Jump to ratings and reviews
Rate this book

آشغالدونی

Rate this book
کوچه تمام شده بود و ما رسیده بودیم به خیابانی که تاریکی دمدمه‏‌های غروب، درخت‏ها و گوشه و کنارهای خالی را پر می‏‌کرد. رفت و آمد مردم و ماشین‏‌ها شلوغی زیادی راه انداخته بود، بابام خودشو به من رسوند و بازومو گرفت و گفت: «برگرد بریم!»
و من گفتم: «من که دیگه برنمی‏‌گردم.»
بابام با التماس گفت: «تو چه‏‌ات شده؟ چرا حرف منو گوش نمی‌کنی؟»
و من چشمم افتاد به مرد قدبلندی که پشت به ما، کنار جدول خیابان تکیه داده بود به یه درخت و پاهاشو از هم جدا گذاشته بود و دست‏هایش را به پشت زده بود و تسمه‏ای را به جای تسبیح لای انگشت‏هاش می‌چرخاند. به بابام گفتم: «اوناهاش.»
بابام پرسید: «کیه؟»
گفتم: «برو بهش بگو، شاید یه چیزی بهت بده...»

این کتاب، ماجرای پسر نوجوان و پدری بی‌خانمان است که در پی حادثه‌ای در نزدیکی بیمارستانی زندگی کرده و به تدریج وارد آن محیط می‌شوند. اتفاق‌هایی که در آنجا رخ می‌دهد و حوادثی که در پی آن است بقیه ماجرا را تشکیل می‌دهد.

103 pages, Paperback

Published January 1, 2018

7 people are currently reading
231 people want to read

About the author

غلامحسین ساعدی

83 books420 followers
ساعدی در ۱۳ دی ۱۳۱۴ در تبریز متولد شد. دکتر علی اکبر ساعدی جراح برادر دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده و شاعر شهیر و برجسته در باره برادرش و مدرسه طالقانی (منصور سابق) تبریز می‌گوید

«غلامحسین ساعدی پس از پایان تحصیلات ابتدایی در دبستان بدر، کوچه غیاث در خرداد ماه سال ۱۳۲۷ گواهینامه ششم ابتدایی گرفت و در مهرماه همین سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد. دبیرستان منصور در زمینی بنا شده بود که قبلاً قبرستان بود، به هنگامی که منصور استاندار آذربایجان شده بود این دبیرستان سر و سامان گرفت و برای همین نام منصور را روی دبیرستان ما گذاشته بودند، دبیرستان خیلی خوبی بود، معروف بود، اتوریته داشت و خیلی هم از خانه ما دور نبود.»

او کار خود را با روزنامه‌نگاری آغاز کرد. در نوجوانی به طور هم‌زمان در ۳ روزنامهٔ فریاد، صعود و جوانان آذربایجان مطلب می‌نوشت. اولین دستگیری و زندان او چند ماه پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اتفاق افتاد. این دستگیری‌ها در زندگی او تا زمانی که در ایران بود، تکرار شد. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روان‌پزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه می‌کرد. ساعدی با چوب بدست‌های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب تا مشروطیت، پرورابندان، دیکته و زاویه و آی بی کلاه، آی با کلاه، و چندین نمایشنامه دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایشنامه‌های او هنوز هم از بهترین نمایشنامه‌هایی هستند که از لحاظ ساختار و گفتگو به فارسی نوشته شده‌اند. او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی، رحیم خیاوی، بهمن فرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اکبر رادی، اسماعیل خلج و... تئاتر ایران را در سال‌های ۴۰-۵۰ دگرگون کرد. پس از ۱۳۵۷ و درگیر شدن ساعدی با حکومت در پس از انقلاب، از ایران مهاجرت کرد، وی در غربت به چاپ دوباره "الفبا" را (جهت حفظ فرهنگ) آغاز کرد. وی در روز شنبه ۲ آذر ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده‌ شد

