What do you think?
Rate this book


First published January 1, 1923
زن من نسبت به هر درد و رنجی احساس تنفر می کرد و دوست نمی داشت که به داستان بدبختی ها گوش دهد. غزل در او تأثیر نمی کرد و چراغ حس ترحم به ندرت در قلب خندان و کوچک او روشن می شد... رفتارش در برابر زندگانی اندکی شبیه به آن اعتمادی بود که بچه ای به زبردستی بی پایان و بی کران شعبده بازی دارد: همه ی بازی هایی که تا کنون دیده شده اند، شایان توجه و شورانگیزند اما خوشترین و شورانگیزترین بازی هنوز صورت نگرفته است. این بازی را در همین دقیقه ی بعد به شما نشان خواهند داد، شاید هم فردا... اما در هر صورت نشانش خواهند داد
خیال می کنم که در دم مرگش امیدوار بود که باز این بازی واپسین را که پاک عجیب و به وضع شگرفی تردستانه بود ببیند
مردم چه اندازه دیدنی و شایان توجهند! حتی وقتی که چیزی توجه هیچ کس را جلب نمی کند، کنجکاوی مرا تحریک می کند؛ دوست دارم که به داخل همه چیز مانند جعبه ی کوچکی نگاه کنم! چه خوش است که چیزی در آن پنهان باشد، چیزی که هیچ کس کشف نکرده است، چیزی که خودش را نشان نداده است! چه خوش است که من یگانه کسی باشم که آن را می بینم!