ماجرای مردی است که به علت مرگ همسرش و مصائب دیگر ایمان خود را از دست میدهد و با این مساله تا آخر رمان دست و پنجه نرم میکند. این رمان به ماجرای نذری که همسر این مرد داشته میپردازد که مرد پس از درگذشت همسرش در مسیر ادای این نذر قرار میگیرد. رمان «سنگی که نیفتاد» اولین رمان محمدعلی رکنی است که منتشر میشود، این رمان برگزیده جایزه داستاننویسی طلاب نیز بوده است. در بخشی از این رمان آمده است: «عکس را بیرون آوردهام. این یکی سوزاندنش سخت است، واژههایی که حبیبه انتخاب کرده و نوشته روی آن عمق دادهاند به بیابان، به خودش، به من. فندک را روشن میکنم، نباید تردید کنم. این عکسها بماند برای که؟ دستم میلرزد. شعله را نزدیک میبرم. اول جاده آتش میگیردف بعد حبیبه، بعد من، بعد شعری که روی عکس آسمان است ...»
مجید اسطیری در این نشست در مورد رمان «سنگی که نیفتاد»گفت: این اثر با توجه به احادیثی که در آن مصداق پیدا می کنند، در درجه اول رمان دینی است و اندیشه را درگیر می کند. اما چون مسئله عشق در آن پررنگ است من از منظر رمان عاشقانه با آن برخورد میکنم و میگویم در این اثر عشق به شکلی تصویر میشود که میتوانیم آن را "عشق افلاطونی" بنامیم. مولفههای عشق در این رمان با آنچه در رساله "ضیافت" افلاطون مطرح میشود شباهت زیادی دارد. این نویسنده و منتقد در ادامه افزود: رمان آقای رکنی یکی از کلیشه های رمان عاشقانه را کنار گذاشته و آن شرح سوز و گداز برای وصل است. اما یکی از کلیشه ها هنوز در متن هست و آن نادیده گرفتن عیوب معشوق است. اما در واقع هیچ انسانی حتی معشوق خالی از ضعف نیست. این کلیشه از نظر من در این رمان نشکسته است و بدون هیچ تغییری دوباره بازسازی شده است. من بر اساس تالیفات "آلن دوباتن" درباره عشق و مخصوصا مقاله "رمان عاشقانه راهی مطمئن برای نابود کردن عشق است" معتقدم اگر این کلیشه هم میشکست اثر خیلی موفق تر میبود.
نویسنده مجموعه داستان «تِخران» افزود: در تصویر مرکزی این رمان که نام اثر هم از آن گرفته شده راوی سنگی را روی صندوق عقب ماشینش قرار میدهد و به خدا میگوید اگر واقعا وجود داری این سنگ را روی زمین بینداز. او خودش را در موقعیت حضرت ابراهیم (ع) که چهار پرنده را کشت و بر روی چهار کوه قرار داد تا زنده شدن آنها را ببیند تصور میکند. در حالی که این موقعیت چندان دارای قرینه با موقعیت ابراهیم (ع) نیست. بلکه به موقعیت حضرت عیسی مسیح (ع) شبیه تر است. وقتی که به روایت انجیل مارکوس ابلیس عیسی را بر بالای معبدی میبرد و میگوید اگر تو پسر خدا هستی خود را به زیر افکن، خدا تو را نجات میدهد. و انجیل میگوید "هرگز خداوند خدای خود را امتحان نکن." همچنین مثنوی مولوی حکایتی بسیار نزدیک به این صحنه را درباره وارد شدن یک یهودی بر امیرالمومنین علی ع روایت میکند. آن یهودی از امیرالمومنین میخواهد اگر به خدای خود اعتماد دارد خود را از بلندی پایین بیندازد و امام با دلایلی که مولوی خیلی در بین آنها زبردستانه عمل کرده جواب او را میدهد و درخواستش را رد میکند.
اسطیری در جمع بندی نقد خود بر رمان «سنگی که نیفتاد» گفت: در مجموع از لحاظ ساختار، پیرنگ رمان باز است. وقایع، کیفیت برساخته نداشته و در عین حال پیوند محکمی به هم ندارند. تا حدی که حتی امکان جا به جایی آنها نیز وجود دارد. به عنوان نمونه مرگ مانینا و سفر به عیش آباد قابل جا به جاییست.
بعضی وقتها یه مطلبی رو میخونی یا حرفی میشنوی با خودت میگی چقدر من نیاز داشتم بهش .. دقیقا توی همین حال و هوا .. این کتاب هم دقیقا توی همین دسته قرار داره ..
رمان ۱۶۷ صفحهای «سنگی که نیفتاد» اثر محمدعلی رکنی را باید اثری دانست که تا پایان، خواننده را دنبال خود خواهد کشید و آنقدر اتفاقات در آن سریع رقم میخورد که خواننده در بخشهایی غافلگیر میشود؛ اتفاقاتی که هرکدام همچون شتابدهنده، خواننده را به سمت جلو پرتاب میکند.
داستان در مورد مردی است به نام سعید که همسرش را از دست داده است و با تنها دختر بچه اش مریم تنها مانده است. در اثر این ابتلا ی روحی دچار شکستی درونی می شود و در ایمانش شک می افتد. ادامه ی داستان ماجراهایی است که این مرد در نسبت با خانواده، دوست، مادر ، ایمان و قدرت خدا برایش پیش می آید.....
قسمتی از کتاب :
سیگاری در دهان می گذارم. آتش فندک را می اندازم به جان سیگار . آلبوم را باز می کنم. اولین عکس، عکس حبیبه است با لباس عروسی. عکس را بیرون می آورم. چقدر آرایش دارد ! چقدر با خود حبیبه فرق دارد! فندک می زنم. آتش را زیر عکس می گیرم. گوشه ی عکس آتش می گیرد. آن طور که دلم می خواهد نمی سوزد. آلبوم را ورق می زنم . عکس بعدی را بیرون می آورم . این یکی سوزاندنش سخت است.، واژه هایی که حبیبه انتخاب کرده و نوشته روی آن، عمق داده اند به بیابان، به خودش، به من. فندک را روشن می کنم ، نباید تردید کنم. این عکس ها بماند برای که؟ دستم می لرزد. شعله را نزدیک می برم. اول جاده آتش می گیرد. بعد حبیبه، بعد من، بعد شعری که روی آسمان عکس است. بقیه عکس ها را از آلبوم بیرون می آورم، عکس های عروسی، ماه عسل، روزهای اول به دنیا آمدن مریم. مسافرت ها، عاشقانه ها، همه را مثل کلبه ای میچینم روی هم. سیگاری بیرون می آورم. تا سیگار را می کشم، تمام عکس ها خاکستر می شوند، نیست می شوند، انگار عکسی وجود نداشته. من، حبیبه، مریم، شعرها، همه با هم می سوزیم.
دیروز شروع کردم امروز تموم شد حتی تایمی که نمیخوندم هم همه ذهنم درگیرش بود فکر کنم همه مون تا الان چند بار سوالایی که سعید میپرسید تو کتاب از خودمون و دنیا پرسیدیم البته جوابش مهم تره الان دلم میخواد یه نفر پیدا کنم براش تعریف کنم کتاب رو...
تعلیق و پایان بندی خوبی داشت.فضاها خیلی خوب ترسیم شده بود اما راستش در فصل های ابتدایی خیلی جذب نشدم. یعنی آنقدر برایم کشش نداشت که نتوانم زمینش بگذارم اما هر چه جلوتر می رفتم جذابیتش بیشتر می شد. به خصوص اوج داستان در فصل آخر عالی بود.