Gholām-Hossein Sā'edi was born in Tabriz 5 January 1936. In 1963 he graduated from University of Tabriz in medicine, began his writing career (under the pen name Gowhar-e Morād) with short stories and plays (1966). Sā'edi was a noted writer, editor, and dramatist; an influential figure in popularizing the theater as an art form, as well as a medium of political and social expression in contemporary Iran. Later, after completing the mandatory military service he embarked (1963) on a five-year internship to specialize in psychiatry. He was repeatedly investigated, arrested, and incarcerated by the security police (SAVAK) and subjected to both physical and psychological abuse.
Sa’edi’s plays were at first produced and viewed by small groups of university students as ’theatrical experiments,’ and attracted wide audiences. The dialogues are designed to lend themselves to modification by local accents and dialects, a quality that has made the plays accessible and appealing to audiences of different ethnicity and varying levels of intellectual sophistication. By the end of the 1960s Sa’edi’s standing as a prolific dramatist and fiction writer had been well established in the circle of literary figures.
Based on his travels in 1965 to the villages and tribal areas of the Persian Gulf and in 1968 to Azerbaijan in northern Iran, Sa’edi produced a series of monographs with anthropological underpinnings. The importance of these studies is that in a variety of ways they became useful sources for many of Sa’edi’s later works. In Sa’edi’s monographic sketches and fictional narratives the village and the city are both inhabited by the same anxiety-ridden people, tormented by the same problems.
By the early 1970s, in addition to his short stories, he had published a short novel, Tup (The Cannon, 1970) and completed the manuscripts of Tātār-e Khandān (The Grinning Tartar) while he was in prison for

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
88 (18%)
4 stars
181 (38%)
3 stars
145 (30%)
2 stars
44 (9%)
1 star
10 (2%)
Displaying 1 - 30 of 76 reviews
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,179 followers
January 21, 2019
آشغالدونی یک داستان بلند است که البته می‌توانست بلندتر هم باشد چون احساس کردم که نویسنده آن را با شتاب نوشته. در حالی‌که هنوز ماجراهای فرعی داشتند رشد می‌کردند و به اندازه ماجرای اصلی جذاب می‌شدند اما نویسنده تصمیم گرفته بود زیاد بهشان نپردازد. داستا‌ن‌هایی که درباره تقابل پدر و پسر است را دوست دارم و این از آن نمونه‌های دلچسب بود. پدر و پسری که هر دو ترحم‌برانگیز،‌ بدجنس و حتی پست می‌شوند اگر فرصتش پیش بیاید و در مقابل هم مطابق شرایط‌شان قدرت‌نمایی می‌کنند. در ابتدا پدر است که می‌تازد و تو سری می‌زند و اختیار پسر را به دست دارد و خیلی زود ماجرا برعکس می‌شود. پدر و پسر با این‌که شخصیت اصلی‌اند بی‌نام‌اند و پسر یکی دو بار هویتی جعلی برای خود جور می‌کند. باقی شخصیت‌ها اما اسم دارند و توصیف دقیق‌تری ازشان آورده می‌شود مثل زهرا یا اسماعیل آقا. باید بگویم که این داستان نسبت به کتاب مشهور‌تر ساعدی یعنی عزاداران بیل باز هم روایت فقر و رنج است اما در فضایی شهری و ماجرایی کثیف.
Profile Image for Fatima.
186 reviews423 followers
January 21, 2019
داستان سرشار از تاریکی و پلشتی های بخشی از جامعه ی دوران پهلوی هست که یک شبه گوسفندی هفده هجده ساله رو تبدیل به گرگی تشنه ی پول میکنه و مثل بیدی که تو باد بازار سیاه و کارهای سیاه میچرخه و اوستای دنیای سطح پایین خودش میشه و من رو به تعجب انداخت که بالاخره فهمیدم چرا عده ای به هرکاری دست میزنن تا پول در بیارن و چه نوع مزه ای زیر دندون هاشون رو گرفته که اینچنین میشه . واقعا این اسم اشغالدونی برازنده ی این کتابه ! دفعه بعد مثل سایر کتاب هایی که میخونم، بیشتر به اسم و رسم داستان های کوتاهی که دستم میاد هم دقت میکنم که این مدلیش دیگه به پستم نخوره و اینقدر انرژیش سطح پایین و اشفته و تاریک نباشه. جدای از تاریکی داستان، نویسنده مثل یک استاد تصویر سازی به نظر میاد که تمام داستان رو مثل یک فیلم سینمایی جلوی چشم میاره اما حیف این تصویر سازی خوب که تو این داستان سطح پایین و پلشت اجرا شده
Profile Image for Emerson‌●ω●.
161 reviews
April 11, 2023
_میدونی؟
روزگار ، خیلی مادرقحبه اس. آدمیزاد ول معطله،
هیچی نیست که آدم به عشق اون زنده بمونه..
Profile Image for Mahdi .
53 reviews9 followers
April 11, 2023
شاهکاری کوتاه از ساعدی
به نظرم با اینکه روون و ساده نوشته شده ولی به همین سادگی نمیشه ازش گذر کرد و خیلی حرف برای گفتن داره
قطعا در حد مفسر و تحلیلگر نیستم ولی برداشت شخصی خودم رو یه روزی جای این ریویو میذارم
فقط اینکه این کتاب رو به سادگی نخونید و رد شید
۱۰۰ صفحه کوتاه هست ولی پر از حرف

