در مورد این کتاب احساسات چند گانه ای داشتم، تا اوسط کتاب نکاتی که در مورد زندگی اروپایی گفته میشد خیلی برام جذاب بود و خب طبیعتا نمیدونستم که تفاوت فرهنگ و زندگی ما و اون ها اینقد زیاده به خصوص جزئیاتی در مورد تفکیک زباله ها و ... و در واقع فرهنگ شهر نشینی! اما از اواسط کتاب به بعد گاهی حوصله ام رو سر میبرد.گاهی لحن طنز نویسنده من رو به خنده می انداخت. در کنار این ها بعضی جاها انگار داشتم اخبار تلویزیون رو نگاه میکردم، که البته با توجه به شغل نویسنده که گزارشگر تلویزیون هست، خیلی عجیب هم نیست، ولی برای اینکه انصاف رو رعایت کرده باشم باید بگم در نهایت اگه بخوایم زیاد سخت نگیریم نویسنده بی طرفی رو در نوشتن رعایت کرده و با خوندن این کتاب میشه چیزهای خوبی یاد گرفت، نویسنده قلم زیبایی داره و احساس میکردم که من هم اون جاها رو میبینم که توصیف کرده به خصوص در مورد بازدیدش از ایتالیا که همیشه دوس دارم اونجا رو ببینم:)
از متن کتاب:
این چه رازیست که ساکنان غرب هوای شرق را میکنند و ساکنان شرق هوای غرب را! رضایت از حضور را، رهایی را، آزادی و لذت بردن از نفسی را که میآید و میرود. کدام دست و تبر، در کجای جهان از بن برچیده است؟ شگفتا از آدمی که وقتی می ماند سودای رفتن دارد و وقتی می رود سودای بازگشت... پل رضایت در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به روزگار خود دل خوش نیست!؟