چهار ستارهام برای تسلط محمدحسن شهسواری است به مباحثی که در کتاب مطرح میکند و آن فهرست طولانی و مفصل منابع در انتهای کتاب. هر آدمی لابد برای نوشتن و خوب نوشتن شیوهای دارد و شهسواری هم شیوهی خودش را در این کتاب پیاده کرده. شیوههای نوشتن را هم نمیشود ارزشگذاری کرد؛ این خوب است و آن بد است. آدم خودش باید شیوهاش را پیدا کند، حتی اگر شیوهاش تبعیت نکردن از هیچیک از کتابهای آموزش داستان و رمان باشد.
شهسواری قصد دارد به نویسنده کمک کند تا قبل از شروع نوشتن رمان، یک خلاصهی سه هزار کلمهای از آن را بنویسد. او برای رسیدن به این خلاصه، تلاش میکند شخصیتها را واکاوی کند. با استفاده از نظریههای شخصیت، کهنالگوها و روانکاوی یونگ به یک پیشینهی خوب و مفصل از شخصیتها برسد و رابطهی شخصیتها را هم با نظریههای مربوط به عشق پایهریزی کند. شهسواری به نویسنده کمک میکند که ساختمان رمانش را مثل یک معمار روی نقشهای چفتوبستدار پیاده کند اما اینها به این معنی نیست که اگر کسی کتاب را بخواند بعدش میتواند یک شاهکار بنویسد. هر کتابی در دو ساحت نوشته میشود؛ فرم و اندیشه. شهسواری در ساحت فرم نویسنده را یاری میکند اما ساحت اندیشه، به افکار و درونیات و تجربههای نویسنده و همچنین مطالعاتش در حوزههای دیگر ربط دارد و قرار نیست کسی به ما یاد بدهد چطور فکر کنیم و یا کدام محتوای عمیق را چرا و چطور در رمانمان بگنجانیم.
این را هم بگویم که خیلیها را دیدهام که میگوید کارگاه رمان شهسواری -که کتابش را براساس دریافتها و روش تدریسش از آن کارگاه نوشته- خیلی خوب است چون نسیم مرعشی کتاب پاییز فصل آخر سال است را در آن کارگاه نوشته. از درستیاش خبر ندارم و کتاب را هم نخواندهام اما حتم دارم که اگر آن کتاب، کتاب موفقی است نویسندهاش در هر کارگاهی که شرکت میکرد میتوانست آن را بنویسد. درست است که کتابها کمککنندهاند اما در حین نوشتن، نویسنده تنهاست.