همه‌ی ما داخل این " آشغالدونی " هستیم
Profile Image for Zahra Panahi.
18 reviews8 followers
December 8, 2024
تو یک ساعت این کتاب رو تموم کردم و داشتم فکر میکردم چرا رمان هایی که توش پر از بدبختی و فقر و اسارته بیشتر بهم میچسبه؟ فکر کنم زندگی تو ایران باعث شده انقدر هر چیز کثافتی بهمون بچسبه و خوشمون بیاد
Profile Image for Narges.
67 reviews26 followers
May 5, 2020
تو زندگی همه یه اسماعیل اقا میاد .....
میاد و میگه تو نباید این کارو بکنی . میگه مراقب خودت باش
سعی میکنه تورو به خودت بیاره
ولی بعضیا متوجه اسماعیل اقا میشن ، بعضیا مثل علی تو این کتاب اسماعیل اقا رو نمیبینن ، اسماعیل اقا رو نمی شنون
Profile Image for Arman Keshavarzi.
73 reviews47 followers
January 2, 2025
خیلی خوب و روان بود اما کلی پتانسیل از دست رفته داشت. خیلی جاهاش شبیه طرح‌واره‌های ناتمام مونده بود و میشد با پرداختن بهشون یه رمان منسجم و بهتر نوشت.
Profile Image for Mahya danesh.
117 reviews
January 18, 2022
من به غیر از همون تیکه از داستانی که توی کتاب ادبیات دبیرستان از‌ نوشته های غلامحسین ساعدی خوندم هیچ کتابی ازش نخونده بودم ، تا اینکه فکر میکنم یکی دوسال پیش بود بعد از توصیه غزلناز عزیز برای کتاب اشغالدونی همون موقع کتاب رو خریدم اما تا هفته پیش سراغش نرفته بودم یعنی حس میکردم برام کشش نداشته باشه ،اما همین رو فقط میتونم بگم واسه من که تندخوان هستم این کتاب یک هفته طول کشید !! چرا به خاطر اینکه حیفم میومد زود تمومش کنم .
غلامحسین ساعدی به عنوان بخشی از جامعه روشنفکر سعی میکنه از درون جامعه عوام حرف بزنه ،دلنگرانی ادم های فقیری رو بیان کنه که شاید هیچ قوت به ذهن ما نرسه ، ادم ها رو با شخصیت های مختلف سر راه ما قرار بده و ما بتونیم به راحتی حسشون کنیم .
بماند که سنگ بنای سازمان انتقال خون از فیلم نامه ای گرفته میشه که براساس همین داستان جناب ساعدی مینویسه و واقعا جای صحبت زیاد داره ولی بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش حجمی نداره و وقتی از شما نمیگیره اما با خوندن داستان پدر و پسر اواره ای که دست روزگار اونا رو به نزدیکی یک بیمارستان میرسونه و سرنوشت شون رو تغییر میده ، شما میتونید تجربه خوندن یکی از ماندگارهای ادبیات ایران رو داشته باشید
Profile Image for Sara.
1,802 reviews562 followers
May 10, 2025
روزگار خیلی مادر قحبه‌س. آدمیزاد ول معطله، هیچ‌چی نیس که آدم به عشق اون زنده بمونه. مثلا تو خودت ول معطل نیستی؟ اگه نیستی بگو نیستم.

کتاب رو خوندنی هی فکر میکردم چقدر آشناست و خدارو شکر تا انتها که رفتم فهمیدم کتاب رو قبلا نخونده بودم، اما فیلم دایره مینا رو دیده بودم. اقتباسی ملایم‌تر از همین داستانه.
ساعدی اینجا فضای اجتماعی سیاه رک و راستی رو نشون میداد و می‌خواسته فضای حاشیه‌نشینی و زندگی و تلاش‌های گاها غیراخلاقی فقرا و جامعه پایین دست تر رو برای زندگی و تلاش برای جا دادن خودشون تو جامعه نشون بده.

