آنگاه ۲: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، بهار ۱۳۹۶ مقالات و گفوگوهای این شماره: مدخل کانون را در دانشنامه ایرانیکا، ترجمه مرجان چرخچی یک الگوی مدیریت فرهنگی، محمد رضا اصلانی بال پروازی برای کودکان، دان لافون، ترجمهی علی امیرریاحی کانون پرورش فکری و کژفهمیِ پایهای در امر فرهنگ، ناصر فکوهی روایت لیلی گلستان از کانون، لیلی گلستان رؤیای کودکانِ دیروز، امروز، فردا؛ گفت و شنود با ابراهیم فروزش، مرضیه وفامهر از برکه به دریا، محسن هجری و آنکه عمل کرد / نگاهی به پوسترهایِ کانونِ فرشید مثقالی، مهدی سیفی خاطراتِ آن اتوبوسِ دلرُبا، ابراهیم حقیقی پدیده ای تکرار نشدنی؛ گفتوگو با بهروز غریب پور، زینب لک همه ی تلاشم این بود که مُرغکِ کانون زنده بماند؛ گفتوگو با غلامرضا امامی، کبوتر ارشدی آدمهایِ کانون، محمد طلوعی روزی روزگاری کانون؛ درباره ی کانونِ تبریز، مهدی صالحی اقدم اَزَم یه عکس بگیر؛ گفت و گو با اسماعیل عباسی، بهنام صدیقی بازیهایِ متن و حاشیه، امیر حسین سیادتی تأثیر گذارِ فراموش شده، معراج قنبری برندی برای خلق رؤیاهایِ دوست داشتنی، فرزاد مقدم نگاهی به موسیقی در کانون، امید انارکی او رفته با صدایش اما خواندن نمیتواند، رسول رخشا خَطِّ کانون، محمد فدایی انتشارات دیکِنزی؛درباره ی کانونِ اصفهان، مرتضا آ کوچکیان الگویِ راه رفتن؛ گفت و گو با علی ا کبر صادقی، کیمیا ملکی جزیرهی آزادی دراقیانوسِ اختناق، سجاد باغبان ماهر، محمد شمس قصد کردیم کانون مدیریت شود؛ گفتوگو با مصطفی رحماندوست، کبوتر ارشدی طوفانِ غُنچهها، رومینا آغنده تحَصُّن، امیر اثباتی مهمانهایِ ناخوانده-گل بلور و خورشید، رسول نظر زاده گفتند لباسهایتان عَوَضی است؛ گفت و گو با نیکزاد نجومی، آرش تنهایی آن روزها که رفتند، محمد علی طالبی عباس کیارستمی و پرواز بیپروایِ مُرغکِ کانون، خاطره خدایی ما تاریخ رایا تاریخ ما را، جواد عاطفه گُذر از گَردَنه ی تُند، سعید باباوند شِکُفتگیِ فیلمسازی مولف، سعید نوری باز یابی ریشه ها؛ گفت و گو با معصومه میرحسینی، کامبیز مشتاقگوهری آراپیک باغداساریان، سید امیر سقراطی به رسمیت شناختنِ کودکی: گفت و گو با سید محمد بهشتی؛ حسین شهرابی شاپورِ غریب، علی بختیاری رؤیایِ کودکانِ دیروز، امروز، فردا؛ گفت و شنود با پوراحمد، مرضیه وفامهر نگاهی به کتابِ کارنامه، شهروز مهاجر تِرور نَه، تِروآ: درباره ی فیروز شیروانلو، فاتح صهبا عینکِ دود یَات را بَردار، داوود ارسونی
من هیچوقت عضو کانون پرورش فکری نشدم. تنها مواجههام با کانون، زمانی بود که مدرسهمان ما را به بازدید از ساختمان کانون برد و من محو زیبایی آنجا شدم. بعد از آن بارها از پدر و مادرم خواهش کردم مرا به کانون ببرند، ولی هر بار که موفق شدم، مرکز تعطیل بود. با این حال، کتابهای کانون را زیاد داشتم و معمولاً میدانستم کتابهایی که علامت کلاغ رویشان بود، کتابهای خوبی هستند!
وقتی روایتهای اول این شماره از آنگاه را خواندم، چندان جذب نشدم و نگران بودم که شاید این شماره را دوست نداشته باشم، اما به مرور چند روایت خوب جبران کردند و این شماره برایم خواندنی شد.
