Jump to ratings and reviews
Rate this book

عالیجناب کیشوت

Rate this book
A religious novel, it tells the story of a humble priest who is elevated to Monsignor by the Pope himself because of a clerical error.

It's modern picaresque, with frequent nods to Cervantes... Quixote and Sancho drink and talk - about Judas and Stalin, the prodigal son, Marx, and belief that wears off like vodka. A book of moral complexity that explores deep theological themes in a light-hearted, accessible way.

Unknown Binding

43 people want to read

About the author

Graham Greene

802 books6,131 followers
Henry Graham Greene was an English writer and journalist regarded by many as one of the leading novelists of the 20th century.
Combining literary acclaim with widespread popularity, Greene acquired a reputation early in his lifetime as a major writer, both of serious Catholic novels, and of thrillers (or "entertainments" as he termed them). He was shortlisted for the Nobel Prize in Literature several times. Through 67 years of writing, which included over 25 novels, he explored the conflicting moral and political issues of the modern world. The Power and the Glory won the 1941 Hawthornden Prize and The Heart of the Matter won the 1948 James Tait Black Memorial Prize and was shortlisted for the Best of the James Tait Black. Greene was awarded the 1968 Shakespeare Prize and the 1981 Jerusalem Prize. Several of his stories have been filmed, some more than once, and he collaborated with filmmaker Carol Reed on The Fallen Idol (1948) and The Third Man (1949).
He converted to Catholicism in 1926 after meeting his future wife, Vivienne Dayrell-Browning. Later in life he took to calling himself a "Catholic agnostic". He died in 1991, aged 86, of leukemia, and was buried in Corseaux cemetery in Switzerland. William Golding called Greene "the ultimate chronicler of twentieth-century man's consciousness and anxiety".

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
6 (16%)
4 stars
17 (45%)
3 stars
11 (29%)
2 stars
2 (5%)
1 star
1 (2%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for مجید اسطیری.
Author 8 books549 followers
August 18, 2022
به نام دوست




قهرمانی که این بار مضحکه نمیشود!
تاملی در رمان "عالیجناب کیشوت" نوشته گراهام گرین

مجید اسطیری


بسیار شنیده‌ایم که سروانتس نویسندهء اسپانیایی را بابت خلق اثر ارزشمندش «دن کیشوت» آغازگر رمان نویسی میدانند. کمتر اثری را میتوان یافت که تا این اندازه مورد توجه نویسندگان مختلف قرار گرفته باشد و آرا و نظرات مختلف درباره‌اش ابراز شده باشد.
دن کیشوت شخصیت شیدایی است که از فرط مطالعهء داستانهای کهن پهلوانی دچار نوعی انقطاع از زندگی واقعی زمانه خودش میشود و به خیال این که خود نیز میتواند یک پهلوان سرگردان باشد خانه و املاکش را رها میکند و راهی سفری بی مقصد میشود. در این سفر تنها ملازم او سانچو است که بر خری سوار است و در عمل نمیتواند خدمتی به اربابش بکند. در طی این طریق، منزل به منزل دن کیشوت با مواقعی روبرو میشود که هیچ کدام شباهتی به موانع پیش روی پهلوانان قصه ها ندارند اما اوج انقطاع او از درک واقعیت موجب میشود برداشتهایی کاملا دگرگون از موقعیتها داشته باشد. معروف ترین این مواقع رفتن او به جنگ آسیابهای بادی است که آنها را غول پنداشته است.