گفت: همه آدم حسابیا این جورین، اونوقت بیا و نگاه کن! مثلا همین امامی پدر سوخته به اندازه هزار تا خر خریت داره و خیال می کنه که انبارداری کار خیلی مهمیه؛ یه روز صدام کرد و گفت: اسماعیل آقا، میدونی که پنج انگشت یه دست به اندازه نیس؟
گفتم: میدونم.
گفت: آدمام همین جورین یکی بالاس، یکی پایینه، یکی بزرگه یکی کوچیکه یکی آقاس، اون یکی گدا.
گفتم: آقا امامی تو هم میدونی که هر دستیم پنج انگشت داره؟
گفت: می دونم.
گفتم: خیال نمیکنم بدونی؛ اگه میدونستی کوچکی بزرگی رو به رخ ما نمی کشیدی.
گفت: مثلا تو راننده آمبولانس با یه تیمسار یکی هستی؟
گفتم: البته که هستم.
گفت: حتما رو تخت مرده شور خونه.
گفتم: جسارته آقا امامی هر چی که میگی همه ش چرنده، ببخشین ها، خیلیم چرنده. آدمیزاد فقط با فهم و شعورش آدمیزاده؛ بقیه‌ش مالیده.

حس میکنم بعدا می‌خواسته سر فرصت داستان جامع‌تری ازش بنویسه، یا نوشته و من هنوز نخوندم.
۲.۱۴۰۴
Profile Image for sally.
34 reviews3 followers
Read
December 8, 2021
وقتی شکمت گرسنه است، فرقی نمی‌کند بلیط بخت‌آزمایی بفروشی، سیگار قاچاق یا خون! وقتی سرپناهی نداری شب بخوابی مهم نیست کسی که به تو جا می‌دهد فکل کراواتی باشه یا مذهبی. تنها چیزی که در اینجا اهمیت دارد این است که چطور رگ خواب پولدارها و رئیس‌ها را در دست بگیری و بتوانی اول از همه جان سالم به در ببری و بعد از آن خودت را بالا بکشی. با عرض معذرت اما راه بقا و موفقیت در جاکشی است. حد وسط را گرفتن، جوش دادن فرایندهای باطل، هم‌رای شدن با کسی که موقعیت بالاتری دارد و اسکانس بیشتری در جیب بی‌آنکه نظر و گرایش مستقل خود را بروز دهید می‌تواند رمز موفقیت خیلی از انسان‌هایی باشد که نظم حاکم برآوردن بدیهیات زندگی را از آن‌ها منع کرده است.

این داستان بلند نمادگرایانه که به قلم غلام‌حسین ساعدی توسط انتشارات نیل به چاپ رسیده است در واقع به یکی از پدیده‌های مهم اجتماعی یعنی حاشیه‌نشینی پیرامون شهرهای بزرگ و اثرات آن در دهه 50 خورشیدی اشاره دارد. ساعدی در این کتاب نشان می‌دهد بدن‌های نفرین شده و قربانی چگونه می‌توانند به سرعت آلوده شده و خود به یک ابزار خطرناک در دست باندهای مافیایی ثروت و قدرت تبدیل شوند .

راوی و قهرمان داستان آشغالدونی پسری است به اسم علی که همراه پدر بیمارش در خیابان‌های تهران گدایی می‌کنند. آن‌ها از طریق یک دلال خون در ازای 20 تومان راهی یک آزمایشگاه زیرزمینی می‌شوند تا خون ��ود را بفروشند. علی ظاهر زیبایی دارد. همین موضوع باعث می‌شود مورد توجه قرار بگیرد و قرار گرفتن وی در شبکه‌ای از روابط او را از جایگاه خون فروش به دلال خون در انتهای داستان تبدیل می‌کند.
از کتاب آشغالدونی داریوش مهرجویی فیلمی ساخته است به اسم دایره مینا. دایره مینا به پدیده خون‌فروشی اشاره دارد.
Profile Image for Mahsa.
11 reviews2 followers
March 31, 2022
کاش توی زندگی هممون یه دونه اسماعيل بود که گوشمونو بگیره و حواسش بهمون باشه :))

نام کتاب واقعاااا برازنده ی وقایع و حواشی داستان بود.

به عنوان اولین تجربه ی خوانش آثار گوهر مراد، بهش پنج ستاره میدم، چون باهاش ارتباط برقرار کردم.

