What do you think?
Rate this book


103 pages, Paperback
Published January 1, 2018
روزگار خیلی مادر قحبهس. آدمیزاد ول معطله، هیچچی نیس که آدم به عشق اون زنده بمونه. مثلا تو خودت ول معطل نیستی؟ اگه نیستی بگو نیستم.
گفت: همه آدم حسابیا این جورین، اونوقت بیا و نگاه کن! مثلا همین امامی پدر سوخته به اندازه هزار تا خر خریت داره و خیال می کنه که انبارداری کار خیلی مهمیه؛ یه روز صدام کرد و گفت: اسماعیل آقا، میدونی که پنج انگشت یه دست به اندازه نیس؟
گفتم: میدونم.
گفت: آدمام همین جورین یکی بالاس، یکی پایینه، یکی بزرگه یکی کوچیکه یکی آقاس، اون یکی گدا.
گفتم: آقا امامی تو هم میدونی که هر دستیم پنج انگشت داره؟
گفت: می دونم.
گفتم: خیال نمیکنم بدونی؛ اگه میدونستی کوچکی بزرگی رو به رخ ما نمی کشیدی.
گفت: مثلا تو راننده آمبولانس با یه تیمسار یکی هستی؟
گفتم: البته که هستم.
گفت: حتما رو تخت مرده شور خونه.
گفتم: جسارته آقا امامی هر چی که میگی همه ش چرنده، ببخشین ها، خیلیم چرنده. آدمیزاد فقط با فهم و شعورش آدمیزاده؛ بقیهش مالیده.