رمانی که بر پایهء قرینه سازی شکل گرفته است.
گراهام گرین نویسنده مطرح انگلیسی که آثار فراوانی به نگارش درآورد در رمان "عالیجناب کیشوت" به استقبال اثر سرشناس سروانتس رفته است. گرین طرح اصلی رمانش را بر اساس دن کیشوت پی ریزی کرده است تا از رهگذر این بینامتنیت نگاه خویش به زندگی و زمانه‌اش را بیان کند.
آن چه درمورد اثر سروانتس جای سوال ندارد این است که بن مایهء آن "نقیضه" است. دن کیشوت نقیضه‌ای است برای داستانهای شوالیه گری که در آن نویسنده با بی رحمی هر چه تمام تر شوالیهء شوریده را بارها و بارها در موقعیتهای مضحک قرار میدهد که ناشی از درک غلط او از واقعیت است. بر این اساس گراهام گرین نیز رمان "عالیجناب کیشوت" را بر اصل کلی نقیضه بنا کرده و این بار دو روایت کلی مهم دوران ما یعنی مسیحیت و مارکسیسم را طرف شوخی قرار داده است.
در رمان گرین کشیش ساده دلی که به شکل کاملا برساخته از اعقاب دن کیشوت است در شهر کوچک ال توبوزوی اسپانیا روزگار میگذراند. از قضای روزگار کشیش کیشوت یک روز میزبان یکی از مقامات بلند پایه کلیسا میشود و با گوشت اسب از وی پذیرایی میکند. در کمال تعجب گوشت اسب به مذاق میهمان او خوش می‌آید و پس از چند روز نامه‌ای به دست پدر کیشوت می‌رسد که اعلام می‌دارد وی به دریافت مقام "عالیجناب" مفتخر شده‌است. او که علاقه‌ای به این جایگاه ندارد خود را موظف می‌بیند برای تهیه لباس رسمی مناسب به مادرید سفر کند. در این سفر شهردار ال توبوزو که به تازگی در رقابت انتخاباتی شکست خورده است او را همراهی میکند و جالب اینجاست که شباهت نام او به سانچو پانزا باعث شده پدر کیشوت از قدیم او را سانچو صدا بزند. حتی اتومبیل کهنه پدر کیشوت نیز رسی نانت نامیده میشود که نام اسب دن کیشوت است.
با چیدن چنین عرصه‌ای متوجه میشویم گراهام گرین جهان داستان خودش را کاملا با قرینه‌هایی از دن کیشوت ساخته است و جلوتر که میرویم در می‌یابیم که حوادثی که منزل به منزل برای پدر کیشوت و سانچو رخ میدهد نیز رونوشتهایی مدرن از مواقعی است که دن کیشوت با آنها روبرو شده بود.
پدر کیشوت و سانچو از لحاظ اعتقادی هیچ سنخیتی با هم ندارند. یکی نماینده ایمان مسیحی ساده و بی‌پیرایه ای است که هیچ تعلق دنیوی ندارد و دیگری یک چپ آرمانگرای شکست خورده که شاهد انحراف جبهه مبارزه جهانی علیه سرمایه داری است و نمیتواند از آنچه رهبران بزرگ مارکسیسم و کمونیسم انجام میدهند دفاع کند. با این حال این دو هر بار بعد از بگو مگوهای مختصرشان باز هم ساز رفاقت را کوک میکنند و با هم لبی تر میکنند. هر دو مطمئن هستند که قادر نخواهند بود عقیدهء دیگری را تغییر دهند و هر دو سخت بر عقیدهء خود پافشاری میکنند.