ولی خودمونیماااا، این پسره یهویی خیلی زرنگ و عوضی نشد؟!!! 👀
Profile Image for Neda.
54 reviews25 followers
May 7, 2025
"وقتی من میگم به‌درک، تو باید بگی به درک هم بری و برنگردی. اگه من جواب بدتری دادم، تو باید بدتر ترشو بگی. عوض یه فحش باید صد تا فحش بدی. اگه‌م دست‌ به‌ یقه شدیم، نباید از میدون دربری و نبایدم بخوری. اگه من یه سیلی تو گوش تو زدم، تو باید یه مشت قایم بکوبی زیر چونهٔ من. این کارارو نکنی، همیشه تو سری‌خوری، و آدمای تو سری‌‌خور به‌ درد این جهنم‌دره نمی‌خورن"
Profile Image for Alborz Taheri.
198 reviews28 followers
June 3, 2019
یک. بذار برات بگم مریضخونه چه جورجائیه. مریضخونه همینه که هس، بعضی‌ها خیال می‌کنن مریضخونه جائیه که مریضا میرن اونجا می‌میرن و یا خوب می‌شن. امّا واسه ماها، مریضخونه جای خوبیه. یعنی یه باغه، یه باغ گنده، پر درخت و پرگل، ساختمان بغل ساختمان، اتاق‌ها پرآدم که همه رو تخت‌ها دراز کشیده‌ان و وول می‌خورن، حالا چه مرگشونه، به من تو ربطی ندارد. فقط همین‌‌جوری نگاهشون کنی و دلت واسه‌شون نسوزه خوبه. آن‌وقت پر از دکترای خوشگل، دخترای خوشگل، پرستارا و آدمای جورواجور. هر ساعت روز، یه جور تماشا داره. اوّل صبح سینی صبحانه به دست می‌دوند، نون، چائی، قند، پنیر. بعدش دکترا میان، دکتری جوون و خوشگل، دخترا میان، همه شسته و رفته و بزک دوزک کرده عین برگ گل. اوّل از همه، یکم با همدیگه لاس می‌زنند. اونوقت کار شروع می‌شه، یعنی رئیس که وارد بشه، بدو بدو شروع می‌شه، دوا می‌دن، سوزن می‌زنن، مریضا رو می‌برن اتاق عمل، پاره‌ می‌کنن، می‌دوزن، نزدیک ظهر که کار تموم شد، جمع می‌شن دور هم، می‌گن و می‌خندن، شیر قهوه می‌خورن، متلک می‌گن، شوخی می‌کنن، حتی رئیسای خیلی پیرم یه پرستار جوون می‌خوان که پاهاشون بمالن. کمرشون رو بمالن. این جوریه که همیشه خوشحالیه، همش می‌خندن، دکترا می‌خندن، پرستارا می‌خندن، ماهام می‌خندیم، غیر چند دکتر اخمو و بد عنق که دائم سرشون تو کتابه و با هیشکی نمی‌جوشن، عوض بگو بخند، با همه دعوا دارند.
دو. عنصر مکان در این داستان غلامحسین ساعدی همچنان یک عنصر بسیار مهم و کلیدی است. مریضخونه و باجۀ تلفن دو عنصر مهم هستند. تمام خطوط بالا در توصیف مریضخانه بیان می‌شوند. مریضخانه که قرار است جایی باشد که در آن به آدم‌ها رسیدگی کنند، جایی مخوف و سیاه است. فضای کل داستان همین‌طور است. داستان تقریباً هیچ نقطۀ امیدوارکننده‌ای را برای مخاطب خود حفظ نمی‌کند. مریضخانۀ داستان ساعدی مرکز فساد، سیاهی، تباهی و پستی است. دقیقاً مانند شخصیّت اوّل داستان. شخصیّت اوّل داستان پلّه پلّه سقوط می‌کند و در سیاهی داستان محو می‌شود. باجۀ تلفن هم مکان شروع و پایان داستان است و وجه نمادینی در داستان دارد و از این رو اهمّیّت بالایی پیدا می‌کند.