نسبت به شماره ی اول - یعنی ویژه نامه ی کافه نشینی - مقالات تخصصی تر و فنی تر شده بودند که در جای خود خوب بود اما طبعا استفاده اش برای مخاطب عام کمتر می شد. در مواردی هم اینکه اثر مورد بحث را نخوانده ام یا ندیده ام فایده ی بحث را کمتر می کرد - مثلا آثار موسیقایی یا سینمایی یا گرافیکی تولید شده در کانون را. بعضی مصاحبه ها هم به نظرم باید منظم تر می شدند. در کل بهتر بود به جای آوردن جدا جدای مصاحبه ها، بر حسب مقطع و موضوع در کنار هم مرتب می شدند تا روایت هر دوره از زبان های مختلف در کنار هم بیاید. اما علی رغم این موانع از خواندنش لذت بردم و نظرم را به کانون که هیچ وقت توجه خاصی به آن نداشتم جلب کرد
من این شماره آنگاه رو به این امید شروع کردم که بشینم تجربه ادمهای مختلف از دوران کودکی و نوجوانیشون توی کانون رو بخونم ولی عملا چیزی که توی این شماره بود تکرار هزاردفعه ای چندتا حرف ثابت با موضوعات زیر بود: - کانون رو دفتر فرح دیبا تاسیس کرده ولی چون جای خوبی بود بعد انقلاب هم گذاشتن به برنامه اش ادامه بده - اقای زرین خیلی مدیر خوبی بود اقای چینی فروشان مدیر افتضاحی بوده - هزار دفعه اسم کیارستمی و بهرام بیضایی - بجای اینکه در مورد کتاب و کتابخونه های کانون باشه همش در مورد فیلم و سینما بود. واقعا باید بگم که این شماره خیلی ناامید کننده بود، با یه سری کارمندهای قبل انقلاب و بعد انقلاب مصاحبه کرده بودن که همشون از اون گروه دیگه بد میگفت. قبل انقلابی میگفتن این جدیدیها تخصص ندارن، بعد انقلابیها میگفتن قدیمیها کانون رو برای بچه ها بوجود نیاورده بودن و مرکز جمع کردن مخالفان شاه بوده عملا. خلاصه که من واقعا نمیدونم که خواننده چرا باید این چیزها براش جالب باشه! بیشتر مصاحبه شونده ها هم همون حرفهای تکراری رو میزدن و کسی حرف جدیدی نمیزد. من حالا خودم میخوام از خاطره خودم از کانون بگم و امیدوارم که هرکس دیگه ای هم که این مجله رو میخونه بجای خوندن اون حواشی به خاطرات و حسهای خودش فکر کنه: من کلاس اول رو که تموم کردن بابام دست منو گرفت و تابستون برد کانون برام کارت عضویت گرفت ولی چون اون سال تابستون خیلی سرشون شلوغ بود فقط چنددفعه تونستن منو ببرن که کتاب امانت بگیرم و من زیاد از کانون خوشم نیومد. ولی سال دوم ابتدایی که تموم شد کم کم حس میکردم که خیلی به کتاب خوندن دارم علاقه مند میشم، همش چپ و راست از بابام میخواستم برام کتاب بخره و همه کتابهارو هم یه روزه تموم میکردم، نسبت به هم سن و سالهای خودم که به زور دو خط کتاب رو روخونی میکردن من خیلی سرعت خوندنم بالا رفته بود و بدون بلند خوانی میتونستم کتاب بخونم و خب همین سرعت خوندن زیاد و درخواست زیاد برای کتاب باعث شد که دوباره بابام منو ببره و کانون ثبت نامم کنه ولی ایندفعه توی یه شهر خیلی کوچیک و بی نهایت محروم زندگی میکردیم ولی مربیهای کانون توی اون شهر عالی بودن و کتابخونه اش پر کتاب بود، من برنامه هرروز تابستونم این بود که صبح تا ظهر رو کانون باشم و بعد با چندتا کتاب امانتی برگردم خونه و بعدظهر بخونمشون و فردا برشون گردونم، کتابهای بخش کودکان رو خیلی زود همون سال دوم ابتدایی تموم کردم و سال سوم ابتدایی که تابستونش رسید دیگه فقط کتابهای نوجوان رو میخوندم و دوست داشتم کتابی که میخونم قطور باشه و عکس نداشته باشه، همینطور کلاس معرق کاری کانون رو هم شرکت میکردم و خیلی از روزهای تابستون سوم و چهارم ابتدایی با اره کاری و درست کردن کارهای معرق کاری میگذشت، سال چهارم ابتدایی از اون شهر کوچیکی که گفتم به مرکز استان کوچیک کردیم و من دیگه هیچوقت کانون نرفتم ولی یه بار باهام تماس گرفتن و بهم گفتن بیشترین کتاب رو در بین همه ازای کانون اون شعبه خوندم و برام هدیه فرستادن، الان که سالها از اون روزها میگذره هنوزم خاطرات اون روزها رو با خودم دارم و وقتهایی که اوضاع زندگیم بهم میریزه بهشون مراجعه میکنم و یه جورایی هپی پلیس من وسط پنیک اتک هست.
نمره ی دلچسبی بود از آنگاه، تلاش خواندنی و ستودنی ای است این نمره مروری است بر چگونگی ویرانی به دست بی خردان و شرحی است بر تهی دستی سرزمین ما در همه ی این سالها از کتاب و موسیقی و فیلم و هزار و یک چیز دیگر و خلاصه نبودن شادی و سرسبزی زندگی. شرحی است بر بای که زباله دان کرده اند بیهده نیست که جباران این چنین و اینهمه دشمنی دارند با ادبیاتِ درست، با موسیقیِ جلاخورده، با هر آن چه که زیباست
از قشنگ ترین شماره های آنگاه! بی نظیره بی نظیر. از خط به خطش لذت بردم و برام پر از اطلاعات جدید و شوق و اندوه بود! چقدر آنگاه قشنگ مطالب رو کنار هم میاره و خواننده رو به تفکر وادار می کنه. با خوندن این جلد یکبار دیگه به خودتون میگین آه و صد افسوس که چه بود این مملکت و چه شد... باید بگم همه مطالب رو دوست داشتم ب جز مطلب اخر نوشته داوود ارسونی با عنوان «عینک دودی ات را بردار» باید بگم این حجم از نفرت از آقای عباس کیارستمی برایم ابدا قابل درک نیست. و جا داره به آقای داوود ارسونی گفت عینک رو ول کن استاد!!! چشمای خودتو بشور جور دیگری ببین!!!!