میدانیم که در میان مسلک‌های فکری فراوانی که در قرن گذشته ظهور یافتند هیچ کدام به اندازه مارکسیسم طرفدار نیافت. مارکسیسم موفق شد چنان بر اندیشه بشر تاثیر بگذارد که شاید به درستی برخی آن را شبیه ترین مسلک بشری به "دین" دانسته‌اند. از این منظر در دعواهای کلامی پدر کیشوت و سانچو ما شاهد دعوای دو دین هستیم که هر کدام سعی در معنا کردن زندگی بشر و رساندن او به سعادت داشته‌اند ولی هیچ یک در این امر موفق نبوده‌اند. طرفه این که نه پدر کیشوت نماینده اوضاع حاضر کلیسا است و نه سانچو نماینده وضعیت جبهه چپ در جهان. پدر کیشوت ظهور دیکتاتوری به نام استالین را نشانه بر حق نبودن کمونیستها میداند و سانچو احکام شرعی عقب ماندهء یکی از علمای مسیحی را مسخره میکند. پدر کیشوت سعی دارد برداشتهای غلط سانچو درباره مذهب را اصلاح کند. او برای سانچو توضیح میدهد که منظور مارکس از این که "مذهب افیون توده‌هاست" چه بوده است:
"او این موضوع را در سدهء نوزدهم نوشته‌است. افیون در آن زمان دارویی شیطانی به شمار نمیرفت. تنتور تریاک داروی مسکنی بود که بد هم نبود. مسکنی برای اغنیا که فقرا توانایی خرید آن را نداشتند. مذهب آرامبخش فقرا است. مقصود او همین است. از رفتن به میخانه برای آنها بهتر است.انسان بدون داروی آرامبخش نمیتواند زندگی کند."
اما آنچه که این دو نفر را به هم پیوند میزند "شک" است. پدر کیشوت اعتراف میکند که بارها درهنگام اندیشه به جهنم دچار شک در رحمت الهی شده است و سانچو نیز اگرچه شخصیتی کلبی مسلک دارد اما معلوم است که با دیدن برخی اعمال حکومتهای کمونیستی دچار شک شده‌است. هر دو طرفدار آزادی و آزادگی و مخالف حکومت بر اساس ارعاب هستند. پدر کیشوت در گفتگو با کشیشی که نماینده کلیساست می‌گوید:
" همیشه انجیل متی در میان اناجیل دیگر انجیل خوف به نظر من آمده است."
"چرا؟ چه نظر عجیبی، عالیجناب."
"در انجیل متی پانزده بار اشاره به دوزخ شده است."
"چه اشکالی دارد؟"
"حکومت خوف و وحشت... به یقین پروردگار نیازی به چنین شیوه حکومتی ندارد. چنین حکومتی در خور هیتلر و استالین است. من به فضیلت شجاعت اعتقاد دارم. به اطاعت از روی جبن و ترس اعتقادی ندارم... در انجیل مرقس تنها دو بار به دوزخ اشاره شده است. در انجیل لوقا سه بار.و در انجیل یوحنا که این روزها گفته میشود قدیمی ترین انجیل هاست حتی یک بار هم به دوزخ اشاره نشده است."
این طرفداری از آزادی و آزادگی وجه مشترک دیگر سانچو و پدر کیشوت است.

