Jump to ratings and reviews
Rate this book

از هزار هزار فرهیب ابلیس

Rate this book
گویند ابلیس به شهری درآمد که مردمان‌اش در قهر خداوند بودند. مرض‌هاء آکله بر تن ایشان درافتاده، گوشت سر و رویشان اکل کرده و به هر سولاخی مار و کژدم فروشده و ایشان همه عاجز اما بنمی‌میرند. ابلیس آمد و گفت مرا رسولی فرستاد تا شما را خلاصی دهم، دست به دعا برآورید که رسول هر که باشد، ابلیس نباشد. بو که برآیید از این عفن. قیامتی از خلق برخاست. یکی ناله برمی‌آورد، یکی نهانی اشک ریختی که‌ زنده شدیم و هرکسی به زاری انابه کردی. دست برآوردند که اگر تو ما را خلاصی دهی ما را خدا تو باشی. گفت‌ای مردم مرده بودیت باز زنده‌تان کنم. اگر با من آیید شما را به ولایتی برم که از اگند مردگان در او هیچ نباشد و جایی باشد نیکو. گفتند ما خود در زمینی بودیم بس نیکو و روز شب می‌کردیم به خوشی، ما را رسولی بیامد وعده‌ای نیکو‌تر بکرد، افتادیم در اینکه بینی. تو را چه نشان است که از این بدتر نکنی. گفت مگر از آن رسول دیگر نشان خواستید؟ گفتند نه. گفت چون است که امروز چنین خواهید. گفتند حال ما نه چنین بود که بینی. گفت پس…

36 pages, Paperback

First published January 1, 2010

About the author

امین اصلانی

8 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (25%)
4 stars
1 (25%)
3 stars
1 (25%)
2 stars
0 (0%)
1 star
1 (25%)
No one has reviewed this book yet.

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.