دوستانِ گرانقدر، داستانِ «سه تار» داستانِ جوانی است که در مجالسِ عروسی و جشن هایِ گوناگون، ساز میزند و خرج زندگی اش را از این راه در می آورد. جوانک هیچگاه برایِ خودش تار نداشته است و همیشه با سازِ دیگران نواخته است و به صاحبانِ سازها، بابتِ تارشان، مبلغی پرداخت کرده است. او تمامِ پولش را جمع کرده و سرانجام با هزار بدبختی برایِ خویش سه تار میخرد و بسیار شاد است و آرزوهایِ زیادی در سر میپروراند
زمانی که در رویاهایِ خویش سیر میکند، از دمِ دربِ مسجدِ شاه عبور میکند که به یکباره فروشنده ای بیشرف و مذهبی که تسبیح به دست دارد و عطرفروش است و با تسبیح ذکرهایِ نابخردانهٔ خویش را به زبان می آورد، با او به جنگ و دعوا میپردازد که چرا با این آلتِ کفر و حرام، وارد خانهٔ خدا و مسجد شده ای.... خلاصه در همان گیر و دار، سه تار از دست جوان بیچاره به زمین میخورد و تکه پاره میشود و آن مذهبی و عرب پرستِ کثافت، خیالش راحت میشود، چراکه به وظیفهٔ دینی اش، به خوبی عمل کرده است
بله عزیزانم، این داستان به نوعی بازگو کنندهٔ چگونگیِ نابود شدنِ آمال و آرزوهایِ جوانانِ بیچاره و بی آزارِ این سرزمین به واسطهٔ دین و مذهبِ کثیف و پیروانِ دوآتیشهٔ حرامی و بی اصل و ریشهٔ "عرب پرست" است
جوانِ بیچاره با هزار امید و آرزو، شب و روز کار کرد و یک سه تار خرید، ولی اکنون به واسطهٔ دین و مذهب، پیالهٔ امیدش همچون کاسهٔ سه تاری که خریده بود، تکه و پاره شده بود و پاره هایِ سه تار، گویی قلبِ او را چاک میداد
---------------------------------------------
دوستانِ خردگرا و ایرانیانِ بزرگوار، امیدوارم روزی برسد که با از میان رفتنِ عرب پرستی در سرزمینمان و همچنین نابودیِ تعصباتِ دینی و مذهبی، دیگر آرزوهایِ هیچ جوان و نوجوانِ ایرانی، به نابودی کشیده نشود
«پیروز باشید و ایرانی»