سیر آفاق و انفس
این مسافرت که مخاطب رمان شاهد سیر آفاقی آن است از سیر انفسی خالی نیست و اتفاقا پدر کیشوت در جایی ذکر میکند که چندان از شهر ال توبوزو دور نشده‌اند و این خود یکی دیگر از قرینه سازی های اثر با دن کیشوت است چرا که دن کیشوت هم چندان از شهر خودش دور نمیشود اما سروانتس اثر را به کیفیتی نگاشته که مخاطب میپندارد او تمام اسپانیا را زیر پا گذاشته است. معلوم میشود که در هر دو اثر آنچه اصل بوده سیر درونی است نه سیر بیرونی. در سیر انفسی رمان با تلنگرهایی که سانچو با شخصیتی کلبی مسلکش به پدر کیشوت میزند، او را از خواب آرامی که ایمان برایش به ارمغان آورده بیدار میکند. سانچو او را به سینما میبرد و پای فیلمی که برای شان یک کشیش مناسب نیست مینشاند و میگوید: "اگر بخواهی دنیا را به راه راست هدایت کنی باید آن را خوب بشناسی."
این تغییر نگاه به دنیا که به واسطه همراهی با سانچو رخ میدهد یکی از فراروی های گراهام گرین نسبت به اثر سروانتس است چرا که میدانیم در رمان سروانتس، دن کیشوت تا آخرین فراز از خواب غفلت بیدار نمیشود و بیدار شدن او مساوی با وحشت از دنیای واقعی و مرگ اوست. اما آنچه در اثر گرین رخ میدهد فرق میکند. پدر کیشوت اندک اندک با جهان جدید آشنا میشود و از قالب یک کشیش ساده لوح خارج میشود.
سرانجام پدر کیشوت در طی طریق خود چنان از آداب مرسوم کشیشان فاصله میگیرد که نه تنها مقام "عالیجناب" را به او نمیدهند بلکه حتی خلع لباس شده و حق موعظه کردن را نیز از دست می‌دهد. با این حال این سفر که هم جنبه آفاقی داشته و هم جنبه انفسی چنان در او موثر افتاده که حالا بیش از پیش خود را موظف به فداکاری برای نجات مسیحیت از انحراف میداند.
فراروی دیگری که گرین نسبت به دن کیشوت انجام میدهد در فرجام پدر کیشوت است.
پدر کیشوت را در حالی که به شدت مست است می‌یابند و به خانه‌اش برمیگردانند و رسما به او اعلام میکنند که دیگر کشیش نیست اما او به کمک شهردار میگریزد و این بار در اقصای اسپانیا سرگردان میشود. در این خروج دوم که باز هم قرینه‌ای از رفتار نیای پدر کیشوت است او با فرقه‌ای از مسیحیت برخورد میکند که در نهایت انحراف از مسیحیت واقعی هستند. روح آزاده و ایمان خالصانهء او که اکنون بعد از فرار به زیور تهور نیز آراسته شده در برابر این انحراف تاب نمی‌آورد و به صدای بلند اعتراض میکند و مراسم این فرقه را به هم می‌ریزد. پدر کیشوت و سانچو مجبور به فرار میشوند و در جریان این فرار درگیری و تصادفی پیش می‌آید که نهایتا موجب درگذشت پدر کیشوت میشود.

