جای اقامت نیست. تنها میشود تماشا کرد؛ «در حقیقت یک نوع بریدگی بیش نیست، شبیه حالا.»
زیور در خوابگاهش، در میان گلها دراز میکشد و چشم میگذارد و خون زیر گلویش دلمه میبندد.
و منوچهر، منوچهر را که ندیدیم. «اتاقْ منوچهر را خورده بود _از بس تنها آنجا روی تخت مینشست.»
و برای سهراب چنین میخواستی که «اگر دلت بخواهد شبها تو را پیش خودم میخوابانم، آن وقت سعی کن در خواب من غرق شوی.»
یا چشمها، چشمهای عباسه.