdadero valor de la felicidad.
A reread is able to touch all kinds of nostalgic feelings. An immediately recognized gem was hidden in a little Dutch read about books and booksellers. To enjoy the familiar cadence of the German language once again I listened to an excellent paced audible by Dieter Mann.
Como escribe J. Burckhardt " Mucho de lo que interesaba y deleitaba a los hombres en julio de 1870 les resultará indiferente en 1871." " Lo más ominoso no es para mi la presente guerra, sino la era de guerras en que entramos y la consecuente adaptación del espíritu". Zweig nos contextualiza a un tiempo posterior a la gran guerra de 1914 y la consecuente inflación en Alemania, la colección invisible de un veterano de la anterior guerra franco-prusiana y su ilusión por el arte. El advenimiento de un nuevo mundo que se ha condenado a abdicar de la cultura.
Un relato impecable. Tiene todo lo que le pido a un buen cuento. Que se ágil, que conmueva, que atrape. Zweig es magnífico y se mueve con desenvoltura en multitud de géneros, en especial porque entiende la naturaleza humana. Por eso le va bien la ficción, el ensayo, la biografía. La edición, comodísima. Casi entra en la palma de una mano. Para leer en la parada del colectivo, mientras cuidas a tus hijos en el parque o mientras asas un pollo. Un diez.