قهرمانی که این بار مضحکه نمیشود.
گرین در ترسیم فرجام قهرمانش از مسیر دن کیشوت فراروی میکند و مرگ قهرمانش را با عملی واقعا قهرمانانه و غیورانه نسبت به ایمانش رقم میزند در حالی که مرگ قهرمان سروناتس مقارن با کنار رفتن پرده های غفلت و مواجهه با واقعیت تلخ دنیایی بود که دن کیشوت توانایی درک آن را نداشت.
در پایان اثر نیز مخاطب احساس میکند تنها بازماندهء پدر کیشوت، شهردار چپ شکست خورده یعنی سانچو است. او که اگرچه علائق چپ دارد و هر معنویتی را انکار میکند اما اعتقادی به حکومتهای کمونیستی ندارد. در واقع اگرچه در طول داستان این سانچو بود که موفق شد بر پدر کیشوت تاثیر بگذارد اما در پایان داستان او خود از مرگ قهرمانانه پدر کیشوت که البته خالی از مظلومیت نیست متاثر میشود. میتوان با این پایان بندی این طور نتیجه گیری کرد که به عقیده گرین مسیحیت ناب در عصر ما مرده است و این یعنی یکی از دو راه نجاتی که بشر به آن امید داشت برای همیشه بسته شده اما آن یکی اگرچه مخدوش و مخذول، هنوز باز است.
گراهام گرین با این اثر تحسین برانگیز از طریق قرینه سازی با یک شاهکار ادبی، انتقادات فراوانی به ساختار کلیسا و به حکومتهای کمونیستی وارد کرده است اما نهایتا دو شخصیت اصلی داستانش را انسانهایی آزاده تصویر میکند که برای مصون ماندن از بندهای حکومتهای اقتدارگرا و اقتدارگرایی مذهبی راهی جز فرار ندارند. و در این فرار با سرگشتگی‌های فراوان خود نیز درگیرند.
Profile Image for Arezoo.
208 reviews
April 1, 2024
عالیجناب کیشوت از اسقف منطقه مرخصی می‌خواهد و با شهردار سابق شهر توبوسو (یک کمونیست دو آتشه که لقبش «سانچو»ست) با یک ماشین قدیمی که نام آنرا رسی نانت (نام اسب دن کیشوت) گذاشته‌اند راهی سفر می‌شود تا با ماجراهایی روبرو شود شبیه به ماجراهایی که نیای بزرگ و معروف خود پشت سر گذاشته است. عالیجناب کیشوت هم مانند جدش کتاب‌های پهلوانی می‌خواند اما این بار، داستان‌های مورد علاقه‌ی او داستان‌هایی از شهدای مسیحی است. مسئله‌ی گراهام گرین در کل رمان حول همین ایمان کاتولیک و رابطه‌ی آن با متن و تاریخ می‌چرخد: کشیشی که به همه چیز حتی خداوند شک دارد اما آرزو دارد ایمان داشته باشد و کمونیستی که به هیچ چیز شک ندارد چون تکلیفش با آسمان پیشاپیش روشن شده است. کدام‌یک مؤمن‌ترند؟ کشیشی که اصول آسمانی کلیسا را پذیرفته و به وجود خدایی که دیده نمی‌شود ایمان دارد اما مدام سایه‌ی شک و تردید را در همه‌ی لحظات زندگی خود حس می‌کند یا کمونیستی که مطمئن است چرا که به مارکس، لنین و حتی استالین ایمان دارد؟ برای این که بدانید سرنوشت این بحث چه خواهد شد باید رمان را کامل بخوانید اما همین‌قدر بدانید که بحث بین این دو نفر راجع به ایمان به اندازه‌ی بحث‌های دن کیشوت و سانچو پانزا جذاب و طنز‌آمیز است. گرین تمام قدرت نویسندگی‌اش را به کار گرفته تا رمانی متفاوت با کل کاروبارش بنویسد و آزمایش کند که فرزند سروانتس‌ بودن چه حس و حالی دارد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Afshin Hakimiyan.
127 reviews1 follower
November 22, 2023
پدر کیشوت کشیشی‌ست که در شهر کوچک ال‌توبوسو در اسپانیا به زندگی مشغول است. پدری ساده‌دل، بی‌شیله‌پیله، بی‌ریا و درویش مسلک که تعلق‌خاطر دارِ دنیا را ندارد. دغدغه‌ی حفظ ظاهر منصب کشیشی را هم ندارد و تنها به درک صاف و ساده‌ای که خود از دین مسیحیت باور دارد به کشیشی مشغول است.
بدین باورها روزوروزگار می‌گذراند که روزی برحسب اتفاق با یک اسقف ایتالیایی برخورد می‌کند که ماشینش خراب شده است. پدر کیشوت کمکش کرده و او را برای پذیرایی به خانه‌اش دعوت می‌کند. چندروز بعد این واقعه، نامه‌ای به دست پدر کیشوت می‌رسد که خبر می‌دهد که پاپ او را به مقام شامخ عالیجناب ارتقا داده است. ولی این خبر چندان مسرت‌بخش نیست؛ اسقف از سر حسادت و به بهانه‌ی این ارتقاء مقام، او را از مقام کشیشی ال‌توبوسو خلع کرده‌است تا مثلن به مأموریتی بزرگ‌تر از شر او خلاص شود.

