او تمام ظرف هایی را که تصویر صلیب بر آنها بود دور ریخت و همه ی نشانه های کلیسا را از کافه برداشت. خیلی زود تغییراتی در دکوراسیون کافه ایجاد کرد و فقط اجازه داد پشتی صندلی ها به شکل صلیب باقی بماند و نام کافه را نیز به "کافه فراموشی" تغییر داد. زیر تابلو سردر کافه هم این طور نوشت: -"خوش آمدید، اینجا خدا دنبال تان نیست".
من این کتاب را نخریدم چون بخشایش را میشناختم.نخریدم چون میدانستم داخل کتاب چه خبر است.خیلی ساده,خریدم اش چون اسمش با کافه شروع میشد و من,به این کلمه کشش غیرعادی دارم.اما هیچکدام از اینها مهم نیست.گاهی,فرعیات مهمتر از اصول,خودشان را برای ما واضح میکنند. کتاب با مقدمه ی بی نظیری از نویسنده فرانسوی برنده نوبل,ژان ماری گوستاو لوکلزیو شروع میشود.نویسنده ای که او را با کتاب آفریقایی شناختم. مقدمه ای حیرت انگیز و قدرتمند که باعت شد باز گردم و سه بار متوالی بخوانمش و بخوانمش و قلبم سریعتر بتپد و از حقایق ساده و انکار ناپذیرش به وجد بیایم.داستانهای کتاب خوب و ساده اند و همه ی فضاها پاریسی ست.چیزی که لوکلزیو دوست ندارد در مورد هدف بخشایش,زیاد کنکاش اش کند اما,با چنین مقدمه ای قدرتمند و تکان دهنده برای من,مگر میشود آنرا تا پایان زمین گذاشت؟
داستانهای کوتاه و سادهی این کتاب خیلی متوسط بودن! یعنی دقیقا چیزی بین شاهکار و افتضاح بودن. شاید دلیلش این باشه که من طرفدار داستان کوتاه نبودم هیچوقت. البته یادداشت لوکلزیو در ابتدای کتاب رو خیلی دوست داشتم.
(1.4/5) خب نمیتونین تصور کنین که وقتی ورق زدم و صفحهی اسامی و پاورقیها اومد چقدر خوشحال شدم؛ از اینکه تموم شد. درواقع بد نبود. داستان اولش که خیلی برام جالب بود. ولی اکثر پایان هارو اصلا دوست نداشتم. باز بود. من نمیدونم داستان ها و اسم ها و مکان ها واقعیان یا ته ولی اگه داستان بودن واقعا انتظار داشتم تهش بهمون بگه چی میشه. دوست داشتم بهمون بگه که داستانی که نویسنده توی داستان اول نوشته بود واقعیت داشت یا نه. اگه بهم یه پایان میداد بیشتر هیجان زده میشدم. داستان آخر هم که اعتراف میکنم بادقت نخوندم، ولی اصلا هدف داستان آخرو نفهمیدم. خب تهش چی شد؟ اصلا چرا نوشتی اینو؟ ولی طوری که بعضی داستانها شروع میشد جالب بود. طوری که اول تاریخچهی مکان رو توضیح میداد یا اول مجسمه رو برامون بعد سالها توصیف میکرد و بعد کمکم میگفت پشتش چی بوده رو دوست داشتم. ولی بدترین ضربه همون بود که من فکر میکردم این کتاب کلا یک داستانِ واحده و بعد خوندن داستان هیجانانگیزِ اول، در حالی که تموم شد و رفتم صفحهی بعد و منتظر بودم فصل جدید بهم بگه تهِ فصل قبل چیشد، فهمیدم چندتا داستان کوتاهه. ولی اگه داستان کوتاه دوست دارین خوبه که یهبار بخونینش، جالبه. (September 27, 2022.. 15:39) +✊️.
کافه فراموشی، اولین مجموعه داستانی مرتضی بخشایش.داستانهای ایرانی که اکثرا در فرانسه اتفاق میافتن و شخصیتها هم فرانسوی هستن.روایت آدمیهای که تو گذشتشون گیر کردن.سبک داستانهابرام جذابیت خاصی داشت چراکه بیشتر شبیه گزارشنویسی است؛ ولی در این روایتهای کوتاه اتفاقات و تجربههای نهفته است که قابل تأمل است. داستانهای با عناوین«یادداشت لوکلزیو»؛«دفترچه سیاه»؛«کافه فراموشی»؛«مرونا»؛«احترام به آسمان»؛«پاییز نوامبر»؛«خانه پدربزرگ»؛«مِناتیک».