سه. داریوش مهرجویی، اقتباسی از داستان آشغالدونی به نام دایرۀ مینا دارد. پایان داستان آشغالدونی، با دایرۀ مینای مهرجویی متفاوت است و همین تفاوت اصلی داستان با فیلم است. ساعدی سقوط کامل شخصیّت را در داستان خودش رقم می‌زند امّا این سقوط در داستان مهرجویی متفاوت است و شاید بتوان گفت این سقوط کامل رخ نمی‌دهد. امّا اقتباس خوبی‌ست.
چهار. داستان ساعدی دربارۀ فقر است، امّا با غر زدن‌ها و نگاه اکنون سینمای ایران به مقولۀ فقر متفاوت است. بهتر است بگم، دقیق‌تر است.
Profile Image for ها مون.
67 reviews31 followers
May 15, 2020
نام این داستان را جایی بعد از خواندن «۲۴ ساعت در خواب و بیداری» صمد بهرنگی دیدم. از همان ابتدا زوج پدر و پسر فقیر شباهت پایه‌ای این دو داستان را یادآوری کرد.
ما همراه راوی داستان دست به کارهایی می‌زدیم که نمی‌دانستیم و نباید هم می‌دانستیم برای چه کسی‌ست یا اثر آن چیست. بارها در داستان با چنین جمله‌ای از زبان افراد فلک‌زده که عموم اجتماع داستان را تشکیل داده‌اند مواجه می‌شدیم که «بالاخره این صاب‌مرده [اشاره به شکم] باید پُر بشه». مثلاً، پیرمردی که جلوی بساط پلوی پس‌مانده‌ی بیمارستانی -پیاله‌ای دوزار- ایستاده بود، به مردم گرسنه‌ای که با رضایت دوزار می‌دادند و دو لپی ان را می‌خوردند، می‌گفت: چطور می‌توانید پلویی از نجاست و چرک و خون بخورید؟ دو ساعت گذشت و وقتی که به قدر دو سه پیاله بیشتر در بساط نمانده بود، پیرمرد برگشت و از خداخواسته به یک پیاله پلوی چرکین مجانی تن داد تا شکمش را پر کند.
کسب‌وکار خون گرفتن از فقرا، به هر منظور که بوده، نماد ماهی دادن دست آن‌ها (آن هم در ازای بخشی از جانشان) و نه آموزش ماهی‌گیریست.
اسماعیل شاید همان آینده‌ی علی بود، وقتی که بفهمد ان خبرچینی‌ها و پااندازی‌ها و عملگی خون برای چه کاریست، و بعد به همان نان بخور و نمیر پادویی در بیمارستان قناعت کند. شاید هم علی جاه‌طلب از این‌هاست که برای سری در آوردن در سرها، به فلاکتی که پدرش و امثال گذشته‌ی خودش در آن دست و پا می‌زنند دامن نزند.
مسبب همه‌ی این‌ها، فقر است. مسبب فقر هم، قدرت است. فقر است که هم کار نهاد قدرت را راه می‌اندازد، هم خودش را بازتولید می‌کند.