و همین موجب می‌شود که پدر کیشوت سفری را به قصد خروج از ال‌توبوسو و به مقصد ناکجاآباد شروع کند: آن‌هم به‌همراهی شهردار کمونیست تازه خلع‌شده‌ی همان شهر. سفر را با ماشین لکنته‌ی پدر کیشوت که روسینانته می‌خواندش، آغاز می‌کنند. از این‌پس شهردار او را، عالیجناب کیشوت صدا می‌کند و کیشوت شهردار را سانچو می‌خواند.

نویسنده در قالب احیای «دن‌کیشوت» سروانتس، شخصیت‌های اصلی آن‌ها را در قامت پدر کیشوت و شهردار کمونیست به عرصه‌ی امروز می‌آورد تا روایتِ خود از آن کتاب کلاسیک را بازنویسی کرده باشد. عالیجناب کیشوت نماینده‌ی ایمان مسیحیت بی‌پیرایه است و سانچو نماینده‌گی آرمان‌گرایی سوسیالیسم را می‌کند.

نویسنده با خلق این‌دو شخصیت، به تقابل مسیحیت غیرنهادی‌شده و مسیحیت نهادینه‌شده‌ای می‌پردازد که در دم‌ودستگاه پاپ و اسقف، ایمان راستین خود را از دست داده است. و در دیگر سو، نیز به نقد آرمان چپی می‌پردازد که به دست استالین و دارودسته‌اش، شاهد انحراف جبهۀ مبارزۀ جهانی علیه سرمایه‌داری است.

گویی نویسنده با خلق عالیجناب کیشوت رؤیای ایمانی را در دل می‌پرورد که رها از زهد و ریای دم‌ودستگاه پرجلال و جبروت کلیسای کاتولیک. به آموزه‌های ناب و بی‌غش مسیحی دست پیدا کند که کل دغدغه‌اش رعایت حال خوب آدمی‌ست.
Profile Image for Ehsan Bigharaz.
70 reviews
July 7, 2023
نمی‌توان گفت که با کتابی قوی روبروییم همان‌طور که مسلماً منصفانه نیست ادبیات و جهان ذهنی گرین را کوچک شمرد؛ اما به هر جهت، اسب خیال نویسنده، خیلی نابه‌سامان سواری می‌دهد و این‌ور و آن‌ور می‌پرد. تشابه نمادین با دون‌کیشوت سروانتس یا به نوعی قرینه‌سازی حوادث، من مخاطب سی‌ساله را برنیانگیخت! آقای گرین مایل است دودلی‌ها، رنج، آزادی، ایمان، کار و به‌طور کلی نوع نگاه انسان به جهان را از چشم یک کشیش خداپرست و یک کمونیست تقریباً بی‌خدا ببیند، مقایسه کند و در تاریکیِ این تضادها، نیمچه نور مبهمِ حقیقت را شکار کند. به گمان من، این کتاب برای جامعه‌ای که از هر دوی این‌ها (دین‌باوری و سوسیالیسم) گذشته‌است، حوصله‌سربر و دعوا بر سر هیچ است؛ البته نمی‌خواهم منکر بعضی سخنان و اشاره‌های تاریخی خوب و دقیق گرین در این کتاب شوم. من فکر می‌کنم کتاب در تخیل من گم است و روی ابرها در جهانی دوتا آن‌طرف‌تر از جهانی موازی، روسینانته، این ماشین درب و داغان، پدر کیشوت و سانچو را در خود جا داده و به سیر و سیاحتی انسان‌شناسانه می‌برد؛ به همین خاطر اگر بیست‌ساله بودم و این کتاب را می‌خواندم، تاثیر بیشتری می‌پذیرفتم؛ هرچند نمی‌توانم با قطعیت حرفی بزنم.

در قسمت آخر کتاب، آنجا که صحبت از دکارت و اندیشه‌ی او شد و آن زمان که پدر کیشوت این اندیشه را در عمل، آن هم در زمان خواندن آخرین قداس، در واپسین لحظات مرگ، به اجرا درآورد، بله آنجا، قسمتی تامل‌برانگیز و آموزنده بود.



۱۴ تیرماه ۱۴۰۲، لابه‌لای کتاب‌ها، نویسنده‌ها و ایده‌ها

Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.