تکه‌هایی از متن کتاب:
- یه احمدسیا تو آشپزخونه‌س که همه رو می‌خندونه، ادای همه رو درمیاره، پدرسوخته‌م هس، سالی چندتا زن می‌گیره و طل‍اق می‌ده، چند دو جین بچه ساخته و ریخته بیرون. می‌گه می‌خوام تمام دنیا رو پر سوسک بکنم.

- ‏یه روز صدام کرد و گفت: «اسماعیل‌آقا، می‌دونی که پنج انگشت یه دست یه اندازه نیس؟»
گفتم: «می‌دونم.»
گفت: « آدمام همین‌جورین، یکی بال‍اس،یکی پایینه، یکی بزرگه، یکی کوچیکه، یکی آقاس، اون‌یکی گدا.»


پی‌نوشت (۲۵ اردیبهشت ۹۹): فیلم «دایره‌ی مینا» به کارگردانی مهرجویی و فیلنامه‌نویسی ساعدی که اقتباسی بسیار جامع از این داستان است را دیدم. خون‌دهنده‌ی فقیر داستان، در فیلم به طرز چشم‌گیری خون‌دهنده‌های معتاد و نشئه بودند. در فیلم، بیمارستان یک پزشک دغدغه‌مند داشت که از آلودگی خون‌های دلال شاکی بود و التماس می‌کرد که بیمارستان آزمایشگاه خونی برای خودش دست‌وپا کند. این شخصیت تا جایی که یاد دارم در داستان نبود.
Profile Image for Azimeh.
144 reviews14 followers
November 22, 2021
آشغالدونی شروع آشنایی من با قلم غلامحسین ساعدی بود.
که قطعا آخرین نخواهد بود.
داستان یک پدر و پسر که برای گذران زندگی، دست به هرکاری میزنند، حتی فروختن خون شان.
در این کتاب با داستان پدر و پسری مواجه هستیم که تا آخر قصه به هویت اصلی شان پی نخواهیم برد.
پسر در دو جای داستان خودش را علی می‌نامد ولی مطمئن نیستیم که راستش را می‌گوید!
ماجرا از اونجایی آغاز می شود که پایشان به آزمایشگاه یا بهتر بگویم جایی که خون افراد بدبختی مثل این پدر و پسر را در شیشه میکنند، شروع می شود و تا مریض خانه ادامه پیدا می‌کند.
با خوندن کتاب یاد فیلم انگل افتادم.
پسر، با ورودش به مریضخونه به یک موجود دیگه تبدیل میشه و هرکاری بخاطر پول انجام میده.
بنظرم کتاب خیلی زود به آخر رسید. میتونست ادامه داشته باشه. قصه‌ی تعدادی از آدم های کتاب ناتموم موند.
مثلا توی اون آزمایشگاه چرا خون این جور آدم ها رو نگه می‌داشتن؟
با اون خون ها چه کاری می‌کردند؟
مریضخونه مثل یه مکان پوششی بود برای خیلی از کثافت کاریها!
.
بعد از کمی فکر کردن در مورد کتاب به این نتیجه میرسم که
آقای گیلانی«یکی از شخصیت های کتاب» مثل رییس یک حکومت میمونه و مریضخونه کاخ سفید اون !
رییسی که خون ملت خودش رو در شیشه میکنه و از این کار بهره و منفعت نصیبش میشه .
و مردمی که برای یک لقمه نون و گذران زندگی حاضر هستند این مایع حیاتی که زندگیشون بهش بستگی داره رو به قیمت ناچیژ به حراج بگذراند!
Profile Image for Mohamadreza Moshfeghi.
111 reviews33 followers
January 6, 2022
تو اين داستان كوتاه ساعدى به خوبى فقر و فلاكت و حاشينه نشينى كه مربوط به دهه٤٠شمشى هست به خوبى نشون داده و آثار و پيامد اين وضعيت ترسيم كرده
Profile Image for Yas.
660 reviews72 followers
August 2, 2023
داستان بلند نمادگرایانه‌ای بود. و عجب داستانی بود. محتوا و روایتش رو دوست داشتم. چقدر غم داشت و در همین تعداد صفحات کم چقدر کامل و ملموس بود.
Profile Image for Saeide.
43 reviews11 followers
June 26, 2019
آشغالدونی داستان یه پدربیمار و پسر فقیریه که توی خیابون پرسه می‌زنن و با بدبختی پول در میارن تا اینکه یه سری اتفاقات میفته و پسر راه پول درآوردن رو یاد می‌گیره و...

پ.ن: آشغالدونی اولین اثر از ساعدیه که می‌خونم. با اینکە کتابِ کم حجمی بود ولی به خاطر امتحانات ترم خوندنش عقب افتاد:/
امتیاز : ۲.۵
Profile Image for Jasmine Gh.
192 reviews7 followers
July 24, 2023
اول از همه بگم خیلی از نحوه بیان داستان خوشم نیومد.
ولی محتوای کتاب واقعا خوب بود. نحوه تبدیل شدن فرودستان جامعه به یک تبهکار رو با داستان علی تجربه کردم. و چقدر ما از این علی ها توی جامعه داریم. عملا تبهکار شدن تو این جامعه که اسم آشغالدونی روش گذاشته شده، یه امر اجتناب ناپذیره. برای بقا مجبوری بزهکار بشی.
یه کم داستانش منو یاد شخصیت جوکر میندازه. اونجا به خاطر بیماری ای که داره تو جامعه سرکوب میشه و اون خشم تبدیل میشه به جنایت اینجا فقر مادی باعث به وجود اومدن این موجود شد.

این دلالی خون چقدر ایده جالبی بود میتونه استعاره از اصطلاح خون مکیدن که داریم باشه که عملا اینو میرسونه نظام سلطه خون مردمو میمکنه تو شیشه میکنه و در ازاش یه مقدار ناچیزی بهش میده.

یه نکته جالب دیگه این رمان که توی کتاب همسایه های احمد محمود هم خوندم این قضیه تحمیل رابطه داشتن با بچه هاس که از طرف خانوم های بزرگتر یا هم سن و سال به پسر تحمیل میشه و از نظر من عملا تجاوز هست. نمیدونم فکر کنم تو این زمان این قضیه مد بوده یا هنوزم هست ولی خیلی فرهنگ ناجوریه...
Profile Image for Madam Eli.
89 reviews16 followers
April 9, 2020
کتاب که سانسور شده یه ستاره کم میکنم..
اما در کنار اون احساس میکنم داستان خیلی رو دور تنده .یه ستاره دیگه. ینی تبدیل یه پسر بی خانمان ترسو و نگران به یه پسر زرنگ و کلاش و گستاخ و بدون ترس واقعا بسیار به پرداخت بیشتری داشت .خیلی یهویی تغییر کرد . اگر کمی بیشتر تصویر سازی میکرد و زمان میداد خیییلی خوب میشد . البته بگم پیرنگ کتاب عالیه ! واقعا داستان خوبیه و البته کاملا ممکن و واقعی ... به تصویر کشیدن پسری که مزه ی پول زیر زبونش رفته و برای به دست آوردنش بی محابا دست به هرکاری میزنه ...
پایان هم یه جورایی بازه .
ویراستاریش هم مشکل داره بنظرم . بعضی جمله ها کتابیه بعضی هاش خودمانی و گفتاری
اما قطعا ارزش یک بار خوندن رو داره .
هرچند باید کتابای دیگه ی جناب ساعدی رو بخونم تا بیشتر با قلم ایشون آشنا بشم.
99.1.20
Profile Image for Saeed Aj.
100 reviews17 followers
July 15, 2021
جملات کوتاه، زبان محاوره و ساده، بیان فقر وحشتناک با مایه‌های طنز
Profile Image for Mojde.
7 reviews
August 14, 2021
د‌وست داشتم داستانش ادامه داشته باشه. کتاب جذابی بود ولی چون بقیه کارای ساعدی رو نخوندم، اینو ۴ستاره میدم.
Profile Image for مهرا.
120 reviews14 followers
May 15, 2025
این رمان بیشتر شبیه یه نمایشنامه بود. نمی‌دونم وقتی می‌خواست انقدر کم دنیای درونی و افکار شخصیت اصلی رو تو متن نشون بده چرا اول شخص نوشت و قالب رمان رو برای داستانش انتخاب کرد. البته حدسم اینه که این کتاب بدون فکر و برنامه نوشته شده، اولش قلمش حالت جریان سیال ذهن داشت و بعد رفته رفته تغییر کرد تا اینکه توی کتاب چیزی جز دیالوگ و شرح فعالیت‌های شخصیت‌ها دیده نمی‌شد!
موضوع دیگه هم این بود که روابط شخصیت‌ها خیلی گنگ بود، با عقل جور در نمیومد و انگار هیچ منطقی پشتشون نبود.
خیلی مبهم بود، وقتی قراره یه قصه رو نصف و نیمه تعریف کنی بهتره کلا ننویسیش!
Profile Image for Faezeh.
4 reviews
November 28, 2024
دومین کتابی است که بعد از عزاداران بیل از اقای ساعدی میخوانم و بسیار قلم نویسنده را دوست داشتم
فضای داستان چرک و سیاه است پر از فقر و تاریکی و ناامیدی.. پسری نوجوان که همراه پدرش گدایی میکند و بی خانمان است به نقطه ای میرسد که حاضر است برای بدست اوردن پول بدون فکر و اندیشیدن در مورد سرانجام آن چیز هر کاری بکند
بیمارستان نماد جامعه ای است پر از روابط نامشروع و دزدی و ادم فروشی و تجاوز و دلالی و زورگویی ..مکانی که در داستان با ماهیت واقعی ان که مکانی برای خوب شدن حال ادم هاست متفاوت است
چقدر از پدر علی بدم میاد :(
Profile Image for Amirhosein Aleavaz.
87 reviews45 followers
September 2, 2019
بر اساس داستان آشغالدونی از غلامحسین ساعدی در زمان محمدرضا پهلوی فیلمی به نام ( دایره مینا ) تهیه شد که سناریوی آن توسط ساعدی و مهرجویی تهیه شده بود.

این فیلم بعد از چند سال توقیف بالاخره در سال 1357بروی پرده آمد.

البته اصل داستان آشغالدونی با سناریوی فیلم ( دایره مینا ) تفاوت کلی دارد که علت آن شرایط خفقان دوران محمدرضا شاهی بوده است.
Profile Image for Nadia.
76 reviews17 followers
February 13, 2019
من چندان ارتباطي نتونستم باهاش برقرار كنم و به نظرم خيلي زود نويسنده كتاب رو به پايان رسوند
Profile Image for Maryam Shahbazi.
5 reviews16 followers
November 11, 2019
پیشنهاد میکنم فیلم «دایره مینا» رو هم ببینید.
Displaying 1 - 30 of 76 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.